167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • چون ندارد حرف ره در خلوت محجوب ما
    پيچ و تاب بي قراري ها بود مکتوب ما
  • جذبه دريا دليل سيل پا در گل بس است
    رهنما را مي شمارد سنگ ره مجذوب ما
  • هست در هر نقطه اي پوشيده صد طومار حرف
    سرسري چون خامه صائب مگذر از مکتوب ما
  • آه آتشبار را در سينه مي سوزد نفس
    تا شود نرم اين دل چون بيضه فولاد ما
  • صبح بر خورشيد مي لرزد ز آه سرد ما
    کوه مي دزدد کمر در زير بار درد ما
  • فتح ما آزاد مردان در شکست خود بود
    گو دل از ما جمع دارد دشمن نامرد ما
  • بازي ما گر چه اول خام مي آيد به چشم
    در عقب دارد تماشاهاي رنگين، نرد ما
  • در گذر اي آسمان از وادي آزار ما
    شيشه خود را مزن بر سنگ بي زنهار ما
  • از قماش دل چه مي پرسي، نظر بگشا ببين
    ماه کنعان يک خريدار است در بازار ما
  • مغز دينداري است آن کفري که ما خوش کرده ايم
    سبحه را در دل سراسر مي رود زنار ما
  • گر چه از خاکيم، در جنبش گرانجان نيستيم
    برگ کاهي مي شود بال و پر ديوار ما
  • در شکست ناخن خود دست بر مي آورد
    آن که مي خواهد که بگشايد گره از کار ما
  • کو مي تلخي که تا بويش نهد پا در رکاب
    چون کف دريا پريشان رو شود دستار ما
  • دل ز بيم غمزه از زلفش نمي آيد برون
    بيشتر در پرده شب مي چرد نخجير ما
  • از نظر بستن ز دنيا شد دل ما کامياب
    صيد خود را بازيافت در پوشيده چشمي باز ما
  • ما ميان معني نازک به دست آورده ايم
    بهله در دل داغ ها دارد ز دست انداز ما
  • يک جهان بي درد را در حلقه ماتم کشد
    چون کند گيسو پريشان آه ماتم سوز ما
  • آمدي اي عشق و آتش در صلاح ما زدي
    خوب کردي، پينه اي بود اين ردا بر دوش ما
  • نعره ما مي کند مهر خموشي را سپند
    خشت خم را در فلاخن مي گذارد جوش ما
  • چون صدف از سينه صافي قطره را گوهر کنيم
    وقت تخمي خوش که افتد در زمين پاک ما
  • شبنم ما گر چه صائب در نمي آيد به چشم
    تازه دارد گلستان را ديده نمناک ما
  • ما گشاد کار خود در ساده لوحي ديده ايم
    نقش کار چنگل شاهين کند با بال ما
  • هر لباسي را که چشمي نيست در پي، خوشترست
    تلخ دارد خواب مخمل را قباي شال ما
  • هر که دولت يافت، شست از لوح خاطر نام ما
    اوج دولت طاق نسيان است در ايام ما
  • فقر را از ديده بد پرده داري مي کنيم
    گر به ظاهر در لباس صوف و سنجابيم ما