167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مصرع برجسته خود را مي نمايد در غزل
    پيچ و تاب زلف را موي کمر پوشيده است
  • حرص هر کس را که صائب نعل در آتش گذاشت
    همچو قارون گر بود زير زمين، آواره است
  • دانه اي کز دام گيراتر بود در صيد خلق
    پيش چشم خرده بينان سبحه صد دانه است
  • حسن عالمسوز بي تاب است در ايجاد عشق
    شعله جواله هم شمع است و هم پروانه است
  • حاصلش از رزق غير از گردش بيهوده نيست
    آسيا هر چند مستغرق در آب و دانه است
  • بوسه گاه جان ما آخر لب پيمانه است
    خاک ما چون درد مي در گوشه ميخانه است
  • کم به دست آيد، طلب هر چند روز افزون بود
    آشنا در عهد ما چون معني بيگانه است
  • نفس خائن زندگي را تلخ بر من کرده است
    واي بر آن کس که دزدش در درون خانه است
  • چند از آب خجالت تازه رو باشد کسي؟
    گل به خون خود در آن چاک گريبان تشنه است
  • دل ميان چار عنصر تن به سختي داده اي است
    دانه در آسياي چار سنگ افتاده اي است
  • نيست چون سرو و صنوبر حاصلش جز بار دل
    در رياض آفرينش هر کجا آزاده اي است
  • بي غبار خط نگاهم توتيا گم کرده اي است
    در ته ابر سيه ماه جلا گم کرده اي است
  • در بياباني که چاه از نقش پا افزونترست
    عقل کوته بين ما کور عصا گم کرده اي است
  • پيش ارباب خرد گر کشتي نوح است عقل
    در محيط عشق موج دست و پا گم کرده اي است
  • در تن خاکي، روان آسمان مشتاق ما
    راه بيرون شد ز گرد آسيا گم کرده اي است
  • هر که از صاحبدلان در کعبه صائب رو کند
    مي توان دانست محراب دعا گم کرده اي است
  • هر عزيزي را که مي بينم درين آشوبگاه
    يوسف خود در ميان کاروان گم کرده اي است
  • اين علف خواران که هر يک جانبي دارند روي
    گله در دامن صحرا شبان گم کرده اي است
  • هر جوانمردي که سر مي پيچد از فرمان پير
    در صف مردان کماندار کمان گم کرده اي است
  • هست در گم کردن خود، هست اگر آرامشي
    هر که خود را يافت مرغ آشيان گم کرده اي است
  • نيست هر کس را که صائب نفس در فرمان عقل
    بر فراز توسن سرکش عنان گم کرده اي است
  • صبح از خورشيد تابان دست بر دل مانده اي است
    آفتاب از صبح داغ در نمک خوابانده اي است
  • فتنه آخر زمان در دور چشم مست او
    شيشه بي باده بر طاق نسيان مانده اي است
  • نيست غير از ديده قربانيان، بي چشم زخم
    در همه روي زمين صائب اگر آسوده اي است
  • مي کشد در خاک و خون نظارگي را ديدنش
    سبز تلخ من عجب شمشير زهرآلوده اي است