167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • الغياث از من دل سوخته اي سنگين دل
    در تو نگرفت که خون در دل خارا بگرفت
  • دانم که سرم روزي در پاي تو خواهد شد
    هم در تو گريزندم دست من و فتراکت
  • چشم در سر به چه کار آيد و جان در تن شخص
    گر تأمل نکند صورت جان آسايت
  • نه آن شبست که کس در ميان ما گنجد
    به خاک پايت اگر ذره در هوا گنجد
  • برتاس در بر مي کنم يک لحظه بي اندام او
    چون خارپشتم گوييا سوزن در اعضا مي برد
  • حاجت به ترکي نيستش تا در کمند آرد دلي
    من خود به رغبت در کمند افتاده ام تا مي برد
  • نخواهم رفتن از دنيا مگر در پاي ديوارت
    که تا در وقت جان دادن سرم بر آستان باشد
  • دو چشم از ناز در پيشت فراغ از حال درويشت
    مگر کز خوبي خويشت نگه در ما نمي باشد
  • تا تو بازآمدي اي مونس جان از در غيب
    هر که در سر هوسي داشت از آن بازآمد
  • در من اين عيب قديمست و به در مي نرود
    که مرا بي مي و معشوق به سر مي نرود
  • آن که مرا آرزوست دير ميسر شود
    وين چه مرا در سرست عمر در اين سر شود
  • دريغ نيست مرا هر چه هست در طلبت
    دلي چه باشد و جاني چه در حساب آيد
  • ز بس که در نظر آمد خيال روي تو ما را
    چنان شدم که به جهدم خيال در نظر آيد
  • هر چه در صورت عقل آيد و در وهم و قياس
    آن که محبوب منست از همه ممتاز آيد
  • گفتي هواي باغ در ايام گل خوشست
    ما را به در نمي رود از سر هواي يار
  • ما در اين شهر غريبيم و در اين ملک فقير
    به کمند تو گرفتار و به دام تو اسير
  • گر چه در خيل تو بسيار به از ما باشد
    ما تو را در همه عالم نشناسيم نظير
  • تا خود کجا رسد به قيامت نماز من
    من روي در تو و همه کس روي در حجاز
  • تا چه خواهد کرد با من دور گيتي زين دو کار
    دست او در گردنم يا خون من در گردنش
  • ماه و پروينش نيارم گفت و سرو و آفتاب
    لطف جان در جسم دارد جسم در پيراهنش
  • هر کسي را هوسي در سر و کاري در پيش
    من بي کار گرفتار هواي دل خويش
  • تو در کنار من آيي من اين طمع نکنم
    که مي نيايدت از حسن وصف در اوهام
  • در همه عمرم شبي بي خبر از در درآي
    تا شب درويش را صبح برآيد به شام
  • سعدي آن نيست که درخورد تو گويد سخني
    آن چه در وسع خودم در دهن آمد گفتم
  • اگر خود نعمت قارون کسي در پايت اندازد
    کجا همتاي من باشد که جان در پايت افکندم
  • کس نناليد در اين عهد چو من در غم دوست
    که به آفاق نظر مي رود از شيرازم
  • نه در اين عالم دنيا که در آن عالم عقبي
    همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم
  • در آن نفس که بميرم در آرزوي تو باشم
    بدان اميد دهم جان که خاک کوي تو باشم
  • ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من
    چون برود که رفته اي در رگ و در مفاصلم
  • دمي با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
    من آزادي نمي خواهم که با يوسف به زندانم
  • من در انديشه آنم که روان بر تو فشانم
    نه در انديشه که خود را ز کمندت برهانم
  • دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمي بينم
    دلي بي غم کجا جويم که در عالم نمي بينم
  • برق نوروزي گر آتش مي زند در شاخسار
    ور گل افشان مي کند در بوستان آسوده ايم
  • گرم با صالحان بي دوست فردا در بهشت آرند
    همان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران
  • بيا که در غم عشقت مشوشم بي تو
    بيا ببين که در اين غم چه ناخوشم بي تو
  • رسم تقوا مي نهد در عشقبازي راي من
    کوس غارت مي زند در ملک تقوا روي تو
  • شهري به گفت و گوي تو در تنگناي شوق
    شب روز مي کنند و تو در خواب صبحگاه
  • لاجرم صيد دلي در همه شيراز نماند
    که نه با تير و کمان در پي او تاخته اي
  • چو بلبل روي گل بيند زبانش در حديث آيد
    مرا در رويت از حيرت فروبسته ست گويايي
  • سرم از خداي خواهد که به پايش اندرافتد
    که در آب مرده بهتر که در آرزوي آبي
  • شکر در کام من تلخست بي ديدار شيرينش
    و گر حلوا بدان ماند که زهرش در ميانستي
  • نه تا جان در جسد باشد وفاداري کنم با او
    که تا تن در لحد باشد و گر خود استخوانستي
  • هر آن دل را که پنهاني قريني هست روحاني
    به خلوتخانه اي ماند که در در بوستانستي
  • سعدي از عقبي و دنيا روي در ديوار کرد
    تا تو در ديوار فکرش نقش خود بنگاشتي
  • مرا زين پيش در خلوت فراغت بود و جمعيت
    تو در جمع آمدي ناگاه و مجموعان پراکندي
  • تا دل به مهرت داده ام در بحر فکر افتاده ام
    چون در نماز استاده ام گويي به محرابم دري
  • به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را
    کان چه در وهم من آيد تو از آن خوبتري
  • از بس که در نظرم خوب آمدي صنما
    هر جا که مي نگرم گويي که در نظري
  • بنده اگر به سر رود در طلبت کجا رسد
    گر نرسد عنايتي در حق بنده آن سري
  • گر چشم در سرت کنم از گريه باک نيست
    زيرا که تو عزيزتر از چشم در سري