167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جمشيد و خورشيد ساوجي

  • در پي من شو که نتوان يافتن
    رهروان را بهتر از من پيشوا
  • همه اسباب عشرت شد مهيا
    حضور شاه در مي بايد آنجا
  • ملک چون گنج شد ز آن کنج بيرون
    ز خازن خواست درجي در مکنون
  • در آن هر گوهري بيرون ياقوت
    که مي ارزيد خاکش خون ياقوت
  • شما در پرده ام بوديد محرم
    کنون جان مرا باشيد همدم
  • به دستان چاره کارم بجوييد
    بدو در پرده راز من بگوييد
  • ببايد ساختن در هر مقامي
    که باشد هر مقامي را کلامي »
  • شکر در آتش غم رفت با عود
    برآمد از دل عود و شکر دود
  • گهي در دامنش چسبيد شکر
    گهي همچون مگس زد دست بر سر
  • بر ايشان هر نفس مي داد جم دم
    در آخر با ملک گشتند همدم
  • ملک هر تحفه اي کآورد با خويش
    يکايک مه رخان بردند در پيش
  • درآمد طوطي شکر به آواز
    هماي شوق در دل کرد پرواز
  • به علم آورد در کار اين عمل را
    ز قول شاه بر خواند اين غزل را:
  • شانه سانم در سر سوداي زلفت کرده سر
    نيستم آيينه آيين کو کند خدمت به روي
  • اي ميوه رسيده ز بستان کيستي؟
    وي آيت نوآمده در شان کيستي؟
  • جانها گرفته اند ترا در ميان چو شمع
    جانت فدا چراغ شبستان کيستي؟
  • چنان شد بر زمين خورشيد در چرخ
    که شد بي خويشتن ناهيد بر چرخ
  • نواي پرده شهناز شد راست
    هوا در جنبش آمد پرده برخاست
  • شکر را گفت جم خيز و درياب
    که چون چشم خود از مستي است در خواب
  • گل و بيد و کنار آب و مهتاب
    شکر بيدار و خسرو در شکر خواب
  • ز سوسن ساخت سروناز را جاي
    گرفتش در کنار آب روان پاي
  • چو طاووسي روان در پي تذروي
    سر آبي گزيد و پاي سروي
  • برآنم کاين جوان بازارگان نيست
    که در وي شيوه بازاريان نيست
  • حديثي چرب و شيرين بود و در خورد
    به عمدا رو ترش کرد و فرو برد
  • صنوبر وار در بستان چمان گشت
    همي زد چون صبا گرد چمن گشت
  • خطي بر لاله از عنبر کشيده
    به خوبي لاله را خط در کشيده
  • در آن مهتاب چشم انداخت بر شاه
    نظر فرقي نکرد از شاه تا ماه
  • همي گرديد و چشمش خواب مي جست
    خيال خواب خوش در آب مي جست
  • به پاي خود چو دولت بر در آمد
    سبک خواب گرانش بر سر آمد
  • کلاله ات ز کنار تو ساخته بالين
    ز برگ گل زده خرگاه و در ميان خفته
  • کشيده بر چمني سايه باني از ابرو
    دو ترک مست تو در زير سايبان خفته
  • چشم مخمور تا تو در خواب مستي خفته است
    از خمار چشم مستت عالمي آشفته است
  • ديده باريک بينم در شب تاريک هجر
    بسکه بر ياد لبت درهاي عمان سفته است
  • برو، ماها، به کوي او فرو شو
    بيا اي شمع و در پايش سرانداز
  • هوا چون ساغر آب روي ما ريخت
    ز لعلت آتشي در ساغر انداز
  • چو گل گر صحبتم مي خواهي از جان
    به شب در زير پهلو بستر انداز
  • همان دم چنگ را بنواخت ناهيد
    ادا کرد اين غزل در وصف خورشيد:
  • ملک در خواب صوت چنگ بشنيد
    چو باد صبحدم بر خود بخنديد
  • گلرخان چمن از دوش صبوحي زده اند
    چشم نرگس ز چه در عين خمارست امشب
  • دريد از درد و حسرت جامه در بر
    همي ناليد و مي زد دست بر سر
  • چو مي شد تلخ بر من زندگاني
    چو گل بر باد رفتم در جواني
  • مرا چون ناي ننوازي به کامي
    ز ني هر دم چو چنگم در مقامي
  • هزاران بيضه پنداري کزين طاق
    فرو افتاد و ريزان شد در آفاق
  • گرفت آفاق را يکسر سپيده
    عيان شد زرده خور در سپيده
  • عجب کان سرو قد از جا نرفته است
    چو گل خار غمش در پا نرفته است
  • فرو رفت از هوايت پاي در گل
    بدين جانب هوايش کرد مايل
  • به گيتي کو خرد را بود پابند
    به ميدان رزش ساقي در افکند
  • بهار افروز اين شعر بهاري
    ادا مي کرد در صوت هزاري
  • به ساقي گفت: «جام مي در انداز
    اساس عقل دستوري برانداز
