نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
فراقنامه ساوجي
چراغ من از دولتت
در
گرفت
مرا لطفت از خاک ره بر گرفت
چو لطف تو
در
چاهم افتاده ديد
شدم دستگير و مرا بر کشيد
منم همچو پروانه شيداي تو
سر مردنم هست
در
پاي تو
که چون خاک سازند بستر مرا
تو باشي
در
آن حال بر سر مرا
رخ شمع مجلس پر از تاب شد
در
آن تاب چشمش پر از آب شد
گهر ريخت از جزع و
در
از عميق
به آواز گفت اي سروشت رفيق
منم بنده شاه تا زنده ام
به سر
در
رکاب تو تا زنده ام
چنين بي وفا از چه خواني مرا؟
بجور از
در
خود، چه راني مرا؟
چو
در
زندگاني جفا مي برم
من اين زندگاني کجا مي برم؟
چو آزاد سروي پر از باد سر
روان گشت و از مجلس آمد به
در
روان رفت و آورد پا
در
رکاب
دلي پر ز تاب و سري پر عتاب
گهش سايه مي ماند باز از رکاب
گهي
در
پيش قطره مي زد سحاب
ز آن رو که بر تخت او پشت کرد
چه بنشست
در
وجه او غير گرد
وصال آورد رخنه
در
کار عشق
جدائي کند گرم بازار عشق
ازين سوي شبگير چون شاه چين
در
آورد خنگ فلک را به زين
يکي گفت کآن روشنائي چشم
شب تيره شد
در
سياهي به خشم
نمي داد
در
پيش خود راه ني
همي ريخت بر خاک ره خون مي
گهي دست کردي چو زلفش دراز
که چون گيسويش
در
برآرد به ناز
در
آخر مرا خوار بگذاشتي
دل از من به يکباره برداشتي
سخندان مجرم بريدي گزيد
که با باد
در
چابکي مي پريد
بريد سخندان زمين بوسه داد
روان گشت و افتاد
در
پيش باد
سواد حروفش پر از نور بود
بياضش پر از
در
منثور بود
شکن برشکن همچو زلف بتان
که
در
هر شکن داشت صد دل نهان
ز پولاد چين ساختش خانه اي
در
آن خانه بنهاد هر دانه اي
فراخ است روزي و روي زمين
چه باشم
در
اين خانه آهنين؟
به زحمت سفر کرد و راحت گذاشت
در
آخر بدانست که اول چه داشت
مکن دولت عافيت را رها
مينداز خود را به خود
در
بلا
همي خوست کآيد به باغ و بهار
ولي داشت از شرم
در
پاي خار
که حسن رخ دلبران او دهد
هوي
در
دل عاشقان او نهد
کسي
در
نبندد دري کو گشود
ز کاري که کرد او پشيمان نبود
به خاک کف پات يعني سرم
که از خاک پاي تو
در
نگذرم
چو خورشيد بودم منت
در
حضور
کنون ذره وارم ز خورشيد دور
به چشم تو مي بندم از ديده خواب
هميشه خيال تو جويم
در
آب
ترا بخت يار است و دولت رهي
که
در
پاي معشوق جان مي دهي
چو
در
نامه احوال خود باز راند
فرستاده شاه را پيش خواند
چو گرد آمدي با تو اين خاکسار
بر آن
در
گر از من نبودي غبار
از آن ماهر و قاصد اندر گذشت
چو باد وزان شد
در
اين پهن دشت
چو برق دمان هر نفس مي جهيد
در
و دشت و کهسار را مي دويد
بيامد دوان تا
در
شهريار
چو خرم نسيمي به باغ بهار
ز دل آتش ديگرش برفروخت
در
افتاد و اسباب صبرش بسوخت
سلامي چو باد صبا
در
چمن
که خيزد ز برگ گل و نسترن
به فرياد مظلوم
در
نيمه شب
به نوميدي جان رسيده به لب
کزين بيش
در
درد دوري مرا
مدار و مفرما صبوري مرا
همين دم دو اسبه شتابي مگر
وگرنه مرا
در
نيابي دگر
اگر نيستي
در
پي ات چشم من
تو نشناختي پايه خويشتن
ز بويش همه بوي جان يافتم
دواي دل و جان
در
آن يافتم
سر زلف شب را چو بر تافت روز
کليد
در
بسته را يافت روز
چو مهر فلک ديد شادي شب
بشادي بخنديد
در
زير لب
در
انداخت خود را به پايش چو موي
بغلطيد بر خاک مانند گوي
چو برخاست چون گرد از خاک راه
بزد دست
در
دامن پادشاه
