167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • صحبت روشن ضميران سرخ رويي بر دهد
    شاخ مرجان در کنار بحر سر تا پا گل است
  • شرم مي دارد نگاه از خيره چشمان حسن را
    چون نباشد باغبان در باغ، يغماي گل است
  • هر که دارد شيشه اي خود را به گلشن کي کشد؟
    وعده گاه دختر رز باز در پاي گل است
  • زهر در ساغر مرا از سير ماه و انجم است
    آسمان پر کواکب شيشه پر کژدم است
  • کار نادان مي شود مشکل تر از تدبير خويش
    از لگد محکم شود خاري که در زير دم است
  • از علايق رشته اي تا هست، جان آزاد نيست
    تا رگ خامي بود در باده، محبوس خم است
  • به که در جيب نمد آيينه را پنهان کنيم
    عالم از جهل مرکب يک سواد اعظم است
  • نيست مردم هر که را نقش و نگار مردم است
    مردمي هر کس که دارد در شمار مردم است
  • از سبکروحي توان در چشم مردم شد عزيز
    بار بر دلها بود هر کس که بار مردم است
  • پر برون آرم مگر چون مور از اقبال عشق
    ورنه در راه طلب نقش قدم نامحرم است
  • چون غبار خط برآرد سر ز کنج آن دهان
    هر که دارد گرد هستي در حرم نامحرم است
  • جان غافل را سفر در چار ديوار تن است
    پاي خواب آلود را منزل کنار دامن است
  • وقت عارف را نسازد تيره اين ماتم سرا
    خانه روشن مي کند آيينه تا در گلخن است
  • گر بود در خانه صد نقش و نگار دلفريب
    مرغ زيرک را همان منظور چشم روزن است
  • شعله را خاشاک نتواند ز جولان بازداشت
    خون خود را مي خورد خاري که در پاي من است
  • هر کسي آنجاست از عالم که مي باشد دلش
    بلبل ما در قفس چون غنچه گردد گلشن است
  • پيش غافل کاروان عمر چون ريگ روان
    مي نمايد ساکن، اما روز و شب در رفتن است
  • پاک کن دل را، ز دست انداز چرخ آسوده شو
    تا بود در تخم غش، سر گشته پرويزن است
  • پاک گوهر را نباشد روزي از خاک وطن
    سنگ بندد بر شکم ياقوت تا در معدن است
  • رزق بي کوشش نمي آيد به کف، حرف است اين
    نيم ناني مي رسد تا نيم جاني در تن است
  • دست رد بر سينه خواب پريشان مي نهد
    چون سبو دستي که در ميخانه بالين من است
  • هر که قانع شد به بوي گل، ز گل در پرده ماند
    بوي پيراهن حجاب يوسف سيمين تن است
  • صافي سر چشمه صائب مي کند در جو اثر
    هر سر مو چشم بينايي است گر دل روشن است
  • پستي سقف فلک آه مرا در دل شکست
    شمع مي دزدد نفس چندان که زير دامن است
  • تا چه بيراهي ز من سر زد، که در دشت جنون
    هر سر خاري که بينم تشنه خون من است