167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • با دل روشن، ز نور عاريت مستغنيم
    گل فتد از مهر و مه در ديده روزن مرا
  • گر چه دارم تازه، روي باغ را در بر گريز
    نيست چون سرو از تهيدستي دو پيراهن مرا
  • نيست در کالاي من چون آب روشن پشت و روي
    چيست يارب مطلب از زير و زبر کردن مرا؟
  • با چنين سامان حسن اي غنچه لب انصاف نيست
    از براي بوسه اي خون در جگر کردن مرا
  • من که با ياد تو دنيا را فرامش کرده ام
    از مروت نيست از خاطر به در کردن مرا
  • در بياباني که از نقش قدم بيش است چاه
    با دو چشم بسته مي بايد سفر کردن مرا
  • در گره از نافه نتوان بست موي مشک را
    راز عشقم، مي کند بي پرده، پوشاندن مرا
  • تا به کي گرد خجالت زنده در خاکم کند؟
    شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا
  • جاي من خالي است در وحشت سراي آب و گل
    بعد ازين صائب سراغ از گوشه دل کن مرا
  • در بهشت افکند آن رخسار گندم گون مرا
    شست ياد کوثر از دل آن لب ميگون مرا
  • خشک مي آيد به چشم سرو چون سوهان روح
    ريشه در دل کرد تا آن قامت موزون مرا
  • گرد کلفت گر به خاطر اين چنين زور آورد
    مي دهد در خاک آخر غوطه چون قارون مرا
  • نان به خون دل شد از تيغ زبان رنگين مرا
    ترزباني در گلو شد گريه خونين مرا
  • شد دو بالا حرص دنياي من از قد دوتا
    در فلاخن گشت اين خواب سبک، سنگين مرا
  • در چمن چون از خمار باده گردم بي قرار
    تاک از دست نوازش مي دهد تسکين مرا
  • من که چون خورشيد از خوانش به قرصي قانعم
    مي کشد گردون چرا در خاک و خون چندين مرا؟
  • ز آب تلخ و شور، روي خود نگرداندم ترش
    تا چو گوهر استخوان در بحر شد شيرين مرا
  • در مذاق من به است از خنده دندان نما
    اره گر بر سر گذارد جبهه پرچين مرا
  • کوهسارم، صرفه نتوان برد در افغان ز من
    مي کند تمکين خود، هر کس کند تمکين مرا
  • پاي گل را مي گرفت از اشک خجلت در نگار
    باغبان مي ديد اگر دست نگارين مرا
  • خورده ام خون، کرده ام تا مشک خون خويش را
    در گره چون نافه هيهات است ماند بو مرا
  • از زبان شکر، نعمت را تلافي مي کنم
    آب، چون شمشير، جوهر مي شود در جو مرا
  • روز روشن مي کند کار نمک در ديده ام
    شب ز شکر خواب باشد خط بيزاري مرا
  • آنچه من در بيخودي و مي پرستي يافتم
    حيف از اوقاتي که شد ضايع به هشياري مرا
  • مرد بي برگ و نوا را کاروان در کار نيست
    مي کند چون تيغ، عرياني سپر داري مرا