ملک بازش از خاک ره برگرفت
سرش را ببوسيد و
در
بر گرفت
سبو راستي تلخ دادش جواب
که
در
گردن تو است خون شراب
چو وقت جواب سخن
در
گذشت
نمي باشد آن قول را بازگشت
بيامد به پاي ملک
در
فتاد
ملک بوسه اش بر سر و چشم داد
سوي کاخ خود هر يکي را به دوش
کشيدند مي
در
سر و رفته هوش
در
آميختندي به هم راح و روح
کشيدندي از نيل داغ صبوح
ز گيلان فرستاده اي
در
رسيد
که فرمانده اش سر ز فرمان کشيد
دگر روز گردنکشان را بخواند
حکايت
در
اين باب بسيار راند
چو صافي اين باده من مي خورم،
بود دردي اش نيز هم
در
خورم
تو داني که امروز
در
انجمن
چه گفتي به قصد دل و جان من؟
به روز اين حکايت دگر دم مزن
ازين
در
مپيماي با من سخن
برآنند ايشان که
در
کارزار
نمي آيد از دست من هيچ کار
مرا بلبلي
در
گلستان بزم
شمارند و خود را عقابان رزم
برآنم که ايشان خطا مي کنند
در
اين کار بر من جفا مي کنند
که ايشان کيانند و من کيستم
بر اين
در
عزيز از پي چيستم
ببستند بر پيل روئينه خم
دميدند دم
در
دم گاو دم
سپهدار خوبان خيل ختن
به هر سو خرامان
در
آن انجمن
ز بس کوهه زين مرکب سوار
تو گفتي پلنگ است
در
کوهسار
همي تاخت
در
جامه آهنين
چو تابنده گوهر ز پولاد چين
براي وداعش ملک
در
کنار
گرفت و بباريد خون بر کنار
دري بار بر شادماني ببست
چو يعقوب
در
بيت احزان نشست
بود شرح حالم نوشتن محال
در
آئينه دل ببين روي حال
همين قصه مي کرد مرغي به باغ
ز درد جدائيش
در
سينه داغ
بدو گفت کاي يار دمساز من
توئي
در
غم دوست انباز من
مرا کرد يار از بر خويش دور
منم عاشقي
در
فراقش صبور
به ناچار دورش ز
در
مانده ام
بدين حالت از هجر درمانده ام
تو را بوده کام دلي
در
کنار
نديده چنان کام دل روزگار
چه بودي اگر بال بودي مرا
که با مرغ بپريدمي
در
هوا
ملک با خيال رخش صحبتي
شب و روز مي داشت
در
خلوتي
همه کوه و هامون گياه و کيا
کيايي نهان
در
بن هر گياه
بياراستند آن سپه کوه و
در
به خشت و تبرزين و گيلي سپر
دو کوه گران
در
هم آويختند
دو دريا به يکدگر آميختند
فلک را دم کر و ناي از خروش
در
آن روز کر کرد چون صخره گوش
نهان گشت روي هوا
در
غبار
علم مي فشاند آستين بر غبار
رخ لعل فرسوده
در
زير نعل
ز خون آهنين نعل ها گشته لعل
چو
در
خود گردان تبر زرين نشست
گذشت از سر و تن تبرزين شکست
سپهدار ايران چو باد وزان
که خيزد به فصل خزان
در
رزان
سراسيمه
در
دشت و کهسار گشت
دو روزي و آخر گرفتار گشت
در
آندم که سلطان نيلي حصار
ظفر يافت بر لشکر زنگبار
ز يک سو سر دشمنان
در
کمند
ز يک سو دل دوستانش به بند
بيامد چنين تا به درگاه شاه
فرود آمد و رفت
در
بارگاه
بپرسيدش از رنج و راه دراز
که چون آمدي
در
نشيب و فراز؟
درافکند بحري به کشتي زر
که
در
وي نمي کرد کشتي گذر
ملک تشنه آن جام مي بستدش
چو کشتي که دريا کشد
در
خودش
در
گنج بگشاد و دينار داد
به لشکر زهر چيز بسيار داد
که من داده ام زندگاني به باد
چو گل مي روم
در
جواني به باد
به مي
در
ز لعلم حکايت کنيد
به مستي ز چشمم روايت کنيد
سرآسيمه
در
باغ آب روان
زند سنگ بر سينه دارد فغان
چو
در
گل نهيد اين تن پر ز ناز
ز خاکم قدم را مگيريد باز
دم صبح آهي برآورد سرد
پلاسي چو شب
در
بر روز کرد
صفحه قبل
1
...
588
589
590
591
592
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن