167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • اسم الآخر در او مسطور و او مستور از او
    يافتم عنقا ولي از خلق پنهان يافتم
  • يک فلک ديدم مرصع در نشيب او بر او
    يکهزار و بيست و دو کوکب درخشان يافتم
  • المحيط اين عرش را بر فرق اشيا داشته
    هر چه هست از جزو و کل در تحت اوزان يافتم
  • دم به دم دم از ولاي مرتضي بايد زدن
    دست دل در دامن آل عبا بايد زدن
  • ور بگوئي جام و مي هر دو يکي است
    در حقيقت حق بود آن بي شکي است
  • در دو عالم هر چه هست از جزو و کل
    باشد از ذات و صفات عقل کل
  • موج و دريا نزد ما هر دو يکي است
    آن يکي در هر دو عالم بي شکي است
  • در سر زلفش دل ما مدتي پا بسته شد
    اين چنين ديوانه را خوشتر ازين زنجير نيست
  • نعمت الله سيد است و بنده سلطان خود
    بر در درگاه او چون شاه ما يک مير نيست
  • صنع خدا نگر که به حکمت چگونه ساخت
    چشمت به هفت پرده و سه آب در نظر
  • چون در حقيقت ذات من هرگز نمي گردد زجا
    چون نامدم از هيچ جا آخر نگويي چو شدم
  • در پاي گل نشسته و بر سرو قامتش
    دل بسته ايم وه که چه عالي است همتي
  • تا که در خلوت سراي لي مع الله شد مقيم
    ساکنان حضرتش زان دم ز او ادنا زدند
  • مقصد و مقصود عالم اوست و ابن عم او
    اين ندا روز ازل در گوش هوش ما زدند
  • حاکم است او در ولايت اوليا او را مريد
    شاه عالم خوانمش هر کو علي سلطان اوست
  • يافته حکم خلافت از خدا و مصطفا
    هر چه هست از جزو و کل بنوشته در فرمان اوست
  • روح اعظم جان عالم عقل کل از جان و دل
    در امامت اين امام انس و جان جانان اوست
  • آن به که در اول است ازين چار به است
    وان به که بر آخر است ازين چار به است
  • در ديده ما هر دو جهان آينه اي است
    جانان چو نماينده و جان آينه اي است
  • ذاتي که به نزد ما نه فرد است و نه جفت
    دري است که آن در به سخن نتوان سفت
  • اي دل بر او به پاي جان بايد شد
    در خلوت او ز خود نهان بايد شد
  • يک عالم از آب و گل به پرداخته اند
    خود را به ميان آن در انداخته اند
  • آن شاه که آن قسيم نار است و جنان
    در ملت و ملک صاحب سيف و سنان
  • صد جان به جوي است نزد جانانه ما
    جاني چه بود که باشد آن در خور او
  • حسن تو چو ماه و شاهدان چون آبند
    در آب نظر مي کنم و مي بينم ماه