167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • صائب از انديشه ملک سليمان فارغ است
    هر که دل در چين زلف آن پريرو بسته است
  • صد بيابان در ميان دارند از بي نسبتي
    گر به ظاهر که با صحرا به هم پيوسته است
  • چون الف در مد بسم الله از اقبال بلند
    جان ما با آن قد رعنا به هم پيوسته است
  • در جگرگاه زمين يک لاله بي داغ نيست
    دل سياهي با مي حمرا به هم پيوسته است
  • مي شود از شور بلبل تازه داغ کهنه اش
    از گلي هر کس که در دل خارخاري داشته است
  • نيست ممکن خنده بر روز سياه ما کند
    در نظر هر کس که چشم سرمه داري داشته است
  • ريزه خواني هاي آن لب، برق خرمن شد مرا
    آتش ياقوت هم در دل شراري داشته است
  • گشته اسرار جهان در ديده اش صورت پذير
    هر که از زانوي خود آيينه داري داشته است
  • از شفق صد کاسه خون در فرو رفتن خورد
    هر که چون خورشيد اوج اعتباري داشته است
  • غافل است از جنبش بي اختيار نبض خويش
    آن که پندارد که در دست اختياري داشته است
  • نيست ممکن غافل از پاس نفس گردد چو صبح
    هر که صائب در نظر روز شماري داشته است
  • دل به هر عضوي ز جانان نسبتي دارد جدا
    يک برهمن در نظر چندين صنم مي داشته است؟
  • خال رخسارش به هيچ و پوچ از من دل گرفت
    در ترازو هم قيامت سنگ کم مي داشته است؟
  • تلخ شد بر من جهان از فکر آن شيرين دهان
    شادي ناديده در پي نيز غم مي داشته است؟
  • حيرت نظاره اش در هيچ دل نگذاشت تاب
    اين قدر موي ميان هم پيچ و خم مي داشته است؟
  • گر چه با انگشت پا نتوان گره را باز کرد
    عقده روزي گشايش در قدم مي داشته است؟
  • برنمي دارد سر از دنبال چشم يار، دل
    در کمين صياد هم صيد حرم مي داشته است؟
  • صائب از زخم زبان بر روي من گلها شکفت
    مشت خاري در بغل باغ ارم مي داشته است؟
  • از هجوم شرم نتوان ديد در رخسار يار
    چوب منع از جوش گل گلزار هم مي داشته است؟
  • بر سويداي دل ما مي کند افلاک سير
    نقطه اي در دور نه پرگار هم مي داشته است؟
  • برده صائب سبزه خط زنگ غم از دل مرا
    دست در پرداز دل زنگار هم مي داشته است؟
  • چون صف مژگان رگ خواب جهان در دست اوست
    چشم تنگي اين قدر نيرنگ هم مي داشته است؟
  • نيست در فکر برون شد دل ز قيد آسمان
    اين قدر آيينه تاب زندگي هم مي داشته است؟
  • هر که از تن پروري در کار کاهل گشته است
    دفتر ايجاد را چون فرد باطل گشته است
  • در سبکباري بود باد مراد اين بحر را
    کف خس و خاشاک را بسيار ساحل گشته است