167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • چند چون آب گهر باشم گره در يک مقام؟
    خضر راهي کو، که موج خوش عنان سازد مرا
  • سايه سروي که من در پاي او آسوده ام
    از شکر خواب عدم بيدار مي سازد مرا
  • نيست در دل حسن را زنگي ز نيل چشم زخم
    آب حيوانم، شب ديجور مي سازد مرا
  • نيست صائب در بساط من به غير از زخم و داغ
    همچو مجنون وادي پرشور مي سازد مرا
  • مي کنم در جرعه اول سبکبارش ز غم
    چون سبو هر کس که بار دوش مي سازد مرا
  • گر چه مي داند نماند برق پنهان در سحاب
    آسمان ساده دل خس پوش مي سازد مرا
  • پيچ و تابي کز خط او در رگ جان من است
    جوهر آيينه ادراک مي سازد مرا
  • صائب از افسردگي خون در رگ من مرده است
    کاوش مژگان آن بي باک مي سازد مرا
  • چون توانم از تماشايش نظر را آب داد؟
    آن که رخسارش نگه در چشم تر سوزد مرا
  • گر چنين خواهد شد از مي عارض او آتشين
    خون چو داغ لاله در لخت جگر سوزد مرا
  • هر مي تلخي که بردم در جواني ها به کار
    وقت پيري مايه اشک ندامت شد مرا
  • دانه اي جز خوردن دل نيست در هنگامه ها
    حيف از اوقاتي که صرف دام صحبت شد مرا
  • در طريقت بار هر کس را نگرفتم به دوش
    چون گشودم چشم بينش، بار بر دل شد مرا
  • شد ز دنيا چشم بستن، جنت در بسته ام
    خط کشيدن بر جهان، خط اماني شد مرا
  • بس که ديدم بي ثباتي از جهان بي وفا
    خاک ساکن در نظر آب رواني شد مرا
  • خرده جاني که در غم صرف کردن ظلم بود
    چون گل بي درد خرج شادماني شد مرا
  • در گذار سيل بودم، داشتم تا خانه اي
    از گرانان ترک خان و مان پناهي شد مرا
  • غير حق کردم فرامش هر چه در دل داشتم
    طاق نسيان از دو عالم قبله گاهي شد مرا
  • تا به کي بند گرانجاني به پا باشد مرا
    اين زره تا چند در زير قبا باشد مرا
  • فکر آب و دانه در کنج قفس بي حاصل است
    زير چرخ انديشه روزي چرا باشد مرا
  • نيستم يک لحظه بي مشق جنون، هر جا که هست
    نوخطي پيوسته در مد نظر باشد مرا
  • باده نتواند برون بردن مرا از فکر يار
    دست دايم چون سبو در زير سر باشد مرا
  • از دل صد پاره، گر صد سال در اين خاکدان
    زنده مانم، پاره اي هر سال بس باشد مرا
  • تا نياسايد نفس از رفتن و باز آمدن
    رفتن و باز آمدن در هر نفس باشد مرا
  • گر چه عمري شد ز مردم خويش را دزديده ام
    در سر هر کوچه اي چندين عسس باشد مرا