167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جمشيد و خورشيد ساوجي

  • حصاري بود عالي سور بر سور
    پري پيکر عزا مي داشت در سور
  • در آن سور آن گل سوري به ماتم
    چو صبح از ديده مي افشاند شبنم
  • مجاوران ديار خراب را ديدم
    در آن خرابه خراب و شکسته و باکي
  • به خاک راهگذار جيب مي گفتم
    که اي غلام تو آب حيات در پاکي
  • بسي ازين کلمات و حديث رفت و نبود
    در آن منازل خاکي به جز صدا حاکي
  • مرا که منزل آن ماه بود در دل و چشم
    نبوده هيچ تعلق به منزل خاکي
  • ز بي ياري شکسته چنگ را پشت
    بمانده ناي و ني را باد در مشت
  • صبا بي وصل او در باغ مي جست
    چنار از غصه مي زد دست بر دست
  • ميان باغ مي گرديد جمشيد
    چو ذره در هواي روي خورشيد
  • ملک بيگانه و ديوانه از خويش
    گرفت از عشق راه کوه در پيش
  • چو کوه اندر کمر دامن زده چست
    به شب خورشيد را در کوه مي جست
  • گهي ماران چو زلفش حلقه بر دوش
    گهي خسبيده شيرانش در آغوش
  • به صحرا در نسيمش بود دمساز
    به کوه اندر صدا بودش هم آواز
  • در آن ساعت که خورشيد افسر کوه
    شدي، جمشيد رفتي بر سر کوه
  • از آن داري به کوه خاره آهنگ
    که داري گوهر و زر در دل سنگ
  • گرت باشد به قصر وي گذاري،
    در آن خلوت گرت بخشند ياري،
  • چو مه در غره عهد جواني
    شده تاريک بر وي زندگاني
  • همي گفت: «اي به چشمم روشنايي
    به چشمم در نمي آيي کجايي؟»
  • ز دستم رفت جان و دلبرم نيست
    کسي غير از خيالت در سرم نيست
  • چو آن در را نمي بينم طريقي
    ز سنگ آه سازم منجنيقي
  • آتش سودا گرفت در دل شيداي من
    شعله گر اينسان زند واي دل و واي من
  • روزگاري داشتم خوش در زمان وصل تو
    خود ندانستم که روز آن روز روزکار بود
  • چو جم ناليدي او هم ناله کردي
    مگر او نيز در دل داشت دردي
  • تو در مسکن نشسته فارغ البال
    من سرگشته گردان بي پر و بال
  • پس از يکماه ديدندش در آن کوه
    چو ماه نو شده باريک از اندوه
  • ز حسرت چشمهايش رفته در غار
    سرشک از چشمها ريزان چو کهسار
  • چو اشک آمد رخ و چشمش بپوشيد
    ز درد دل بسي در خاک غلتيد
  • چو گل بر باد رفتي در جواني
    چو مي کردي به تلخي زندگاني
  • ملک يکدم بر آن گفتار بگريست
    زماني در فراق يار بگريست
  • نگار خويش را در خورد خود ديد
    نگارين آب چشم از ديده باريد
  • بدان اميد کان زيبا نگارش
    چو اشک از ديده آرد در کنارش
  • تنم چون خاک اگر در خاک ريزد
    ز کوي دوست گردم برنخيزد»
  • به هر کاري درم در دست بايد
    که از دست تهي کاري نيايد
  • حلال آخر شود خود بدر چون ماه
    رود در مرکب خورشيد هر ماه
  • ملک چون قصه از مهراب بشنيد
    صلاح حال خود حالي در آن ديد
  • ملک با تاج زر کرد عزم درگاه
    چو صبح صادق آمد در سحرگاه
  • تتاري ترک بر يک سوي تارک
    حمايل در برش چيني بلارک
  • چو گل در بر قباي لعل زرکش
    دو مشکين سنبلش بر گل مشوش
  • به عزم آن ز چين برخاست چاکر
    که چون ميرم، بود خاکم درين در
  • همانگه حاجبش در بارگه برد
    گرفته دست جم را پيش شه برد
  • ملک ز آن روز چون اقبال دايم
    بدي در حضرت قيصر ملازم
  • وز آن پس آمدي بر درگه شاه
    که بودي در شبستان شمع را راه
  • پدر قيصر بدش مادر بد افسر
    وليکن بود ازو مادر در آذر
  • مطول رقعه اي ببريده در شب
    چو زاغ شب به دنبالش مرکب
  • عزيزي ناگه افتادي به زاري
    ز جاه يوسفي در چاه خواري
  • گلي بودي نبودت هيچ خاري
    کنون در چنگ چندين خار چوني؟
  • نشسته در ره بادم به بويت
    که باد آرد مگر گردي ز کويت
  • گه از حسرت زنم من سنگ بر دل
    که دارد يار من در سنگ منزل
  • مگر آهم تواند کرد کاري
    کند در خلوتت يک شب گذاري
