167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • رگ خواب مرا در دست دارد چشم پر کاري
    که از هر جنبش مژگان به رقص آرد قيامت را
  • نمک مي ريزد از لبهاي جانان وقت خاموشي
    نمکدان چون کند در حقه آن کان ملاحت را؟
  • به اندک فرصتي نخل از زمين پاک مي بالد
    مکن در صبحدم زنهار فوت آه ندامت را
  • نمي شد زنگ کلفت سبزه اميد من صائب
    اگر مي بود آبي در جگر ابر مروت را
  • نهان کرده است رويت در نقاب حشر جنت را
    فرو برده است فکر مصرع قدت قيامت را
  • ز منت نشکند در ناخنت ني تا شکر صائب
    چو موران توتياي ديده کن خاک قناعت را
  • در آن گلشن که عمر باغبان از گل بود کمتر
    زهي غافل که ريزد بر زمين رنگ اقامت را
  • به نخل بارور سنگ از در و ديوار مي بارد
    اگر اهل دلي، آماده شو صائب ملامت را
  • اگر خواهي به يوسف در ته يک پيرهن باشي
    مده تا ممکن است از دست، دامن فرصت خود را
  • ندارد در خور من باده اي گردون مينايي
    مگر از خون دل لبريز سازم ساغر خود را
  • به دلتنگي چنان چون غنچه تصوير خو کردم
    که بر روي نسيم صبح نگشايم در خود را
  • ز سربازي درين گلشن چنان خوشوقت مي گردم
    که مي ريزم چو گل در دامن گلچين زر خود را
  • مرا اين روسفيدي در ميان تيره روزان بس
    که کردم صرف آن آيينه رو خاکستر خود را
  • ز بيم ديده بد، چون زره زير قبا دارم
    نهان در پرده بي جوهري ها جوهر خود را
  • به صد آغوش، گل زان دستگاه حسن عاجز شد
    به يک آغوش چون در برکشم سيمين بر خود را؟
  • ندارد جاي بال افشاني من عرصه گردون
    چه بگشايم در آغوش قفس بال و پر خود را؟
  • من آزاده را در خون کشد چون پنجه شيران
    ز نقش بوريا سازم اگر پيراهن خود را
  • عروس ملک در عقد دوام کس نمي آيد
    لب خشک است از آب زندگي قسمت سکندر را
  • لب ياقوت او تا داد از خط عرض لشکر را
    حصاري کرد در گرد يتيمي آب گوهر را
  • نمي دانم چه خواهد کرد با طوفان اين دريا
    که در موج نخستين، کشتي ما باخت لنگر را
  • مکن چون تنگ ظرفان شکوه از داغ سيه بختي
    که در طالع بهار بي خزاني هست عنبر را
  • به فرياد سپند ما درين محفل که پردازد؟
    که اخگر در گريبان است از خوي تو آتش را
  • دو بالا مي شود شور جنون در دامن صحرا
    که گردد بال و پر ميدان خالي اسب سرکش را
  • کجا آگاه گردي از دل صاف خشن پوشان؟
    که از آيينه داري در نظر پشت منقش را
  • فضاي آسمان تنگ است بر جولان شوخ او
    به افسون چون توان در شيشه کردن آن پريوش را؟