167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نقد جان را چون شرر بر آتشين رويي فشان
    در گره تا کي توان چون غنچه بست اين خرده را؟
  • اي گل بي درد، پر زر کن دهان بلبلان
    در گره چون غنچه خواهي بست چند اين خرده را؟
  • دل سيه سازد در و ديوار، سودا کرده را
    شهر زندان است روي دل به صحرا کرده را
  • از دل شب مي کند در يوزه روز سياه
    ديد تا ماه تمام آن روي مشک اندوده را
  • چند باشم زان رخ مستور، قانع با خيال؟
    در گريبان تا به کي ريزم گل ناچيده را؟
  • من که در صحراي خودکامي سراسر مي روم
    چون توانم جمع کردن اين دل صد پاره را؟
  • مور در خرمن ز نقل دانه عاجز مي شود
    حسن کامل، مي کند بي دست و پا نظاره را
  • از لحد در هر نفس چندين دهن وا مي کند
    نيست ممکن سير گشتن خاک مردم خواره را
  • مي کند امروز صائب موم ني در ناخنم
    من که ناخن گير مي کردم به آهي، خاره را
  • گفتم از خط شوق آن لبهاي ميگون کم شود
    خط يکي صد ساخت در دل خارخار بوسه را
  • افکند بيم تمامي در شمار من غلط
    گر دو صد نوبت ز سر گيرم شمار بوسه را!
  • ريخته است از بس که نقد جان به روي يکدگر
    نيست قدر خاک در کويش نثار بوسه را
  • آن که در آيينه دارد بوسه را از خود دريغ
    کي به عاشق واگذارد اختيار بوسه را؟
  • در خراباتي که ما لنگر ز مستي کرده ايم
    دعوي جلوه است با سرو خرامان شيشه را
  • مي کشان را شکوه اي از گردش افلاک نيست
    در بغل دارند صائب مي پرستان شيشه را
  • دوربين مي گيرد از ايام، حيف خويش را
    مي کند در هفته اي گل خنده يکساله را
  • گر چه در سير مقامات است کاهل اسب چوب
    ني به منزل مي رساند کاروان ناله را
  • اين که کردم خرده جان صرف اين بي حاصلان
    مي فشاندم در زمين شور کاش اين دانه را
  • مي کند عشق گران تمکين، سبک جانانه را
    شمع مي گردد در اينجا گرد سر پروانه را
  • نغمه در جوش آورد خون من ديوانه را
    مي رساند ناخن مطرب به آب اين خانه را
  • چشم شور تلخکامان حلقه بر در زد مرا
    تا چو زنبور عسل پر شهد کردم خانه را
  • سبحه تزوير زاهد نيست بي مکر و فريب
    ريشه ها در دل دوانيده است دام اين دانه را
  • مي رساند بوي مي خود را به مخموران خويش
    گو برآرد محتسب با گل در ميخانه را
  • محو شد در حسن آن کان ملاحت، ديده ها
    از زمين شور، بيرون شد نباشد دانه را
  • نيست پروا سيل بي زنهار را از کوچه بند
    مي گشايد زور مي آخر در ميخانه را