167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • هست تا در جام ما يک قطره مي، دريا دليم
    پشت ما بر کوه باشد تا سبو بر دوش ماست
  • بر سر خمخانه افلاک، خشت آفتاب
    روز و شب در سير و دور از باده پر جوش ماست
  • از نگاهي آسمان را مي کند زير و زبر
    آسمان چشمي که در تاراج عقل و هوش ماست
  • چون فلاخن بر شکم سنگ از قناعت بسته ايم
    سنگ اگر در پله روزي بود، دوران ماست
  • ما چو طفلان تن به شغل خاکبازي داده ايم
    ورنه گوي آسمان ها در خم چوگان ماست
  • گر دل ما کعبه غم نيست صائب از چه روي
    روي غم هر جا که باشد در دل ويران ماست؟
  • گر چه در هر کوچه اي خورشيد جولان کرده است
    از زمين گيران، نظر با شهرت مجنون ماست
  • تا ز بار عشق قد ما چو خاتم خم شده است
    چون سليمان دام و دد در خدمت مجنون ماست
  • نيست از گرد خودي در کاروان ما اثر
    هر که پيش افتاده است از خويشتن همراه ماست
  • زين چمن چون سرو دامان تعلق چيده ايم
    خار را خون در جگر از دامن کوتاه ماست
  • گر چه در صحراي امکان پاي خواب آلوده ايم
    لامکان پر گرد وحشت از رم آهوي ماست
  • از کمينگاه حوادث طبل وحشت خورده ايم
    کار پيکان مي کند هر کس که در پهلوي ماست
  • غنچه سان هر چند سر در جيب خود دزديده ايم
    عطسه بي اختيار صبحدم از بوي ماست
  • مي زنم چون مار نعل واژگون از پيچ و تاب
    ورنه گنج عافيت در زير پاي دردهاست
  • مي شود مايل به عاشق درد در هر جا که هست
    جان سخت عاشقان آهن رباي دردهاست
  • خال يا در گوشه چشم است يا کنج لب است
    از مکان ها دزد را دايم کمينگه مطلب است
  • عالم ديگر به دست آور که در زير فلک
    گر هزاران سال مي ماني همين روز و شب است
  • در حريم دل به زهد خشک نتوان راه برد
    روي منزل را نبيند هر که چوبش مرکب است
  • مگسل از دامان شب صائب که در روي زمين
    دامني کز دست نتوان داد دامان شب است
  • من به دوزخ مي روم، زاهد اگر در جنت است
    دوزخ ارباب معني صحبت بي نسبت است
  • حسن و عشق از يک گريبان سر برون آورده اند
    اين شرر در سنگ با پروانه گرم صحبت است
  • از نسيم شکوه گرد کلفت از دل مي رود
    شکوه چون در دل گره گرديد، تخم کلفت است
  • مي برد فيض جواهر سرمه از گرد ملال
    هر که چون آيينه صائب در مقام حيرت است
  • زود باشد کز ندامت سر به جاي پا نهد
    هر که در بزم جهان چون شمع، عاشق صحبت است
  • کيست از دوش کسي باري تواند برگرفت؟
    گر همه عيسي است در فکر خر و بار خودست