167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • جاهلان را در چراگه دام هست و دانه ني
    عاشقان را باز در ره دانه هست و دام نيست
  • از دل من وز سر زلفين او اندازه کرد
    آنکه در ميدان مدار گوي در چوگان نهاد
  • مرا عشق نگارينم چو آتش در جگر بندد
    به مژگان در همي دانم مرا عقد درر بندد
  • وگر نو کيسه عشق تو از شوخي به دست آري
    قباها کز تو در پوشد کمرها کز تو در بندد
  • هر کرا در دل خمار عشق و برنايي بود
    کار او در عاشقي زاري و رسوايي بود
  • هر کرا سوداي وصل آن صنم در سر فتاد
    اندرين ره سر هم آخر در سر اين کار کرد
  • روي تو در هر دلي افروخته شمع و چراغ
    زلف تو در هر تني جان سوخته پروانه وار
  • بر تو کس در مي نگنجد تالي الا الله چو لا
    حاجبي دارد کشيده تيغ در ايوان ناز
  • از دل چکني وقتي در عشق سوال او را
    در گوش طلب جان را چون شد به جواب اندر
  • گر ز بهر بوسه دادن در تو آويزد کسي
    روز محشر همچو خصمان در من آويز اي پسر
  • آب حيوان داري اندر در و ور جان اي پسر
    در و مرجان خوانمت يا آب حيوان اي پسر
  • اي خوش لب شيرين زبان خوش خوش در آ اندر ميان
    بگشاي ترکش از ميان تا در ميان بندم کمر
  • در بر تو با سماع بي خطران چون نجيب
    بر در تو با خروش بي خبران چون جرس
  • از عشق تو قارون منم غرقه در آب و خون منم
    ليلي تويي مجنون منم در کار تو بسته هوس
  • اي من غلام روي تو تا در تنم باشد نفس
    درمان من در دست تست آخر مرا فرياد رس
  • در داستان عشق تو پيدا نشان عشق تو
    در کاروان عشق تو عالم پر از بانگ جرس
  • نيکو بشناسم ز زشت در عشقت اي حورا سرشت
    ار بي تو باشم در بهشت آيد به چشمم چون قفس
  • گر ميي خواهي که نوشي صبر کن در صد خمار
    ور گلي خواهي که بويي در پي صد خار باش
  • در مناي قرب ياران جان اگر قربان کني
    جز به تيغ مهر او در پيش او بسمل مباش
  • گر همي خواهي که با معشوق در هودج بوي
    با عدو و خصم او همواره در محمل مباش
  • زهد و گنه و کفر و هدي را همه در هم
    در باز به يک داو قمار اي پسر خوش
  • در حسرت آن ديده چون ديده آهو
    اين ديده نه در خواب و نه بيدار چو خرگوش
  • ذوق آمده در چشم که اي چشم چنين چش
    شوق آمده در گوش که اي گوش چنين گوش
  • گرد عشق آنگاه بيني کاب رخ را کم زني
    آب رخ در باز تا روزي رسي در گرد عشق
  • عشق تو بر دين و دنيا دلبرا بگزيده ام
    خواجگي در راه تو در خاک راه افگنده ام
  • دست دست من بد از اول که در عشق آمدم
    کم زدم تا لاجرم در ششدره درمانده ام
  • چو در دست صلاح و خير جز بادي نمي ديدم
    همه خير و صلاح خود به باد عشق در دادم
  • چنگ در دلبر زنيم آن دم که از خود غايبيم
    پس نئيم اکنون چو غايب چنگ در وي کي زنيم
  • چه جاي سرکشي باشد ز حکم او که در رويش
    چو شمع آنگاه خوش باشم که در گردن زدن باشم
  • کسي کوبست خواب من در آب افگند پنداري
    چو خوابم شد تبه در آب جز بيدار چون باشم
  • گر شبي خود طوق گردد دست من در گردنش
    طوق فرمان را چو مه در گردن گردون کنم
  • داشتي در بر مرا اکنون همان بر در زدي
    چون ز من سير آمدي رفتم گراني چون کنم
  • مانده در بند زمانيم و زمان ما را نه
    در مکانيم نه از بهر مکان آمده ايم
  • ما را غرض از خدمت تو جز لب تو نيست
    نه در پي جانيم نه در بند جهانيم
  • او چنان داند که ما در عشق او کمتر زنيم
    يا دو چنگ از جور او در دامن ديگر زنيم
  • تماشا را يکي بخرام در بستان جان اي جان
    ببين در زير پاي خويش جان افشان جان اي جان
  • ترا يارست بس در جان ز بهر آنکه نشناسد
    ز خوبان جز تو در عالم همي درمان جان اي جان
  • خويشتن را در ميان نه بي مني در راه عشق
    زان که بس تنگست ره اندر نگنجد ما و من
  • ورت ملک و ملک بايد پاي در تحقيق نه
    ورت جاه و مال بايد دست در اسرار زن
  • خواجگي در خانه نه پس آب را در خاک بند
    مهتري بر طاق نه پس آتش اندر طاق زن
  • چند گه در رزم شه پرواز کردي گرد خصم
    گرد جام مي کنون در بزم ما پرواز کن
  • در خال و لب نگر سمر عز و دل مگوي
    در زلف و رخ نگر سخن کفر و دين مکن
  • از مراد خويش برخيز ار مريدي عشق را
    در يمن ساکن نگردي تا که باشي در ختن
  • حلقه بودن شرط باشد بر در هستي خود
    هر که در ديوار دارد روي از آزار تو
  • زين گذشتست اي صنم در عشقبازي کار من
    زان گذشتست اي پسر در شوخ چشمي کار تو
  • سيم در سنگ بسي باشد ليک اندر کان
    سنگ در سيم دل تست پس اندر بر تو
  • حربه و شل در بر بهرام خربط سوز نه
    زخمه و مل در کف ناهيد بر بط ساز ده
  • جز به عمري در ره ما راست نتوان رفت از آنک
    همچو فرزين کجروي در راه نافرزانه اي
  • يارت اي بت صدر دارد زان عزيزست و تو زان
    در لگد کوب همه خلقي که در استانه اي
  • هر زمان در زلف جان آويز او گر بنگري
    خون خلقي تازه يابي در خم هر تاره اي