167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • اگر چون قطره در درياي کثرت راه ما افتد
    خيال دور گرد يار، تنها مي کند ما را
  • به تلخي قطره ما را ز دريا ابر اگر گيرد
    به شيريني دگر در کار دريا مي کند ما را
  • ز چشم بد خدا آن چشم ميگون را نگه دارد!
    که در هر گردشي مست تماشا مي کند ما را
  • مکن تکليف سير گلستان ما گوشه گيران را
    که باغ دلگشايي هست در کنج قفس ما را
  • فغان کز طالع ناساز، چون گرداب در دريا
    ز گردش نيست حاصل غير مشتي خار و خس ما را
  • اگر چه پنجه ما را، ز نرمي موم مي تابد
    زبان آهنين در ناله باشد چون جرس ما را
  • گياه تشنه ما سنگ را در دل آب مي سازد
    به پاي خم برد از گوشه زندان عسس ما را
  • به است از باغ بي گل، گوشه زندان ناکامي
    در ايام خزان بيرون مياور از قفس ما را
  • به تيغ بي نيازي خون آهوي حرم ريزد
    سيه چشمي که در پي مي دود مرغ دل ما را
  • در آن صحرا که چون برگ خزان انجمن فرو ريزد
    به آب روي رحمت سبز گردان دانه ما را
  • در آن شورش که نه گردون کف خاکستري گردد
    ز برق بي نيازي حفظ کن کاشانه ما را
  • در و ديوار نتواند عنان سيل پيچيدن
    که منع از کوچه گردي مي کند ديوانه ما را؟
  • چنين گر عشق در دل مي دواند ناخن کاوش
    به آب زندگاني مي رساند خانه ما را
  • به ظاهر گر ز داغ آتشين دارند دوزخ ها
    بهشت جاودان در پرده پنهان است دلها را
  • نباشد در دل مرغ قفس جز فکر آزادي
    کجا انديشه آب و غم نان است دلها را؟
  • نيم از هرزه نالان چون جرس در وادي عشقش
    ز فريادي به منزل مي رسانم کاروان ها را
  • ز درد و داغ عشق آنها که مي گويند با زاهد
    ز خامي در تنور سرد مي بندند نانها را
  • که دارد اين چنين سرگشته و بي تاب دريا را؟
    که نعلي هست در آتش ز هر گرداب دريا را
  • ز شوق روي او چندان سرشک لاله گون ريزم
    که آب تلخ در ساغر شود خوناب دريا را
  • کدامين روي آتشناک يارب در نظر دارد؟
    که آتش مي جهد از ديده پر آب دريا را
  • اگر سيلاب اشک من غبار از دل چنين شويد
    تواند خاک ها در کاسه سر کرد دريا را
  • بود آسودگي در عالم آب از دهن بستن
    به ماهي خامشي بالين و بستر کرد دريا را
  • به بوسي چند شيرين کن دهان تلخکامان را
    که از خط در کمين روز سياهي هست آن لب را
  • چنان شد عام در ايام ما ذوق گرفتاري
    که آزادي بود بر دل گران اطفال مکتب را
  • نمي داند کسي در عشق قدر درد و محنت را
    که استمرار نعمت مي کند بي قدر نعمت را