167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • يکقلم حل شد مرا هر عقده مشکل که بود
    تا ز فيض ساده لوحي ريختم دفتر در آب
  • مي کند دلهاي روشن را مي احمر سياه
    دست مي شويد ز جان، افتاد چون اخگر در آب
  • گر شود زير و زبر از سيل صائب خانه اش
    بي بصيرت همچنان گيرد گل ديگر در آب
  • چون حباب از سر دهد سامان کلاه خويش را
    هرکه را باشد هواي محو گرديدن در آب
  • از شتاب عمر بي شيرازه شد اجزاي جسم
    چون تواند جمع کردن خويش را روغن در آب؟
  • از ملامت مي پرستان ترک مستي کي کنند؟
    نيست طوفان ماهيان را مانع از خفتن در آب
  • تلخي مرگ است شکر، مور شهد افتاده را
    نيست ماهي را حياتي بهتر از مردن در آب
  • کوته انديشي است پيش پاي طوفان همچو موج
    هر نفس بر خود بساط تازه اي چيدن در آب
  • چهره مه داغدار از منت خورشيد شد
    چون صدف از گوهر خود خانه کن روشن در آب
  • مي دهد در يک دم از کفران نعمت سر به باد
    هر حبابي کز تهي مغزي برآرد سر ز آب
  • در سيه دل نيست اشک گرم را صائب اثر
    مي شود از جوشن افزون خامي عنبر ز آب
  • آه سردي کشتي دل را به ساحل مي برد
    در گره دارد ز خود باد مراد اينجا حباب
  • در محيط عشق باشد از سر پر خون حباب
    باشد اين درياي خون آشام را گلگون حباب
  • در سر بي مغز، ما را نيست چيزي جز هوا
    نامه سر بسته ما پوچ باشد چون حباب
  • تا کي از کسب هوا در بحر شورانگيز عشق
    هر نفس خواهي درين پرده خود چون حباب
  • در ته پيراهن درياست هر عيشي که هست
    سر ز دريا مي کند از سادگي بيرون حباب
  • گر چه هيچ و پوچ مي دانند ما را غافلان
    در حقيقت عين درياييم ما همچون حباب
  • گشته ايم از جستجوي بحر سر تا پاي چشم
    گر چه در آغوش درياييم ما همچون حباب
  • بس که از رخسار او در پيچ و تاب است آفتاب
    تشنه ابرست و جوياي نقاب است آفتاب
  • چون شود از مشرق زين طالع آن رشک قمر
    بيشتر از ماه نو پا در رکاب است آفتاب
  • در شب وصل تو مي لرزد دل چون آفتاب
    تا مباد از رخنه اي آرد شبيخون آفتاب
  • ناخني خورده است بر دل از هلال ابروي من
    زان نشيند از شفق هر شام در خون آفتاب
  • از رخت آيينه را خوش دولتي رو داده است
    در درون خانه اش ماه است و بيرون آفتاب
  • با تو چون گردد برابر چون ندارد در بساط
    چشم مست و خال مشکين، لعل ميگون آفتاب
  • در عوض چون ماه نو قرص تمامش مي دهم
    هر که مي بخشد لب ناني به من چون آفتاب