167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شيخ بهايي

  • من دانم و دل، غير چه داند که در اين بزم
    از طرز نگاه تو چه فهميده ام امروز
  • اي دل! تو در اين ورطه مزن لاف صبوري
    واي عقل! تو هم بر سر اين واقعه مگريز
  • اي بهائي! تا که گشتم ساکن صحراي عشق
    در ره طاعت، سر راه طلب گم کرده اي
  • گفتمش: از کاو کاو سينه ام، مقصود چيست؟
    گفت: مي ترسم که بگذارد در آن پيکان من
  • از دل خود، دارم اين محنت، نه از ابناي دهر
    کاش بودي اين دل سرگشته در فرمان من
  • دين و دل به يک ديدن، باختيم و خرسنديم
    در قمار عشق اي دل، کي بود پشيماني؟
  • گذشت عمر و تو در فکر نحو و صرف و معاني
    بهائي! از تو بدين «نحو»«صرف » عمر، «بديع » است
  • هر در که زنم،صاحب آن خانه تويي تو
    هر جا که روم،پرتو کاشانه تويي تو
  • عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد
    يعني همه جا عکس رخ يار توان ديد
  • وين طرفه که اين ز آن «بحل » مي طلبد
    و آن در پي آنکه عذر او چون خواهد
  • شير و شکر شيخ بهايي

  • کان راه نه ريب در او نه شک است
    و آن نان نه شور و نه بي نمک است
  • کشکول شيخ بهايي

  • ... عطرآگين کناد - را در «منطق الطير» آمده است: ...
  • در تورات آمده است که: آن کس که ستم کند، خانه ي خويش را خراب کرده ...
  • رامش پيشه کن چرا که در تمامي دنيا
    کريمي نيست که بزرگ و کوچک بدو پناه برند
  • بر اين روزگار آنچه در خورد اوست بادا
    چرا که حقوقي بسيار از تو را ضايع ساخته است
  • ... نهصد و هشتاد و نه در هرات بود، برايش نوشتم : ...
  • خبرم مپرس از من چو مقابل من آئي
    که چو در رخ تو بينم، زخودم خبر نباشم
  • چندان بکوشم در وفا کز من نپوشد راز خود
    هم محرم مجلس شوم، هم باده پيمائي کنم
  • تو خفته و من هر شبي در خلوت جان آرمت
    دل را نگهباني دهم، خاطر تماشايي کنم
  • اسير لذت تن مانده اي و گر نه ترا
    چه عيش هاست که در ملک جان مهيا نيست
  • آتشي در زن بهر دو تا به کي
    پر گره باشي از اين هر دو چو ني
  • ... سلام من بوي رسان و در سخن مبالغه کن. ...
  • ... کشد، و گرنه وي را در تمامي کائنات جائي نيست. ...
  • چون رشته ي ايمان من بگسسته ديدند اهل کفر
    يک رشته از زنار خود در خرقه من دوختند
  • يارب چه فرخ طالع اند آنانکه در بازار عشق
    دردي خريدند و غم دنيا و دين بفروختند