نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
جاهلان را
در
چراگه دام هست و دانه ني
عاشقان را باز
در
ره دانه هست و دام نيست
از دل من وز سر زلفين او اندازه کرد
آنکه
در
ميدان مدار گوي
در
چوگان نهاد
مرا عشق نگارينم چو آتش
در
جگر بندد
به مژگان
در
همي دانم مرا عقد درر بندد
وگر نو کيسه عشق تو از شوخي به دست آري
قباها کز تو
در
پوشد کمرها کز تو
در
بندد
هر کرا
در
دل خمار عشق و برنايي بود
کار او
در
عاشقي زاري و رسوايي بود
هر کرا سوداي وصل آن صنم
در
سر فتاد
اندرين ره سر هم آخر
در
سر اين کار کرد
روي تو
در
هر دلي افروخته شمع و چراغ
زلف تو
در
هر تني جان سوخته پروانه وار
بر تو کس
در
مي نگنجد تالي الا الله چو لا
حاجبي دارد کشيده تيغ
در
ايوان ناز
از دل چکني وقتي
در
عشق سوال او را
در
گوش طلب جان را چون شد به جواب اندر
گر ز بهر بوسه دادن
در
تو آويزد کسي
روز محشر همچو خصمان
در
من آويز اي پسر
آب حيوان داري اندر
در
و ور جان اي پسر
در
و مرجان خوانمت يا آب حيوان اي پسر
اي خوش لب شيرين زبان خوش خوش
در
آ اندر ميان
بگشاي ترکش از ميان تا
در
ميان بندم کمر
در
بر تو با سماع بي خطران چون نجيب
بر
در
تو با خروش بي خبران چون جرس
از عشق تو قارون منم غرقه
در
آب و خون منم
ليلي تويي مجنون منم
در
کار تو بسته هوس
اي من غلام روي تو تا
در
تنم باشد نفس
درمان من
در
دست تست آخر مرا فرياد رس
در
داستان عشق تو پيدا نشان عشق تو
در
کاروان عشق تو عالم پر از بانگ جرس
نيکو بشناسم ز زشت
در
عشقت اي حورا سرشت
ار بي تو باشم
در
بهشت آيد به چشمم چون قفس
گر ميي خواهي که نوشي صبر کن
در
صد خمار
ور گلي خواهي که بويي
در
پي صد خار باش
در
مناي قرب ياران جان اگر قربان کني
جز به تيغ مهر او
در
پيش او بسمل مباش
گر همي خواهي که با معشوق
در
هودج بوي
با عدو و خصم او همواره
در
محمل مباش
زهد و گنه و کفر و هدي را همه
در
هم
در
باز به يک داو قمار اي پسر خوش
در
حسرت آن ديده چون ديده آهو
اين ديده نه
در
خواب و نه بيدار چو خرگوش
ذوق آمده
در
چشم که اي چشم چنين چش
شوق آمده
در
گوش که اي گوش چنين گوش
گرد عشق آنگاه بيني کاب رخ را کم زني
آب رخ
در
باز تا روزي رسي
در
گرد عشق
عشق تو بر دين و دنيا دلبرا بگزيده ام
خواجگي
در
راه تو
در
خاک راه افگنده ام
دست دست من بد از اول که
در
عشق آمدم
کم زدم تا لاجرم
در
ششدره درمانده ام
چو
در
دست صلاح و خير جز بادي نمي ديدم
همه خير و صلاح خود به باد عشق
در
دادم
چنگ
در
دلبر زنيم آن دم که از خود غايبيم
پس نئيم اکنون چو غايب چنگ
در
وي کي زنيم
چه جاي سرکشي باشد ز حکم او که
در
رويش
چو شمع آنگاه خوش باشم که
در
گردن زدن باشم
کسي کوبست خواب من
در
آب افگند پنداري
چو خوابم شد تبه
در
آب جز بيدار چون باشم
گر شبي خود طوق گردد دست من
در
گردنش
طوق فرمان را چو مه
در
گردن گردون کنم
داشتي
در
بر مرا اکنون همان بر
در
زدي
چون ز من سير آمدي رفتم گراني چون کنم
مانده
در
بند زمانيم و زمان ما را نه
در
مکانيم نه از بهر مکان آمده ايم
ما را غرض از خدمت تو جز لب تو نيست
نه
در
پي جانيم نه
در
بند جهانيم
او چنان داند که ما
در
عشق او کمتر زنيم
يا دو چنگ از جور او
در
دامن ديگر زنيم
تماشا را يکي بخرام
در
بستان جان اي جان
ببين
در
زير پاي خويش جان افشان جان اي جان
ترا يارست بس
در
جان ز بهر آنکه نشناسد
ز خوبان جز تو
در
عالم همي درمان جان اي جان
خويشتن را
در
ميان نه بي مني
در
راه عشق
زان که بس تنگست ره اندر نگنجد ما و من
ورت ملک و ملک بايد پاي
در
تحقيق نه
ورت جاه و مال بايد دست
در
اسرار زن
خواجگي
در
خانه نه پس آب را
در
خاک بند
مهتري بر طاق نه پس آتش اندر طاق زن
چند گه
در
رزم شه پرواز کردي گرد خصم
گرد جام مي کنون
در
بزم ما پرواز کن
در
خال و لب نگر سمر عز و دل مگوي
در
زلف و رخ نگر سخن کفر و دين مکن
از مراد خويش برخيز ار مريدي عشق را
در
يمن ساکن نگردي تا که باشي
در
ختن
حلقه بودن شرط باشد بر
در
هستي خود
هر که
در
ديوار دارد روي از آزار تو
زين گذشتست اي صنم
در
عشقبازي کار من
زان گذشتست اي پسر
در
شوخ چشمي کار تو
سيم
در
سنگ بسي باشد ليک اندر کان
سنگ
در
سيم دل تست پس اندر بر تو
حربه و شل
در
بر بهرام خربط سوز نه
زخمه و مل
در
کف ناهيد بر بط ساز ده
جز به عمري
در
ره ما راست نتوان رفت از آنک
همچو فرزين کجروي
در
راه نافرزانه اي
يارت اي بت صدر دارد زان عزيزست و تو زان
در
لگد کوب همه خلقي که
در
استانه اي
هر زمان
در
زلف جان آويز او گر بنگري
خون خلقي تازه يابي
در
خم هر تاره اي
صفحه قبل
1
...
592
593
594
595
596
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن