167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • رشته کار تو صائب ناخنم را ريشه ساخت
    اين قدر عقد گره در سبحه صد دانه نيست
  • نقدها را نسيه سازد بدگمانيهاي حرص
    در قفس هم مرغ ما بي فکر آب و دانه نيست
  • زان لب شيرين که در هر گوشه صد فرهاد داشت
    بوسه اي برد از ميان ساغر که صد فرياد داشت
  • دل ز هر آواز پا مي ريخت در دامن مرا
    تا درين وحشت سرا عيدم مبارکباد داشت
  • بي تو امشب هر سر مويم جدا فرياد داشت
    هر رگم در آستين صد نشتر فولاد داشت
  • تا سپند آن آتشين رخسار را در بزم ديد
    آنچنان جست از سر آتش که صد فرياد داشت
  • مي تواند داشت طوفان را مقيد در تنور
    سينه هر کس که راز عشق را مستور داشت
  • دور گردي لذتي دارد که دل در بزم وصل
    با کمال قرب، حسرت بر نگاه دور داشت
  • در جهان آب و گل، ويرانه اي از من نماند
    شغل خودسازي مرا از خانه سازي باز داشت
  • من چه دارم در نظر تا جان به آساني دهم؟
    کبک، باغ دلگشا از سينه شهباز دشت
  • عالمي بر عيش خوش پرگار من مي برد رشک
    تا دل ديوانه جا در حلقه اطفال داشت
  • تلخ اگر باشد حديث من، مرا معذور دار
    ريخت بر من آسمان زهري که در ته شيشه داشت
  • مي کند خون در دل اکنون پنجه خورشيد را
    طي شد آن فرصت که زلف او سري با شانه داشت
  • در خراباتي که خاک از جرعه خواري مست بود
    بوي مي از ما دريغ آن نرگس مستانه داشت
  • هر که را از حلقه زهاد ديدم ساده تر
    دام چون تسبيح پنهان در ميان دانه داشت
  • شب که در ميخانه ساقي آن بهشتي روي بود
    ساغر ما پاي کم از چشمه کوثر نداشت
  • قانع از گوهر به کف گرديد در بحر وجود
    هر که صائب عبرت از دنياي باطل برنداشت
  • گر چه خوردم غوطه ها چون لاله در خون جگر
    نقطه بخت سيه دستم ز دامان برنداشت
  • قدر خاموشي چه داند، هر که از تيغ زبان
    چون دهان در هر سخن زخم نمايان برنداشت
  • روز و شب در پرده هاي شرم خود مي کرد سير
    ليلي صحرايي ما خانه و محمل نداشت
  • خوش نشين باغ و بستان بود چون آزادگان
    سرو ما از تنگناي جسم، پا در گل نداشت
  • کار بر ما چون حباب از خودنمايي تنگ شد
    ورنه تنگي ره در آن درياي بي ساحل نداشت
  • هر که از عالم مجرد شد غم عالم نداشت
    مالک دينار شد هر کس که يک در هم نداشت
  • چشم ما را حسرت پرواز در دل شد گره
    بس که اميد پر کاهي ازين خرمن نداشت
  • روح را داغ عزيزان نعل در آتش نهاد
    ورنه تا صد سال آهنگ سفر از تن نداشت