167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • گذارد عشق هر کس را که نعل شوق در آتش
    به اسب چوب صائب طي کند صحراي آتش را
  • ميفشان تخم قابل در زمين شور بي حاصل
    به بي دردان مخوان زنهار صائب شعر دلکش را
  • ز خط گفتم رخش پنهان شود از ديده ها، غافل
    که رسوا مي کند در روز روشن دود، آتش را
  • دو عالم خاک مي شد در رهش از جلوه اول
    فتادي بر زمين گر سايه آن بالاي سرکش را
  • چه سازد وحشت نخجير با آن چشم خوش مژگان؟
    که خالي مي کند در هر گشادي چار ترکش را
  • در آغوش نسيم صبحدم بي پرده چون بينم؟
    گل رويي که من وا کرده ام بند نقابش را
  • ز روي آتشينش حيرتي رو داد آتش را
    که چندين عقده در کار از سپند افتاد آتش را
  • مرا در واديي مي جوشد از دل عقده مشکل
    که نتواند گره از دل گشودن باد آتش را
  • ز زندان ماه کنعان خوي خود صائب نگرداند
    نخواهد سرکشي در سنگ رفت از ياد آتش را
  • به چشم اشکبار من چه خواهد کرد، حيرانم
    بر رويي که در چشم آب مي گرداند آتش را
  • نمي باشد سپر انداختن در کيش ما صائب
    سپند ما به ميدان جدل مي خواند آتش را
  • حيات جاوداني از خدا چون خضر مي خواهم
    که آرم در نظر با کام دل، قد بلندش را
  • مگر در بوستان شد جلوه گر آن قامت رعنا؟
    که سر و انگشت حيرت گشت بر لب جويبارش را
  • فضاي غنچه با جوش بهاران برنمي آيد
    دهم چون جاي در دل درد و داغ بي شمارش را؟
  • به حرف عاشق بيدل، که پردازد در آن محفل
    که چون طوطي به گفتار آورد آيينه زنگش را
  • من ديوانه راسرگشته دارد اين طمع صائب
    که گيرم چون فلاخن در بغل يک بار سنگش را
  • کنار حسرتي از طوق قمري تنگتر دارم
    نمي دانم که چون در بر کشم سرو روانش را؟
  • در آن وادي که مغزم سرمه چشم غزالان شد
    ز دست موج، روغن مي چکد ريگ روانش را
  • کند از دورباش ناز او پهلو تهي گردون
    چه حد دارد که در آغوش گيرد هاله ماهش را؟
  • ز دست انداز او گردد نگارين، پاي سيمينش
    نپيچد بر کمر در جلوه، گر زلف سياهش را
  • ازان غارتگر ايمان و دل، رويي که من ديدم
    عجب دارم به رو آرند در محشر گناهش را
  • زد از بي تابي دل بر در بيگانگي صائب
    پس از عمري که با خود آشنا کردم نگاهش را
  • ازان پاک است از گرد علايق دامن پاکش
    که دايم در نظر آب رواني هست عاشق را
  • ازان چون زلف مي باشد مسلسل پيچ و تاب او
    که در مد نظر موي مياني هست عاشق را
  • نباشد غير کوه غم که افشرده است پا در دل
    درين وحشت سرا گر همزباني هست عاشق را