نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان خواجوي کرماني
گر چه از ضعف چنانم که نيايم
در
چشم
کيست کو
در
من مسکين کند از لطف نگاه
پاي دار ار عاشقي خواجو که
در
بازار عشق
هر زمان بيني سري
در
پاي دار انداخته
قدح از دست تو
در
خنده و از لعل لبت
هوسي
در
سر پر شور شراب افتاده
در
شب چراغ خاوري بر مه نقاب ششتري
وز مهر رويش مشتري با زهره
در
کار آمده
هرگز شنيدي
در
ختن مشکين خطي چون يار من
يا سرو سيمين
در
چمن زينسان به رفتار آمده
زهي روي دل افروزت چراغ و چشم هر ديده
مرا صد چشمه
در
چشم و ترا صد ديده
در
ديده
از آن مثل تو
در
عالم نيامد
در
نظر ما را
که بي روي تو بر عالم نياندازد نظر ديده
ز دست ديده و دل
در
عذاب مي بودم
چو دل نماند کنون
در
عذابم از ديده
زلف تو
در
فريب دل چند کند سيه گري
چشم تو
در
کمين جان چند کند کمانکشي
نيست
در
دهر اين زمان بي گفت و گويت مجمعي
نيست
در
شهر اين نفس بي جست و جويت محفلي
چو مرغ
در
طيران آي و چون بر اوج نشستي
نزول ساز
در
آن خرم آشيان که تو داني
ساقيان خفتند و رندان همچنان
در
هاي هاي
مطربان رفتند و مستان همچنين
در
هاي و هوي
چون روانم بيند از دل ديده را
در
موج خون
گويدم
در
دجله نهري از فرات آورده اي
در
چنين وقتي که خواجو
در
خمار افتاده است
جان فدا بادت که جامي خوشگوار آورده ئي
رباعيات خيام
نيکي و بدي که
در
نهاد بشر است
شادي و غمي که
در
قضا و قدر است
ديوان رودکي
در
به ز خودي نظر مکن، غصه مخور
در
کم ز خودي نظر کن و شاد بزي
ديوان رهي معيري
اسير عشقم و از هرچه
در
جهان فارغ
گداي يارم و بر هر که
در
دو عالم شاه
اي تازه گل که
در
مه بهمن دميده اي
نشکفته جز تو لاله و گل،
در
ميان برف
تا نپنداري که من
در
آتش از جوش تبم
در
غم روي تو مدهوشم، نه مدهوش تبم
سايه اندام او
در
اشک من آيد به رقص
در
ميان موج، ماه سيمتن آيد به رقص
چون خاک،
در
هواي تو از پا فتاده ام
چون اشک،
در
قفاي تو با سر دويده ام
با دل روشن،
در
اين ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم، که
در
ويرانه ها افتاده ام
شمع و گل هم هر کدام از شعله اي
در
آتشند
در
ميان پاکبازان، من نه تنها سوختم
بي تلاش من، غم عشق توام
در
دل نشست
گنج را
در
زير پا بي جستجويي يافتم
آنچه ناياب است
در
عالم، وفا و مهر ماست
ورنه
در
گلزار هستي، سرو و گل ناياب نيست
اي گريه
در
هلاکم هم عهد رنج و دردي
وي ناله
در
عذابم همراز اشک و آهي
در
پناه مي ز عقل مصلحت بين فارغيم
در
کنار دوست، بيم از طعن دشمن نيست نيست
تا
در
دلم جا گرفتي،
در
سينه مأوا گرفتي
بوي گل و سوسن آيد، از چاک پيراهن من
در
خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود
در
زمين با ماه و پروين آسماني داشتم
عکس او
در
اشک من، نقشي خيال انگيز داشت
ماه سيمين، جلوه ها
در
موج دريا ميکند
در
رگ و
در
ريشه من اينهمه گرمي ز چيست؟
شور عشقم، يا شراب کهنه ام، يا آتشم؟
مرد و زن را
در
طبيعت فرق نيست
فرق شان
در
علم و فضل و خلق و خوست
در
ره عشق وطن از سر و جان خاسته ايم
تا
در
اين ره چه کند همت مردانه ما
ور دغل بازي کند دعوي، که دولت خواه تو
در
غياب و
در
حضورم، بشنو و باور مکن
دارم دلي خونين، دارم دلي خونين، بي لاله رويي
افتاده چون اشکم،
در
خاک کويي،
در
خاک کويي
ديوان سعدي
ديگري را
در
کمند آور که ما خود بنده ايم
ريسمان
در
پاي حاجت نيست دست آموز را
در
وهم نگنجد که چه دلبند و چه شيرين
در
وصف نيايد که چه مطبوع و چه زيباست
هر شاهدي که
در
نظر آمد به دلبري
در
دل نيافت راه که آن جا مکان توست
بر راه باد عود
در
آتش نهاده اند
يا خود
در
آن زمين که تويي خاک عنبرست
مرا و عشق تو گيتي به يک شکم زادست
دو روح
در
بدني چون دو مغز
در
يک پوست
چو گوي
در
همه عالم به جان بگرديدم
ز دست عشقش و چوگان هنوز
در
پي گوست
که
در
ضمير من آيد ز هر که
در
عالم
که من هنوز نپرداختم ضمير از دوست
بعد از تو هيچ
در
دل سعدي گذر نکرد
وان کيست
در
جهان که بگيرد مکان دوست
به جان دوست که
در
اعتقاد سعدي نيست
که
در
جهان بجز از کوي دوست جايي هست
هر چه
در
روي تو گويند به زيبايي هست
وان چه
در
چشم تو از شوخي و رعنايي هست
نه خاص
در
سر من عشق
در
جهان آمد
که هر سري که تو بيني رهين سودايياست
در
که خواهم بستن آن دل کز وصالت برکنم
چون تو
در
عالم نباشد ور نه عالم تنگ نيست
آن چه عيبست که
در
صورت زيباي تو هست
وان چه سحرست که
در
غمزه فتان تو نيست
دلي که ديد که پيرامن خطر مي گشت
چو شمع زار و چو پروانه
در
به
در
مي گشت
دل
در
هوست خون شد و جان
در
طلبت سوخت
با اين همه سعدي خجل از ننگ بضاعت
صفحه قبل
1
...
586
587
588
589
590
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن