167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • جگر را در ذوق داغش کرد گرم عشقبازي ها
    به گلشن مي دواند گرمي بازار گلچين را
  • همان زهر شکايت از لبم در وصل مي ريزد
    شکر شيرين نمي سازد مذاق طفل بدخو را
  • به اين شوقي که من رو در گلستان تو آوردم
    نگه دارد خدا از بوسه گرمم لب جو را!
  • ز خواب بي خودي بيدار کن آن چشم جادو را
    که از خط هست در طالع شکستي طاق ابرو را
  • نگيرد در تو افسون محبت، ور نه چون مجنون
    نظربند از نگاهي مي کنم رم کرده آهو را
  • هوس ريگ روان و تازه رويانند چون شبنم
    مده زنهار ره در محفل خود آن گدارو را
  • گر از عشق حقيقي هست دردي در سرت مجنون
    به چشم آهوان مشکن خمار چشم ليلي را
  • در آن کشور که گردد گوهر افشان خامه صائب
    رگ ابر بهاران طي کند طومار دعوي را
  • ز تدبير معلم دل کجا ساکن شود صائب؟
    در آن دريا که لنگر مي کند بي تاب کشتي را
  • ز تنگي در دل پر خون من شادي نمي گنجد
    ز من چون غنچه تصوير، رنگي نيست شادي را
  • قيامت مي کند در ترکتاز ملک دل، گويا
    ز طفل شوخ من دارد فلک دامن سواري را
  • گهر گرد يتيمي را دهد در ديده خود جا
    به چشم کم مبين زنهار گرد خاکساري را
  • ميان زنگي و آيينه صحبت در نمي گيرد
    به دل هاي سيه ظاهر مکن روشن ضميري را
  • گر آن شيرين سخن تلقين کند گفتار طوطي را
    سخن شکر شود در پسته منقار طوطي را
  • به خود چون مار مي پيچد، سخن چون در ميان آيد
    اگر دارد خجل طاوس از رفتار طوطي را
  • سخن چين مي کند تاريک، عيش صاف طبعان را
    مده در خلوت آيينه ره زنهار طوطي را
  • ز فکر پيچ و تاب آن کمر بيرون نمي آيم
    که هجران نيست در پي، وصل معشوق خيالي را
  • به شکر خنده اي مي پاشد اعضايت ز يکديگر
    مده چون غنچه ره در دل نسيم شادماني را
  • مده از خط غباري در دل خود ره که مي باشد
    سياهي نيل چشم زخم، آب زندگاني را
  • مده از دست در پيري شراب ارغواني را
    شراب کهنه از دل مي برد ياد جواني را
  • چه خون ها مي خورم در پرده دل تا نگه دارم
    ز چشم سوزن نامحرم اين زخم نهاني را
  • نباشد سرکشي در طبع پيران گران تمکين
    به صد من زور بردارد ز جا، طفلي کماني را
  • زر و سيم جهان در پرده دارد عمر کاهي را
    به قدر فلس باشد خار زير پوست ماهي را
  • مکن زنهار دست از پا خطا، گر بينشي داري
    که مي پرسند از هر عضو در محشر گواهي را
  • سر خاري ز شور عشق خالي نيست در گلشن
    ازو دارد همانا غنچه گل کج کلاهي را