167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • گر چه مي دانم شکايت را در او تأثير نيست
    مي کنم خالي دل درد آشناي خويش را
  • روح پاک من کند پاکيزه گوهر تيغ را
    مشک گردد خون من در ناف جوهر تيغ را
  • خون گرمم گر شود در دل مصور تيغ را
    موي آتش ديده گردد زلف جوهر تيغ را
  • بس که آن بيدادگر در قتل من دارد شتاب
    شيون زنجير مي آيد ز جوهر تيغ را
  • گر شود در کشتن من گرم قاتل، دور نيست
    خون گرمم مي کند بال سمندر تيغ را
  • بس کز آب زندگاني چين ابرو ديده ام
    بي محابا مي کشم چون زخم در بر تيغ را
  • هر کجا آن تيغ ابرو از نيام آيد برون
    مي کند بي جوهري در قبضه پنهان تيغ را
  • هر که مي داند بقاي خويش صائب در فنا
    مي شمارد مغتنم چون مد احسان تيغ را
  • غمزه اش از کشتن عشاق شد در خون دلير
    تشنه خون مي کند جان هاي شيرين تيغ را
  • مي کند آهن دلي، کار فسان با کج نهاد
    نيست در خون ريختن حاجت به تلقين تيغ را
  • از تهي چشمي بود عرض گهر دادن به خلق
    ور نه درياها بود در آستين عشاق را
  • غافلان گر در بقاي نام کوشش مي کنند
    ساده از نام و نشان باشد نگين عشاق را
  • نيست از بخت سيه دل هاي روشن را ملال
    هست در ابر ترشرو چهره خندان برق را
  • مي کند گل، حسن شوخ از پرده شرم و حيا
    تيغ بازيهاست در ابر بهاران برق را
  • هر که را در مغز پيچيده است بوي عقل خام
    مي شناسد اندکي قدر گلاب عشق را
  • هر کسي را هست صائب قبله گاهي در جهان
    برگزيدم از دو عالم من جناب عشق را
  • مي کند گرد يتيمي آب گوهر را زياد
    نيست در خاطر غبار از عالم گل عشق را
  • مي برد در سنگ، لعل از پرتو خورشيد فيض
    چشم بستن، از تماشا نيست حايل عشق را
  • گر چه غير از دل ندارد منزلي اين راه دور
    گر به ظاهر پاي رفتارست در گل عشق را
  • غوطه زد حلاج در خون، اين کمان را تا کشيد
    چون کند زه هر گرانجاني کمان عشق را؟
  • خار و گل يکرنگ باشد در جهان اتحاد
    نيست فرق از يکدگر پير و جوان عشق را
  • هزل و هجو و پوچ نتوان يافت در ديوان من
    مي رساند فال نيک من به دولت خلق را
  • در جواني گر چه فارغ از غم نان نيستند
    گردد از قد دوتا اين غم دو چندان خلق را
  • عقل در اصلاح ما بيهوده مي سازد دماغ
    چون جنون دوري از سر مي رود افلاک را؟
  • حاصل طول امل جز حسرت و افسوس نيست
    موج دايم در کمند آرد خس و خاشاک را