167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مي کند خون به دل گوشه نشينان جهان
    خال مشکين که در آن کنج دهان است او را
  • مي توان خواند ز پشت لب او بي گفتار
    سخني چند که در زير زبان است او را
  • بدن نازک او بس که لطيف افتاده است
    خار در پيرهن از رشته جان است او را
  • مي کند خون به دل جوهر تيغ از غيرت
    پيچ و تابي که در آن موي ميان است او را
  • صلح در پرده بود يار به جنگ آمده را
    مده از دست، گريبان به چنگ آمده را
  • در دياري که ز ارباب تميزست ز کام
    غنچه آن به که کند مهر، لب دعوي را
  • تا به کي در ته زنگار بود خنجر ما؟
    چند باشد چو زره زير قبا جوهر ما؟
  • بس که در جستن آن سرو روان بال زديم
    نقش، چون گرد فرو ريخت ز بال و پر ما
  • گرد غربت کندش زنده نهان در ته خاک
    غم به هر جا که رود از دل غم ديده ما
  • آرزو در دل ما بر سر هم ريخته است
    مي رود برق، نفس سوخته از بيشه ما
  • عيش در کلبه ما بي سرو پايان فرش است
    مي رود رو به قفا سيل ز ويرانه ما
  • چرخ پر گوهر شب تاب شد از گريه ما
    ماه در هاله گرداب شد از گريه ما
  • چه عجب گر دل سنگين تو سيماب شود؟
    رنگ در لعل تو خوناب شد از گريه ما
  • تو مست خواب و قدح هاي فيض در دل شب
    تمام چشم که دستي شود بلند آنجا
  • در آن چمن گل بي خار، سينه چاک کسي است
    که ريخت گل به گريبان ز خار خار اينجا
  • چه پاي در گل انديشه مانده اي صائب؟
    ز تخم اشک، تو هم دانه اي بکار اينجا
  • ز من مپرس که در دل چه آرزو داري
    که سوخت عشق رگ و ريشه تمنا را
  • چنان به فکر تو در خويشتن فرو رفتيم
    که خشک شد چو سبو دست زير سر ما را
  • شده است سينه ما همچو تيغ جوهردار
    ز بس که آه شکسته است در جگر ما را
  • ترا که پاي گلي هست، مي به ساغر کن
    که زهد خشک کشيده است در قفس ما را
  • مکن ز ساده دلي خرج چشم بد خود را
    نگاه دار چو آيينه در نمد خود را
  • مکش ز دست من آن ساعد نگارين را
    که خون ز دست تو بسيار در دل است مرا
  • همان که نقش مرا مي زند به تير از دور
    به هر طرف که روم در مقابل است مرا
  • يکي است در نظر من بلند و پست جهان
    ز هيچ مرتبه اي فخر و عار نيست مرا
  • چو رشته هر که شد از پيچ و تاب من آگاه
    ز آب ديده خود در گهر گرفت مرا