نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان سلمان ساوجي
در
همه عالم نمي گنجي ز فرط کبريا
در
دل تنگم نمي دانم که چون جا کرده اي
نکته اي با عاشقان
در
زير لب فرموده اي
عالمي اموات را
در
يکدم احيا کرده اي
مردم چشم جهان بينت اگر خوانم رواست
زانکه
در
چشم مني وز چشم من
در
پرده اي
تو داري طاق ابرويي که جفتش نيست
در
عالم
تويي آنکس که
در
عالم، به جفت ابروان طاقي
در
جست و جوي وصلت، ما را چو آب و آتش
گه بر فراز رفتن، گه
در
نشيب تاکي؟
سلمان خيال روي او چون نامه اي دادن
در
درون
گر نيستي
در
خويشتن چندين چرا پيچيدمي؟
تو
در
خواب خوشي، احوال بيماران چه مي داني ؟
تو
در
آسايشي، تيمار بيماري چه مي داني؟
زان غمت ياد نيايد که منم
در
غم تو
زان عزيزست مرا جان که تو هم
در
جاني
گر او چون شمع
در
کشتن نشاند
در
سر پايت
نشان مردي آن باشد که تو مردانه بنشيني
زلف را گوي که
در
گردن من دست مکن
اي بست نيست که سر
در
قدمم مي سايي؟
راست چون ذره که خورشيد
در
آرد به کنار
در
کشيدم به بر آن رحمت سبحاني را
هرکجا عزم تو پاي مردي آرد
در
رکاب
جز رکاب آنجا که دارد
در
جهان پاي شما
قرب چل سال است تا سکان شرق و غرب را
طبع سلمان مي کند
در
گوش
در
مدحتت
اي بسا خوف که از جود تو
در
بحر نشست
وي بسا ناله که
در
عهد تو از کان برخاست
پيش ازين
در
پي مخلوق به سر مي گرديد
بعد ازين بر
در
معبود به پا خواهد بود
ببين که آنچه بديشان رسيد
در
يک ماه
به من رسيد
در
اين چار ماه عشر عشير
نبود
در
سر من جز هواي مطرب و چنگ
نبود
در
دل من جز نشاط مطرب و جام
تويي که
در
چمن فضل هر که سر بر زد
زبان شود همه تن
در
ثنات چون سوسن
مدتي شد تا نکردي
در
خلا و
در
ملا
ياد من کارم ازان شوريده شد حالم تباه
نشسته ايم به کناري چو چنگ سر
در
پيش
فتاده
در
پس زانو و مي کنم زاري
گر
در
خيبر به زور بازوي حيدر گشاد
بس که ازين قلعه را سايه حي
در
گشاد
آمد و اول دلم بستد و پيمان شکست
رفت و
در
آخر گنه
در
طرف ما فکند
قصه ما شد دراز
در
غم آن قد و موي
خانه دل شد سياه
در
غم آن زلف و خال
بي مه ديدار تو ديده ز خود
در
حجاب
بي لب شيرين تو تن ز روان
در
ملال
ملک
در
مدت عمر تو که باقي بادا
فتنه
در
چشم بتان ديده و آن نيز به خواب
گر حکايت کند از لطف تو
در
باغ نسيم
گر روايت کند از لفظ تو
در
بحر سحاب
چون
در
آن حضرت عالي شود اين قصه تمام
روي
در
مجلسيان آر و بگو بعد سلام
جاي آن بود که جاي تو بود
در
ديده
اين زمان جاي تو
در
خاک دريغ است دريغ
روي مبارک تو تا
در
دل من گرفت جا
در
دو جهان مرا کسي نيست بجاي روي تو
در
چنين ماتم
در
شعر از کجا بر من گشاد
کين فلک داغي چنين بر چهره طبعم نهاد
فتنه آمد
در
جهان دست تطاول برگشود
با که گويم اين سخن چون
در
جهان داور نماند
خواب ار چه خوش آيد همه را
در
عهدش
حقا که به چشم
در
نيامد ما را
جمشيد و خورشيد ساوجي
هر کس که
در
يمين تو چون تيغ راسخ است
دايم چو خاتم تو به زر
در
يسار باد
دل چو
در
محراب ابرو چشم مستش ديد گفت
کافر سرمست
در
محراب بين چون خفته است
تو
در
خواب خوشي احوال بيداري، چه مي داني
تو
در
آسايشي تيمار بيماري چه مي داني
منشين بر
در
اميد و مزن حلقه وصل
به از آن نيست که برخيزي وزين
در
گذري
چون عکس خورشيد از هوا روزي که افتم
در
برت
گر
در
ببندي خانه را، از روزنت سر بر کنم
باد صبح از بوي او ناگه دمي
در
من دميد
راستي آنست کان دم اين دمم
در
کار بود
در
دل ما خار غم بشکست و غم
در
دل بماند
چيست، ياران، چاره غمهاي بي پايان ما؟
يار چون گيسو کشان
در
پاي يار آمد ز
در
مژده اي دل کان شب سودا به پايان مي رسد
ديوان سنايي
قدر تو درويش داند ز آنکه او بيند مقيم
همچو کرکس
در
هوا هفتاد
در
هفتاد را
من به رنگ تو نديدم هيچ کس را
در
جهان
بر تو عاشق باد هر کو
در
جهان همرنگ تست
زينهار از روي غفلت اين سخن بازي مدان
زان که سر
در
باختن
در
عشق اول منزلست
جاي دارد
در
دل پر خونم آن دلبر مقيم
جامه پر خون باشد آن کس را که
در
خون مسکنست
با من از روي طبيعت گر نياميزد رواست
از براي آنکه من
در
آب و او
در
روغنست
گر زبان با من ندارد چرب هم نبود عجب
کانچه او را
در
زبان بايست
در
پيراهنست
در
زلف تو تاب و گره و بند و شکنجست
در
چشم تو مکر و حيل و زرق و فسونست
اي سنايي چون مقصر نيستي
در
عشق او
در
وفا و عهد تو چندين ازو تقصير چيست
کار دل باز اي نگارينا ز بازي
در
گذشت
شد حقيقت عشق و از حد مجازي
در
گذشت
در
شريعت کي روا باشد دو خواهر يک نکاح
در
طريقت هر دو را از خود مبرا کردنست
صفحه قبل
1
...
591
592
593
594
595
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن