167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • جوش گل باشد سبک جولانتر از سيل بهار
    مرغ زيرک را درين باغ آشيان در کار نيست
  • مي برد کف را سبکباري ز دريا بر کنار
    کشتي بي لنگران را بادبان در کار نيست
  • سنگ را پاسنگ حاجت نيست چون باشد تمام
    چشم ما را پرده خواب گران در کار نيست
  • درنمي آيد به ظرف گفتگو اسرار عشق
    هر چه وجداني است آن را ترجمان در کار نيست
  • صحبت عالم به يک ساعت مکرر مي شود
    گر جهان اين است عمر جاودان در کار نيست
  • سيل گو هموار سازد کعبه و بتخانه را
    اين ره نزديک را سنگ نشان در کار نيست
  • آتش از خود مي دهد بيرون سپند شوخ ما
    اين سبکسير فنا را مجمري در کار نيست
  • هيچ نقشي نيست کز آيينه رو پنهان کند
    دل چو روشن شد کتاب و دفتري در کار نيست
  • کهربايي حاصل ما را به غارت مي برد
    خرمن بي مغز ما را صرصري در کار نيست
  • مي ربايندت چو شبنم شوخي گلها ز هم
    سير اين گلزار را بال و پري در کار نيست
  • کوه طاقت صائب از دل گو گراني را ببر
    اين محيط بيکران را لنگري در کار نيست
  • نيست زلف دلفريب يار را حاجت به خال
    دام چون افتاد گيرا، دانه اي در کار نيست
  • لنگر بي مدعايي چشم حيران را بس است
    اين صدف را گوهر يکدانه اي در کار نيست
  • دل نمي بايد شود غافل ازان جان جهان
    ذکر حق را سبحه صد دانه اي در کار نيست
  • از نگاهي مي توان ما را به خاک و خون کشيد
    صيد ما را حمله شيرانه اي در کار نيست
  • مي کند وحشت ز خود، آن را که خلق افتاد تنگ
    خانه زنبور را همخانه اي در کار نيست
  • حسن چون بي پرده شد زنهار گرد او مگرد
    کاين چراغ روز را پروانه اي در کار نيست
  • مي کند دل را عبث زير و زبر آن حسن شوخ
    بهر آن گنج روان ويرانه اي در کار نيست
  • سرمه شب مي کند کار نمک در ديده ام
    با خيال يار، چون انجم به خوابم کار نيست
  • مي کنم آهسته راهي قطع چون ريگ روان
    گر زمين در جنبش آيد با شتابم کار نيست
  • کوري خود گر نبينند اهل دنيا دور نيست
    هيچ کوري در مقام و مسکن خود کور نيست
  • رزق نور و نار را اينجا ز هم نتوان شناخت
    موم و شهد از هم جدا در خانه زنبور نيست
  • در ميان ننهند صائب راز را با اهل قال
    غير مهر خامشي اين گنج را گنجور نيست
  • ابر بي توفيق ما را از شفق پا در حناست
    ورنه درياي معاني يک نفس بي جوش نيست
  • مي دود گر جهان چون بوي يوسف راز عشق
    اين نواي شوخ در بند لب خاموش نيست