167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • خال او در پرده خط همچنان دل مي برد
    از اثر، شب نيست مانع اختر مسعود را
  • چرخ آهن دل ز سوز دردمندان فارغ است
    نيست در مجمر سرايت آه و دود عود را
  • مي توانم عاشقان را کرد خونها در جگر
    پاک اگر سازي به خاکم تيغ خون آلود را
  • تشنگي در خواب ممکن نيست کم گردد ز آب
    نيست سيرابي ز خون آن چشم خواب آلود را
  • حلقه خط، چشم حيران شد به دور عارضش
    آه ازين آتش که در زنجير دارد دود را
  • خط آزادي است از اهل طمع، بي حاصلي
    عقده پيوند در دل نيست سرو و بيد را
  • کاش بند حيرتي بر دست گلچين مي گذاشت
    آن که مي بندد به روي من در گلزار را
  • مي کند از طوق قمري دام ها در خاک، سرو
    تا به دام آرد مگر آن سرو خوش رفتار را
  • در بهاران پوست بر تن پرده بيگانگي است
    يا بسوزان، يا به مي ده جبه و دستار را
  • خلق در مهد زمين از خواب غفلت مانده اند
    ور نه گهواره است زندان مردم بيدار را
  • به که طفل اشک خود را رخصت بازي دهم
    چند دارم در گره اين اختر سيار را
  • داد سيل گريه من غوطه در گل بحر را
    گوهر از گرد يتيمي کرد ساحل بحر را
  • همت سرشار از بي سايلي خون مي خورد
    کز گهر باشد هزاران عقده در دل بحر را
  • عشق دريا دل نمي انديشد از زخم زبان
    کي خلد در دل خس و خاشاک ساحل بحر را
  • چرخ عاجز کش چرا در خاک و خونم مي کشد؟
    پاي من دست حمايت بود دايم مور را
  • شکوه مهر خاموشي مي خواست گيرد از لبم
    ريختم در شيشه باز اين باده پر زور را
  • پا منه بيرون ز حد خويش تا بينا شوي
    نيست حاجت با عصا در خانه خود کور را
  • در گذر از چشم بوسيدن که شد دور از کمان
    تير تا بوسيد چشم حلقه زهگير را
  • نيست ممکن صائب از دل عقده غم وا شود
    ناخني تا هست در کف پنجه تدبير را
  • حالت فرهاد و کارش روشن است از جوي شير
    مي توان در زخم ديدن جوهر شمشير را
  • مور چون در خرمن افتد دست و پا گم مي کند
    نيست ممکن سير ديدن حسن عالمگير را
  • شد زبان شکر از سوداي او رگ در تنم
    نيست از زندان يوسف شکوه اي زنجير را
  • تير کج صائب همان بهتر که باشد در کمان
    از جگر بيرون مياور آه بي تأثير را
  • بخت خواب آلوده اي دارم که در خونريز من
    مي شود جوهر رگ خواب گران شمشير را
  • مي زند ناخن به دل هر چند هر سازي که هست
    دست ديگر در خراش دل بود آواز را