  • از اين شادي نگنجيدند در پوست
    که چون گل داشتندش بهر زر دوست
  • به چشم از اشک سازم در شهوار
    به دست و ديده بايد کرد اين کار
  • ز مطرب بلبل آوا ماند ناهيد
    نهاد آن نيز را در وجه خورشيد
  • زده يک خيمه از ديباي اخضر
    در او خورشيد تابان با شش اختر
  • به گرد خيمه جانهاحلقه بسته
    پري رخ در ميان جان نشسته
  • چه مه در منزلي بنشست جمشيد
    که مي ديد از شکافي عکس خورشيد
  • ملک مي کرد غافل چشم بد را
    نظر در خيمه مي انداخت خود را
  • نظر در عارض دلدار مي کرد
    تماشاي گل و گلزار مي کرد
  • به شکر گفت: «بنواز اين غزل را
    نوائي ساز و در ساز اين عمل را
  • آفتابي از شکاف ابر ايما مي کند
    عاشقان را در هوا چون ذره رسوا مي کند
  • باز در زير نقاب فستقي رخسار گل
    مي نمايد بلبلان را مست و شيدا مي کند
  • من اول روز دانستم که اين مرد
    نهان در سينه دارد گنجي از درد
  • به اميدي دهد زاهد مي از دست
    که در فردوس ازين بهتر ميي هست
  • ورت در سر هواي عشقبازيست
    تو پنداري که کار عشق بازي است؟
  • تو دخت قيصري، اي جان مادر،
    مکن در دختري خود را بد اختر
  • تو درج گوهري سر ناگشوده
    در و دري ثمين کس نابسوده
  • مرا گر دوست داري يار من باش
    مکن کاري دگر در کار من باش »
  • به يکباره شد آن مه محو جمشيد
    چو مه در وقت پيوستن به خورشيد
  • دل از فولاد کردم روي از روي
    نشينم با تو اکنون روي در روي
  • ببستم با تو خود را چون ميان من
    زهي لطف ار بدان در مي دهي تن
  • چو زلفت تا سر من هست بر دوش
    ز سوداي تو دارم حلقه در گوش
  • ز مستي شد حکايت پيچ در پيچ
    نبود از خود خبر جمشيد را هيچ
  • عقيق از چرخ و در از ديده افشاند
    به اواز بلند اين شعر مي خواند
  • شکر گفتار گفتا: «اي سمن بوي،
    چرا در بسته اي بر من به يک موي؟
  • به دل گفتم سياهي حلقه در گوش
    چرا با او نشنيد دوش با دوش
  • دل من داشت در زلف تو منزل
    ز دستت مي زدم من دست بر دل
  • نگردد پايه رکن حرم پست
    اگر در حلقه اش مستي زند دست »
  • نشسته با قدح خورشيد سرمست
    مهي در دست و خورشيديش پا بست
  • درآمد گرم خورشيدي ز افلاک
    به پيشش جرعه وار افتاد در خاک
  • کسي را کاين تصور در سر آيد
    مرآن ديوانه را زنجير بايد
  • ملک را بود در رفتن حجيبي
    نبودش هم به نارفتن شکيبي
  • سمن بويش به نرمي باز پرسيد
    ز روي لطف در رويش بخنديد
  • گهي بر روي نسرين بوسه دادي
    گهي در پاي سروش سر نهادي
  • محب گر نقش بر ديوار بيند
    در او نقش جمال يار بيند
  • کشي چادر شبي چون غنچه بر سر
    گدازي بلبلان را رنجه بر در
  • رها کن، چيست چندان خواب بر خواب
    چه خواهي ديد غير از خواب در خواب؟
  • شوق مي ام نيمه شب بر در خمار برد
    بوي گلم صبحدم بر صف گلزار برد
  • ناله چنگ مغان آمد و گوشم گرفت
    بيخودم از صومعه بر در خمار برد
  • همچو گلم مدتي عشق در آتش نهاد
    عاقبت آب مرا بر سر بازار برد
  • ميان شب فروغ فر شاهي
    چو نور ديده تابان در سياهي
  • به نوک غمزه دامنهاي در سفت
    به زاري دامنش بگرفت و مي گفت
  • دلش کرد آرزوي تنگ شکر
    گرفت آن شکرين را تنگ در بر
  • خضر بر چشمه نوشين گذر کرد
    در آن تاريکي آب زندگي خورد
  • بجز بوسي نجست از دلستان هيچ
    کناري بود ديگر در ميان هيچ
  • چو شد مشهور در شهر اين حکايت
    به افسر باز گفتند اين روايت
  • برآمد ابر و باراني فرو کرد
    درآمد سيل و طوفاني در آورد
  • ملک جمشيد جان انداخت در سرو
    همائي آشياني ساخت بر سرو
  • به چشم خويش مي بينم که هستي
    که باشد در سرت سوداي مستي »
  • چو ابرو روي حاجب را سيه کرد
    چو زلفش سلسله در گردن آورد
  • به کوهي در حصاري داشت افسر
    که با گردون گردان بود همبر
  • چمن پرورد گلبرگ بهاري
    چو گل در غنچه شد ناگه حصاري