167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مي شود جان هاي روشن تيره از تر دامني
    در سيه رو کردن آيينه ها آب آتش است
  • نيست حسن و عشق را از هم جدايي جز به نام
    هر که بر پروانه خندد در شکست آتش است
  • گرم رفتاران نمي بينند زير پاي خويش
    گر به آب خضر افتد راه ما در آتش است
  • عارفان از قهر بيش از لطف مي يابند فيض
    بر خليل الله باغ دلگشا در آتش است
  • واي بر من کز فروغ گوهر يکتاي او
    نعل هر موجي درين دريا جدا در آتش است
  • خون گرم ما شهيدان را چسان پامال ساخت؟
    پاي سيميني که از رنگ حنا در آتش است
  • شد نهان از ديده ها تا گوشه ابرو نمود
    نعل ماه نو نمي دانم کجا در آتش است
  • آتش و پنبه است با هم صحبت آهن دلان
    نعل تيغ کج ازان گلگون قبا در آتش است
  • بس که از خوبي گلوسوزست سر تا پاي او
    دل ز حيران نمي داند کجا در آتش است
  • هر چه رفت از عمر، ياد آن به نيکي مي کنند
    چهره امروز در آيينه فردا خوش است
  • برق را در خرمن مردم تماشا کرده است
    آن که پندارد که حال مردم دنيا خوش است
  • شمع هم ياري است در هر جا نباشد آفتاب
    گر دل روشن نباشد، چشم بينا هم خوش است
  • چند باشي همچو خون مرده در يک جا گره؟
    با غزالان چند روزي سير صحرا هم خوش است
  • از تريهاي فلک بي حاصلان خون مي خورند
    هر که را در خاک تخمي هست با باران خوش است
  • مي توان صد رنگ گل در هر نگاهي دسته بست
    بس که رنگ چهره آن ماه سيما نازک است
  • جلوه پا در رکاب خط دو روزي بيش نيست
    غافل از فرصت مشو، وقت تماشا نازک است
  • مي توانستم به خون خود لبش در خون کشيد
    وقت تنگ است و حيا مهر لب و جا نازک است
  • در گذر اي عقل از همراهي ديوانگان
    خار اين صحرا است الماس و تو را پا نازک است
  • هر که بر دوش است بارش در تلاش منزل است
    راحت منزل ندارد هر که بارش بر دل است
  • بي قراران بيشتر از وصل لذت مي برند
    شعله تا بر خويش مي جنبد شرر در منزل است
  • دل چه مي داند که قدرش چيست در ديوان عشق
    يوسف ناديده مصر از قيمت خود غافل است
  • نيست يک تن در جهان گويا، اگر گويا دل است
    چشم بينا پرده خواب است اگر بينا دل است
  • بزم بي دردان اگر روشن ز شمع است و چراغ
    گوهر شب تاب ما در ظلمت شبها دل است
  • شوق را تاب اقامت نيست در يک جا دو روز
    ورنه نقش پاي من آيينه دار منزل است
  • گر چه هر خاري درين وادي به خونم تشنه است
    آنچه در دل ره ندارد خارخار منزل است