167906 مورد در 0.24 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نه همين سرگشته ما را دور گردون کرده است
    خضر را خون در جگر اين نعل وارون کرده است
  • مهره مومي است در سر پنجه او آسمان
    آن که حال ما اسيران را دگرگون کرده است
  • قاف را در ديده ها کرده است بي وزن و سبک
    پله ناز ترا آن کس که سنگين کرده است
  • ما ازان حلم گرانسنگيم در عصيان دلير
    کبک ما را هرزه خند آن کوه تمکين کرده است
  • در جواب غير از دستش نمي افتد قلم
    آن که ياد ما به پيغام زباني کرده است
  • در کهنسالي ز نسيان شکوه کافر نعمتي است
    تلخ، پيري را به من ياد جواني کرده است
  • رفتنش بر ماندگان باشد سبک چون برگ کاه
    در حيات آن کس که بر دلها گراني کرده است
  • دور تا از توست، مي در ساغر عشرت فکن
    ورنه اين جامي که مي بيني سر جم خورده است
  • کعبه در خون غزالان همچو داغ لاله است
    تا صف مژگان خونريز تو بر هم خورده است
  • از سر تاراج ما اي برق آفت در گذر
    حاصل اين بوستان را چشم شبنم خورده است
  • هر که را از باده کيفيت مراد افتاده است
    در سفال خود شراب از ساغر جم خورده است
  • خوشه اشک ندامت مي شود هر دانه اش
    در بهشت عدن آن گندم که آدم خورده است
  • پا به هر جا مي گذاري نشتري در خاک هست
    شيشه هاي آسمان گويا که بر هم خورده است
  • نيست در زندان آهن بي قراران را قرار
    سينه سنگ از شرار شوخ من مجمر شده است
  • در قيامت شسته رو برخيزد از آغوش خاک
    چهره هر کس که از اشک ندامت تر شده است
  • ديده بد دور ازين يوسف که دور آسمان
    در زمان حسن او يک ديده حيران شده است
  • من به اين سرگشتگي صائب به منزل چون رسم؟
    در بياباني که چندين خضر سرگردان شده است
  • عمر گرديده است از قد دو تا پا در رکاب
    زندگي زين اسباب چوگاني سبک جولان شده است
  • هر رگي در پيکر زار من از موي سفيد
    چون چراغ صبحدم بر زندگي لرزان شده است
  • گوي سر در فکر رفتن نيست از ميدان خاک
    قامت خم گشته ام هر چند چون چوگان شده است
  • مي تراود از در و ديوار او نقش مراد
    خانه هر کس که چون آيينه بي دربان شده است
  • مي کشد در جسم، جان از پاکداماني عذاب
    مصر بر يوسف ز عصمت تنگ چون زندان شده است
  • مي کنم چون موج در آغوش دريا پا دراز
    تا عنان اختيار از دست من بيرون شده است
  • شانه شمشاد را دست نگارين مي کند
    بس که در زلف گرهگير تو دلها خون شده است
  • همچو داغ لاله چسبيده است صائب بر جگر
    آه ما از بس که نوميد از در گردون شده است