نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.22 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
گر ز دولت بر دمد صبحي به ناگه
در
شبي
عالمي روشن شود
در
دم از آن نور شرار
تا دل لاله سياهست و تن سيمرغ گم
طالبان را
در
قدم آبست و
در
آتش وقار
کر بدين علمي بود حکمت پديد آيد بسي
ور
در
آن دردي بود يوسف خود آيد
در
کنار
تا نه اين رحمت کند
در
حلقه هاي طاوها
تا نه اين مردي نمايد
در
حضور ذوالفقار
ني که دست شاه خوشتر باز را
در
شهر خصم
ني که روي ماه بهتر خاصه
در
دريا کنار
آنکه ديد اسرار عالم خاک زد
در
روي فخر
و آنکه شد
در
کار دلبر آب خورد از جوي عار
تا ضياع اندر دل مردست ضايع نيست کفر
آتشي بايد که افتد
در
ضياع و
در
عقار
يارب اين
در
علم تست و کس نداند سر اين
فضل کن بر عاشقان و راز هم
در
پرده دار
بر هر طرف بهشتي
در
هر بهشت حور
بر هر چمن کناري و
در
هر کنار يار
کيست
در
گيتي که يارد گفت با من زين سخن
کيست
در
عالم که او از من ندارد الحذار
اندرين بود که از نازکي و مستي و شرم
خواب مستانه
در
آن لحظه
در
آورد حشر
از خلافست اينهمه شر
در
نهاد بوالبشر
وز خلافست آدمي
در
چنگ جنگ و شور و شر
هيچ منت نيست کس را بر تو کت حق پروريد
گاه
در
مهد قبول و گاه
در
سفت ظفر
در
هري اين ساحري ديدي به ترک و روم شو
تا چليپا سوختن بيني تو
در
چين و خزر
باد امرت
در
زمين چون چار عنصر پيش رو
باد نامت
در
زمان چون هفت سياره سمر
باز چون
در
بحر فکرت غوطه خوردي بهر نظم
گوهرين گردد ز بويه فضل تو
در
دل فکر
هيچ فاضل
در
جان بي نثر و بي نظمت نراند
بر زبان معني بکر و
در
بيان لفظ غرر
باد امرت
در
زمين چون چار عنصر پيش رو
باد نامت
در
زمان چون هفت سياره سمر
ديو هم کاسه بود بر سفره تا وهم و خيال
در
ميان دين و عقلت
در
سفر باشد سفير
در
نعيم خلق خود را خوش سخن کن چون طبيب
در
جحيم خشم چون گبران چه باشي باز فير
چون ترا
در
دل ز بهر دوست نبود خارخار
نيست
در
خير تو چيزي جان مکن بر خير خير
هم رضا جويان همه مردانت خوش خوش
در
خشوع
هم ثناگويان همه مرغانت صف صف
در
صفير
تا به معني بگذري از منزل جان و خرد
گام
در
راه حقيقت نه
در
راه مجاز
آتش فکرت يکي
در
باطن خود بر فروز
تا مگر از نور باطن ظاهر آري
در
گداز
آنکه گر شعله زند آتش خشمش سوي بحر
در
زمان دور شود پرده ز
در
و گهرش
مار مردم کش
در
بحر نکرد آن از کام
شير مردم کش
در
بيشه نکرد آن از چنگ
کي توان مر ذوالجلال و ذوالبقا را يافتن
در
خط خوب تکين و
در
خم زلف ينال
ناريان بين با سه دوزخ سرد مانده
در
تموز
ابلهان بين با دو دريا غرق گشته
در
سفال
کوس دعوت چون بزد
در
خاک بطحا
در
زمان
بر کنار عرش بر زد رايت ايمان علم
در
سخن جز نام او گفتن خطا باشد خطا
در
هنر جز نعت او گفتن ستم باشد ستم
هر کرا
در
بر گرفتي «لاتخافوا» ملک اوست
هر کرا بر
در
نهادي شد ز «لاشري » به غم
هر چينت از مشکين کله دارد کليمي
در
تله
هر بوست از لب حامله دارد مسيحي
در
شکم
در
کعبه مردان بوده اند کز دل وفا افزوده اند
در
کوي صدق آسوده اند محرم تويي اندر حرم
در
حسرت ديدار تو
در
حکمت گفتار تو
هر ساعت از اخبار تو بر زعفران بارم به قم
بر سر دريا چو از کاهي کمم
در
آشنا
با گهر
در
قعر دريا آشنايي چون کنم
گاه
در
صحن بيابان با خران همره بويم
گاه
در
کنج خرابي با سگان هم خوان شويم
از فراق شهر بلخ اندر عراق از چشم و دل
گاه
در
آتش بويم و گاه
در
طوفان شويم
از بقاي اوست چون ايمان ما
در
ايمني
از براي امن ما يارب تو دارش
در
امان
بنه چوگان ز دست اي دل که گمشد گوي
در
ميدان
چه خيزد گوي تنهايي زدن
در
پيش نامردان
اميني رهروي کو را رضا گويند
در
دنيا
ازو راضي رضا
در
حشر و با او مصطفا همخوان
ويحک اي پرده پرده
در
در
ما نگران
بيش از اين پرده ما پيش هر ابله مدران
اين ز تو
در
خورد اي مادر زنداني زاي
ما به زندان و تو از دور به ما
در
نگران
خام باشد ترشي
در
رخ و شهوت
در
دل
چون بود کيسه پر از سيم و جهان پر شکران
بقات خواهم
در
دولت و سعادت و عز
عدو و حاسد تو
در
غم دل و احزان
دين نباشد با مراد و با هوا
در
ساختن
دين چه باشد؟ خويشتن
در
حکم يزدان داشتن
برکه خندد پس خضر چون با شما بيند همي
گور کن
در
بحر و کشتي
در
بيابان داشتن
کي توان از خلق متواري شدن پس
در
ملا
مشعله
در
دست و مشک اندر گريبان داشتن
شو مدينه علم را
در
جوي و پس دروي خرام
تا کي آخر خويشتن چون حلقه بر
در
داشتن
خار را
در
راه دين همرنگ گل فرسود نست
در
حقيقت خاک را هم بوي عنبر داشتن
آن خداوندي که لطف و لفظ او را بنده اند
در
يمن نجم يمن واندر عدن
در
عدن
صفحه قبل
1
...
594
595
596
597
598
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن