167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ازان در چار موسم بر سر شورست سودايش
    که چون عنبر، بهار بي خزاني هست عاشق را
  • ز رنگ آميزي عشق آن که آگاه است، مي داند
    که در هر دم بهاري و خزاني هست عاشق را
  • ز کوه بيستون فرهاد ازان بيرون نمي آيد
    که مي گردد دو بالا، ناله در کهسار عاشق را
  • ز خط روزي که شد خون عقيقش مشک، دانستم
    که خواهد سوخت در دل آرزو بسيار عاشق را
  • به عيب بي وفايي همچو گل مشهور مي گردد
    اگر در سوختن از پا برآيد خار عاشق را
  • ز شوق سنگ طفلان چون فلاخن نيست آرامش
    اگر چه هست چون دل شيشه اي در بار عاشق را
  • مي لعلي اگر در سنگ رو پنهان کند صائب
    بس است از هر دو عالم نشأه ديدار عاشق را
  • معلم نيست حاجت در تپيدن کشته دل را
    که خون رقص رواني مي دهد تعليم بسمل را
  • دل بي عشق را در رخنه ديوار نسيان نه
    مبر با خود به ديوان جزا اين فرد باطل را
  • زياد مرگ اگر بي تاب گردم جاي آن دارد
    که من در راه کردم از گراني خواب منزل را
  • ز شور بحر دارد لذتي جان غريق من
    که باشد جلوه موج خطر در چشم ساحل را
  • دل مجروح ما را بي قراري در سماع آرد
    که پر بر هم زدن مطرب بود مرغان بسمل را
  • نلرزد چون ز بي آراميم مهد لحد بر خود؟
    که من در راه کردم از گراني خواب منزل را
  • به دنياي دني بگذار جسم پاي در گل را
    که نتوان راست گردانيدن اين ديوار مايل را
  • مده در عالم پرشور دامان رضا از کف
    که ساحل مي کند تسليم اين درياي هايل را
  • مشو در خاکدان عالم از ياد خدا غافل
    که نور ذکر، گوهر مي کند اين مهره گل را
  • تن بي معرفت نگذاشت دل را سر برون آرد
    زمين شور در خود محو سازد تخم قابل را
  • بلا بر اهل غفلت از در و ديوار مي بارد
    ز هر خاري خطر چون تير باشد صيد غافل را
  • مهيا در دل تنگ است برگ عيش بلبل را
    ز خود طرف کلاه غنچه بيرون آورد گل را
  • برون از زير سنگ اين سنبل سيراب مي آيد
    نهان در پيچش دستار نتوان کرد کاکل را
  • به پروين مي رساند دانه من خوشه خود را
    ترقي هست اگر در پله طالع تنزل را
  • گهر ز افتادگي از باغ پاي تخت کرد آخر
    که مي گويد ترقي نيست در طالع تنزل را؟
  • چنان از شرم زلفش آب شد در چشمه ها سنبل
    که نتوان امتياز از موج کردن زلف سنبل را
  • فريب جسم خوردم، کشتيم در گل نشست آخر
    نمي ماندم به جا، گر مي گرفتم دامن دل را
  • ميار از آستين زنهار بيرون دست گستاخي
    که از هر خار، تيري هست در بحر کمان گل را