167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • شود چون شانه هر مو بر تنش انگشت زنهاري
    اسير زلف او در خواب اگر بيند رهايي را
  • اگر در سير از چوگان يد طولي طمع داري
    درين ميدان چو گو تحصيل کن بي دست و پايي را
  • بيابان را غزالي نيست بي خلخال چون ليلي
    ز زنجير جنون پاشيدم از بس دانه در صحرا
  • تو کز ديوانگي بي بهره اي، دريوزه مي کن
    که ما را چشم شيرست آتشين پيمانه در صحرا
  • نمي انديشد از ژوليده مويي هر که مجنون شد
    که دارد پنجه شيران مهيا شانه در صحرا
  • مخور ز انديشه روزي دل خود چون شدي مجنون
    که بهر وحشيان کم نيست آب و دانه در صحرا
  • مهيا ساز از داغ جنون مهر سليماني
    نشست و خاست کن با دام و دد، يارانه در صحرا
  • به چشم هر که چون مجنون پرست از جلوه ليلي
    بود هر گردبادي محمل جانانه در صحرا
  • کنون از سايه من مي رمد آهو، خوشا روزي
    که از ناف غزالان داشتم پيمانه در صحرا
  • ز سودا آنچنان صائب به وحشت آشنا گشتم
    که خضر آيد به چشمم سبزه بيگانه در صحرا
  • ز رقص مرغ بسمل اين نوا در گوش مي آيد
    که ساحل چون شود نزديک، بازوي شنابگشا
  • سحاب تيره هيهات است بي باران بود صائب
    ز روي صدق در دلهاي شب دست دعا بگشا
  • زمين از سايه ما گر شود نيلي، عجب نبود
    که کوه قاف مي بازد کمر در زير بار ما
  • ز طوف ما دل بي درد صاحب درد مي گردد
    چراغ کشته در مي گيرد از خاک مزار ما
  • شکوه خاکساري خصم را بي دست و پا سازد
    شود باريک، دريا چون رسد در جويبار ما
  • ز بال افشاني جان اين چنين معلوم مي گردد
    که چشم دام زلفي مي پرد در انتظار ما
  • تو کز خلوت نداري بهره خرج انجمن ها شو
    که باشد در صدف چون گوهر سيراب عيش ما
  • به احوال دل صد پاره عاشق که پردازد؟
    ز تمکين گل نمي چينند طفلان در زمان ما
  • اگر در ملک صورت نيست ما را گوشه اي صائب
    سواد اعظم معني است ملک بيکران ما
  • بلند و پست عالم مي کند افزون بصيرت را
    معلم بيش در درياي بي لنگر شود بينا
  • نگردد عشق خون آشام غافل از دل پر خون
    که در هر ساغري ساقي خبر مي گيرد از مينا
  • مرا بر اختر اقبال ساغر رشک مي آيد
    که در هر گردشي جان دگر مي گيرد از مينا
  • يکي صد مي شود در پرده شرم و حيا خوبي
    شراب لاله گون رنگ دگر مي گيرد از مينا
  • ز سيما مي توان دريافت در دل هر چه مي باشد
    عيار باده را صاحب نظر مي گيرد از مينا
  • دل از اشک ندامت کن تهي در موسم پيري
    که ساقي باقي شب را سحر مي گيرد از مينا