167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ترا که زخم زبان نيست در کمين، خوش باش
    که همچو خون به زبان نيشتر گرفت مرا
  • عجب که راه به سر وقت من برد درمان
    چنين که درد گرفته است در ميانه مرا
  • درين دو هفته که در آتش است نعل بهار
    مده چو لاله ز کف جام ارغواني را
  • نمي شود دل پر خون گشاده از وسعت
    که شد گره به جگر آه لاله در صحرا
  • ز کوه، دامن دشت جنون پر از سنگ است
    شود نصيب که تا اين نواله در صحرا
  • شده است کوچه و بازار پر ز ديوانه
    به من شده است جنون تا حواله در صحرا
  • شکايتي که که مرا از بهار هست اين است
    که مي کند ز تري، آب در شراب هوا!
  • نفس ز دل به لبم مي رسد به دشواري
    ز بس گره شده در سينه ام شکايت ها
  • آتش کند تميز ز هم نقد و قلب را
    اخلاق خوب و زشت شود در سفر جدا
  • چون خامه در محبت هم بس که يکدلند
    از هم نمي کند دو لبش را سخن جدا
  • گر چرخ سفله غوطه به گوهر ترا دهد
    تن در مده چو رشته، که لاغر کند ترا
  • تن در مده به خواب چو شبنم درين چمن
    از گل اگر چه بالش و بستر کند ترا
  • اين نور عاريت که هلال تو بدر ساخت
    در يک دو هفته مي خورد آخر سر ترا
  • از پيچ و تاب، رشته به وصل گهر رسيد
    در مشق پيچ و تاب نباشد کسي چرا؟
  • شب زنده دار باش که شب روز روشن است
    در چشم باز، ديده شب زنده دار را
  • تا هست در چمن اثر از رنگ و بوي گل
    صائب مده ز دست مي لاله رنگ را
  • دم را شمرده خرج در آيينه خانه کن
    از قيل و قال تيره مکن اهل حال را
  • رحم است بر کسي که ز کوتاه ديدگي
    جويد در آب و آينه آن بي مثال را
  • مستانه جلوه هاي تو در هر نظاره اي
    چون موج، سر به آب بقا مي دهد مرا
  • اين آتشي که در جگر من گرفته است
    از جسم خود چو شمع غذا مي دهد مرا
  • باشد چو نقش پاي زمين گير، برق و باد
    در کوچه اي که رفته فرو پا به گل مرا
  • چون کوه طور مغز مرا سرمه مي کند
    برقي که در دل است ز سيماي او مرا
  • شوخي که دارد از دل سنگين به کوه پشت
    مي ديد کاش صائب در خون تپيده را
  • هر چند از دهان تو حرفي است در ميان
    نقل و شراب روح فزايي است بوسه را
  • دل خود به خود شکسته شود عشق پيشه را
    سنگ است در بغل مي پر زور شيشه را