  • مرادي نيست در عالم جز اينم
    که روي نازنينت باز بينم
  • سر زلف دل آشوبت بگيرم
    به سوداي تو در پاي تو ميرم
  • چو در دل نقش زلف يار گردد
    دلم ز آزار جان بيمار گردد
  • به چشمم در غم آن نرگس شنگ
    جهان گاهي سيه باشد گهي تنگ
  • بر خاک کوي دوست که ماليد رو چو من
    کآن خاک در رخش اثر کيميا نکرد؟
  • حديث گرمش از ني آتش افروخت
    دمي خوش در گرفت و خشک وتر سوخت
  • درون بر کوه بربط ساز و ني زن
    شده خلق انجمن در کوي و بر زن
  • شد از آوازشان در پرده ناهيد
    رسيد آوازه ايشان به خورشيد
  • بر آن صوت شکر شهناز زد چنگ
    عقاب عشق در شهناز زد چنگ
  • در فراق تو چو بر نامه نهم نوک قلم
    از نهاد قلم و نامه برآيد فرياد
  • همه روز آه بودي غمگسارش
    همه شب اشک بودي در کنارش
  • گهي در خون کشيدي رخ چو ساغر
    گهي لب را گزيدي همچو شکر
  • چو با آواز ايشان خوش برآمد
    زماني از در شادي درآمد
  • شبست اي مطربان امشب بسازيد
    دل شه را به صوتي در نوازيد
  • صنم در پرده دل راز مي گفت
    به نظم اين قصه با شهناز مي گفت:
  • گل اندام از قلم شکر روان کرد
    معاني در بيان خط روان کرد
  • برآورد آب حيوان از سياهي
    مرکب شد روان در چشم ماهي
  • ليال الهجر طالت يا حبيبي
    تو باري چوني آخر در غريبي؟
  • دو گل بوديم خوش در گلستاني
    نديم ما چو بلبل دوستاني
  • رفيقاني لطيف و خوب ديدار
    چو مرواريد در يک سلک هموار
  • مرا غير از خيالت کوست بر سر
    نيايد آشنايي در برابر
  • مرو در غم، که غم آمد فراهم
    که اندوه است و شادي هر دو با هم
  • مخورانده که اندوهت ز عسرست
    که در پيش و پس عسري دويسرست
  • اي باد صبحگاهي بادا فدات جانم
    در گوش آن صنم گو اين نکته از زبانم
  • آري گرت بيابم روزي بکام يابم
    ورنه چنانکه داني در درد دل بمانم
  • بگو او را اگر داري سر ما
    بيا امشب گذر کن بر در ما
  • برين قصرست هندويي چو کيوان
    که هست او بر در خورشيد تابان
  • ببايد آمدن نزديک آن دلو
    چو خورشيدي نشستن خوش در آن دلو
  • دگر بار از مدار چرخ شايد
    که اين دولاب ما در گردش آيد
  • بگويم تا در آرندت به دولاب
    شود باغ من از وصل تو سيراب
  • چو زنگي سيه در سهمگين شب
    نهاد انگشتشان انگشت بر لب
  • چو مه در جامه هاي شبروانه
    سوي دژ شد ملک آن شب روانه
  • پياده شکر و مهراب با شاه
    چو ناهيد و عطارد در پي ماه
  • چمان شد سوي دولاب آن سهي سرو
    رواني رفت چون خورشيد در دلو
  • فرود آمد به شاه آن آيت حسن
    چو ماه چارده در غايت حسن
  • ملک خورشيد را شب در هوا ديد
    چو صبح صادق از شادي بخنديد
  • دو عاشق دستها در گردن هم
    بسي بگريستند از شادي و غم
  • تو رسوا کرده اي در کوي و برزن
    همه راز مرا بر مرد و بر زن
  • مرا در جام خون دل مدام است
    برون زين مي بر اهل دل حرام است
  • مي ام عشق است و جز سوداي آن مي
    گر آيد در سرم، سوداي خام است
  • به بويش مي کنم اين مستي از مي
    وگر نه مي چه در خوردست ما را؟
  • اگر وصلت نباشد خاک بر سر
    خم و خمار در گل مانده پا را
  • آمد که مرا در نظر خويش بسوزد
    ياري که چو پروانه بشمعش طلبيدم
  • زر بسيار بايد خرج کردن
    در آن احوال خود را درج کردن
  • مگر افسر به گوهر سر در آرد
    به گوهر کار ما چون زر برآرد
  • شدست اين در جهان مشهور باري
    که بي زر بر نيايد هيچ کاري
  • دم صبح از پي آنست گيرا
    که در کامش زر سرخ است پيدا»
  • به هر کنجي مرا گنجيست مدفون
    پر از لعل نفيس و در مکنون
  • ز مرغان هيچ مي نشنيد گوشي
    جز آواز خروسي در خروشي
  • ملک در نيم شب آهي برآورد
    فرو خواند اين رباعي از سر درد
  • چو جم بشنيد نظم همچو آبش
    فرو خواند اين رباعي در جوابش