167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در حريم باغ، خاري بي گل بي خار نيست
    جوش خون لاله تا مژگان ديوار آمده است
  • از شفق خورشيد تابان کاسه در صهبا زده است
    صبح از مستي برون آشفته دستار آمده است
  • خاک هر گنجي که در دل داشت بيرون داده است
    صبح محشر گويي از گلشن پديدار آمده است
  • رنگ نتوانم ز غيرت ديد بر روي شفق
    تا سر خورشيد در کويش به ديوار آمده است
  • حجت قاطع بود بر پاکي دامان گل
    اين که در مهد قفس بلبل به گفتار آمده است
  • مي تواند چنگ در فتراک زد خورشيد را
    از تعلق هر که چون شبنم سبکبار آمده است
  • در بساط من ز عنقاي سبک پرواز عمر
    خواب سنگيني چو کوه قاف بر جا مانده است
  • مي کند از هر سو مويم سفيدي، راه مرگ
    پايم از خواب گران در سنگ خارا مانده است
  • نيست در دستم به جز افسوس از عمر دراز
    سوزني از رشته مريم به عيسي مانده است
  • نوبت پرواز از بالم به چشم افتاده است
    طوطيم چون سبزه عاجز در ته پا مانده است
  • نيست جز طول امل در کف مرا از عمر هيچ
    از کتاب من همين شيرازه بر جا مانده است
  • مشت خاشاکي است بر جا مانده از سيلاب عمر
    در دل من خار خاري کز تمنا مانده است
  • مردمي در طينت اهل جهان کم مانده است
    صورت بي معنيي بر جا ز آدم مانده است
  • نام شاهان از اثر در دور مي باشد مدام
    شاهد اين گفتگو جامي است کز جم مانده است
  • نام باقي در زوال مال فاني بسته است
    کز سخاوت بر زبان ها نام حاتم مانده است
  • نقد جان را مصرفي چون خاک پاي يار نيست
    سرو را آب روان در زير پا زيبنده است
  • آن که ما سرگشته اوييم در دل بوده است
    دوري ما غافلان از قرب منزل بوده است
  • ما عبث دل را به زير آسمان مي جسته ايم
    اين سپند شوخ در بيرون محفل بوده است
  • زير مرهم مي شناسد حال داغ ما که چيست
    هر که را آيينه پنهان در ته گل بوده است
  • دور باش صد بلا گرديد درد و داغ عشق
    غوطه خوردن در دل آتش بهشتي بوده است
  • تا نيايد پا به سنگت، از وطن بيرون ميا
    دانه تا در خوشه است از آسيا آسوده است
  • هر که ما را ايمن از بيداد گردون ديد، گفت
    اين هوا را بين که در قصر حباب آسوده است
  • مي زند از شادماني، جوش مي خون در دلم
    تا که دست و لب به خون اين کباب آلوده است؟
  • در ره خوابيده مطلب، که بيداري است خواب
    هر سر مو بر تنم مژگان خواب آلوده است
  • موج دريا سينه بر خاشاک مي مالد ز درد
    رشته سر تا پاي در گوهر نهان گرديده است