167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • بس که حسن شوخ او هر دم به رنگي مي شود
    چشم من در هر نظر محو لقاي ديگرست
  • اين دل صد پاره من، همچو اوراق خزان
    هر نفس در عالمي، هر دم به جاي ديگرست
  • اي نگه مشق شنا در چشم خونپالا بس است
    چشمت آب آورد غواصي درين دريا بس است
  • بهر اثبات قيامت حجتي در کار نيست
    پيش خيز شور محشر آن قد و بالا بس است
  • حسن ذاتي در نيارد سر به عشق عارضي
    سرو مينا را تذرو از پنبه مينا بس است
  • ناز اگر استادگي در ميوه تر مي کند
    سايه خشکي ازان نخل جوان ما را بس است
  • در زمين پاک ما ريگ روان حرص نيست
    قطره اي زان چهره شبنم فشان ما را بس است
  • نارسايي گر کند تيغ زبان در عرض حال
    گريه ما همچو طفلان ترجمان ما را بس است
  • لشکر بيگانه اي اين ملک را در کار نيست
    آمد و رفت نفس ويرانه ما را بس است
  • گنج در ويرانه صائب جمع سازد خويش را
    از دو عالم گوشه اي ويرانه ما را بس است
  • بعد ازين دوران شهرت از سفالين جام ماست
    تا به کي در دور باشد نام جام جم، بس است!
  • غم مخور صائب اگر ننشست نقشت در جهان
    اهل معني را ز عالم نام چون خاتم بس است
  • ظلمت شب هاي غم را لشکري در کار نيست
    اين سياهي را فروغ باده روشن بس است
  • کرده ام طي رشته طول امل را چون گره
    آب باريکي مرا در جوي چون سوزن بس است
  • گر سلاحي نيست در ظاهر مرا چون بيدلان
    سخت جاني ها مرا زير قبا جوشن بس است
  • گر نباشد در نظر ليلي مرا هامون بس است
    نقش پاي ناقه برگ عيش اين مجنون بس است
  • در سواد آفرينش اي خداجو پر مپيچ
    چون ز لفظ آمد به کف سر رشته مضمون بس است
  • وسعت مشرب ز منزل مي برد تنگي برون
    در جهان آب و گل، خم بهر افلاطون بس است
  • گر به گل گيرد در ميخانه ها را محتسب
    ما خمارآلودگان را آن لب ميگون بس است
  • در گلستان کرم نخلي ز بي آبي نماند
    تا به کي خواهي دواندن ريشه، اي قارون بس است
  • در بساط سخت جانان غير درد و داغ نيست
    خرده رازي که دارد سنگ خارا آتش است
  • محض بي دردي است منع ما کهنسالان ز عشق
    عشق در هنگام پيري، چون به سرما آتش است
  • دل ز تاريکي نگردد اشک ريزان را سياه
    ماهيان را در دل شب آب دريا آتش است
  • داستان شوق در هر نامه اي نتوان نوشت
    صفحه از بال سمندر کن که انشا آتش است
  • از خيال يار مي پاشد دل نازک ز هم
    چون کتان در پيرهن ما را ز مهتاب آتش است