167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نگردد حسن بي پروا، ز پاس خويشتن غافل
    ز هر خاري است در زير سپر تيغي نهان گل را
  • بهشت جاودان خواهي، به دل خوردن قناعت کن
    که حرص دانه در دام بلا انداخت آدم را
  • نکو نامي بزرگان را به پرگار از اثر ماند
    ز فيض جام، ذکر خير در دوران بود جم را
  • به اندک فرصتي از سفله رو گردان شود دولت
    که باشد نعل در آتش به دست ديو خاتم را
  • دل روشن اسير رنگ و بو هرگز نمي گردد
    در آتش مي گذارد لاله و گل نعل شبنم را
  • ز چشم بد خرابات مغان را حق نگه دارد!
    که دارد در بط مي، شير مرغ و جان آدم را
  • دمي دارد مي پا در رکاب زندگي صائب
    به غفلت مگذران تا مي توان زنهار اين دم را
  • نمي آرد به دريا روي، طوفان ديده از ساحل
    نگردد ياد دولت در دل ابراهيم ادهم را
  • نمي شد شبنم من خرج دامان گل و نسرين
    اگر يک ذره در دل مهر مي بود آفتابم را
  • مکن يارب گران در منتهاي عمر گوشم را
    سبک زين بار سنگين ساز با اين ضعف دوشم را
  • من آن رنگين نوا مرغم که در هر گلشني باشم
    ز دست يکدگر گلها ربايند آشيانم را
  • تو با اين ناز تا در خلوت آغوش مي آيي
    تپيدن مي کند از مغز خالي استخوانم را
  • به جز انصاف، هر چيزي که خواهي در دکان دارد
    دهد يارب خدا انصاف، آن غارتگر جان را
  • چنان گل خوار شد در عهد روي دلگشاي او
    که بلبل مي دهد بر باد، اوراق گلستان را
  • شود هر ذره خورشيد دگر در عالم افروزي
    اگر قسمت کني بر عالم آن حسن به سامان را
  • اگر چه پسته مي گرديد در شکر نهان دايم
    به خط سبز پنهان کرد آن لب شکرستان را
  • قلم در پنجه ياقوت شد انگشت حيراني
    به دور لعل او تا ديد آن خط چو ريحان را
  • نگردد تنگ خلق عشق از بي تابي عاشق
    غباري نيست از ريگ روان در دل بيابان را
  • به همت جسم را همرنگ جان کن در سبکروحي
    ببر زين فرش با خود اين غبار عرش جولان را
  • غم عالم فراوان است و من يک غنچه دل دارم
    چسان در شيشه ساعت کنم ريگ بيابان را؟
  • مکن کوتاه در ايام خط زلف پريشان را
    که باشد ناگزير از مد بسم الله ديوان را
  • به زخم چرخ تن در ده که جز اميد همواري
    نباشد مرهم ديگر، درشتي هاي سوهان را
  • ز جمعيت کف افسوس باشد حاصل ممسک
    که از درياي گوهر، باد در دست است مرجان را
  • نهان در خط سبز آن لعل شکر بار را بنگر
    نديدي زير بال طوطيان گر شکرستان را
  • مرا از قرب شبنم در گلستان شد چنين روشن
    که خوبان از هوا گيرند صائب پاک چشمان را