نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سلمان ساوجي
مي کنم شکر که
در
طبع دعاگوي تو نيست
هيچ از آن چيز که
در
طبع خسيس شعراست
در
بيان
در
و مرجان گوهري مي سفت عقل
روح مي گفت: اين عبارت از لب و دندان اوست
سلمانت بنده اي است که از نعمت شماست
هر مغز و خون که
در
رگ و
در
استخوان اوست
در
دل من بود و هست آرزوي زلف تو
هجر تو آن آرزو،
در
دل سلمان شکست
آنکه کفش
در
سوال، کام و لب بحر بست
وانکه دلش
در
نوال، دست و دل کان شکست
عاقل آن است که
در
کوي تو مجنون گردد
زنده آن است که
در
کيش تو قربان باشد
جان من
در
پي تو سايه و خورشيد بود
عشق تو
در
دل من يوسف و زندان باشد
پيک آهم
در
رهش با تير يکسان مي رود
گرچه
در
تيزي گرو صد پي زپيکان مي برد
فکر
در
مدح تو چون بي دست و پا بيگانه است
زآشنا گو آشنا
در
بحر اخضر مي کند
شاهد ملک است
در
عقد کسي کو همچو تو
دست
در
آغوش با شمشير و خنجر مي کند
عين گستاخي است گفتن
در
چنين حضرت به شرح
آنچه
در
وي رفت از قحط و با پيرار و پار
شير و آهو دستها
در
گردن هم کرده خوش
خفته باشند ايمن و آسوده
در
هر مرغزار
صورت خصم تو بندد دار خود
در
روز و شب
کرد خواهد عاقبت سر
در
سر خصم تو دار
جز سپر نقشي نمي گرديد آن دم
در
خيال
جز سنان چيزي نمي کرد آن زمان
در
دل گذر
آفتاب عالم افروزي که
در
يکدم چو صبح
لشکري را همچو انجم کردي از عالم به
در
عرصه ملکي که هست امروز
در
ملک قضا
باد شمشير تو را
در
قبضه حکم آن قدر!
خصم را تيغ تو
در
دم به زبان عاجز کرد
در
زبان و دم شمشير تو هست اين اعجاز
در
هواي لب و چشمش هوس خمر و خمار
در
دماغ و دل خود کرد مخمر نرگس
هر زمان چشم تو
در
ديده من خوب تر است
زانک
در
آب بود تازه و خوشتر نرگس
سعي
در
راه تو حج است و غمت زاد مرا
در
ره حج تو اين زاد همه عمره تمام
زلف تو دارد قصد دين،
در
عهد داراي زمين
آن را که
در
سر باشد اين، از سربرآيد لاجرم
چون هوا
در
جنبش آيد دل کجاگيرد قرار
چون قدح
در
گردش آيد عقل کي ماند سليم
از نسيمي گشت گل
در
غنچه پيدا چون مسيح
با درختي
در
حکايت رفت بلبل چون کليم
لاله را
در
سر خيال تاج گردد چون ملوک
غنچه
در
دل نقشهاي خوب بندد چون حکيم
آنکه دارد بوي خلقش باد چون گل
در
دماغ
وانکه بندد نقش نامش لعل چون زر
در
صميم
اي عدو
در
زير شير رايت او شدکه هيچ
در
نمي گيرد سگي و روبهي با اين غنيم!
تا چشمم از جمال تو خط نظر نيافت
خون است
در
ميان دل و
در
ميان چشم
قماري از سر سرو از مقام راست
در
نغمه
زبان سرو
در
حالت، نگارين دستها بر هم
الا تا ابر نيسان و هواي صبح
در
بستان
کند آويزه هاي
در
به تاج لعل گل منضم
نگين راي تو را جن و انس
در
طاعت
مثال امر تو را وحش و طير
در
فرمان
در
شب تاري ز عکس شمسه ايوان تو
ذره ها را
در
هوا يک يک شمردن مي توان
زير زين داري براق، آخر چه خسبي
در
گليم؟
زير ران داري نجيب؟ آخر چه پايي
در
عطن؟
جان فزايد چون صبا
در
روضه ات طبع سقيم
خوش برآيد چون نوا
در
پرده ات قلب حزين
در
دعايت،
در
مساجد شب همه شب تا به روز
مؤمنان را همچو شمع از سوز، گريان يافته
تا سر زلفت چو چوگان است
در
ميدان حسن
اي بسا سرها که چون گو
در
سر چوگان شده
صدره از رشک دلش جان
در
لب بحر آمده
هردم از دست کفش خود
در
درون کان شده
بي هواي او نپويد هيچ دم
در
سينه اي
بي رضاي او نيايد هيچ جان
در
پيکري
روي سحاب شد ز حيا غرق
در
عرق
از بس که کرد
در
تو به خواهش سحاب، روي
هندوي زلف تو
در
سر، دولتي دارد قوي
اينکه دستش مي رسد، کت سر
در
اندازد به پا
ناله
در
سنگ اثر مي کند، اما چه کنم
چون ازين
در
دل سنگين اثري نيست تو را
در
دل ما، خار غم بشکست و
در
دل غم، بماند
چيست ياران، چاره غمهاي بي پايان ما؟
در
فراقش، بعد چندين شب، شبي خوابم ربود
مي شنيدم
در
شکر خواب از لب سلطان ما
با خيال تو مرا، خواب نيايد
در
چشم
کو خيالت که طلب مي کندش، ديده
در
آب
باده
در
دين من امروز، حلال است، حلال
خواب،
در
چشم من اي بخت، حرام است، امشب
پيش عکس عارضت، ميرم که شمع از غيرتش
هر شبي تا روز گاهي
در
عرق، گه
در
تب است
دل چو
در
محراب ابرو، چشم مستت ديد و گفت
کافر سرمست
در
محراب بين، چون خفته است
تا
در
سرم، ز زلف تو، سودا فتاده است
کارم ز دست رفته و
در
پا، فتاده است
تا من افتادم ز کويت
در
حسابي نيستم
زانکه
در
کويت چو سلمان، بي حساب، افتاده است
در
طيره ام ز طره که گستاخ
در
رخت
بنشست و راستي، به همه روي کج نشست
مي زند، حلقه زلف تو
در
غارت جان
نتوان، با سر زلف تو، به جاني
در
بست
صفحه قبل
1
...
589
590
591
592
593
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن