167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • چشمي که چشمه آب از چشم ما روان ديد
    در چشم او نيايد هر چشمه اي چو آن ديد
  • جام جهان نمائيست يعني که اين دل ما
    هر کو در او نظر کرد مجموعه جهان ديد
  • روشن بود آن ديده که در مجلس رندان
    چون جام مئي يافت همين ديد و همان ديد
  • از نور خدا ديده سيد شده روشن
    هر کس که در اين ديده ما ديد چنان ديد
  • درد دردت گر دهد چو صاف درمان نوش کن
    ور مي صافت دهد در دم به بر بايد کشيد
  • گر به دور حسن او ديدي بلاي او چه شد
    جور ناچار است در دور قمر بايد کشيد
  • جامي به کف آريد و در او رو بنمائيد
    تا ساقي و رندان و مي و خمار ببينيد
  • سر در قدم او نه و جان بر سر آن هم
    گر دست دهد دامن جانانه به دست آر
  • گر چشم روشن تو از آن نور ديده است
    در هر چه بنگري به همان چشم مي نگر
  • نقش خيال غير چه بندي که هيچ نيست
    بگذر ز غير او و هم از خويش در گذر
  • در آب ديده ما جو خيال آنکه ميداني
    قدم بر ديده ما نه ز بحر بي کران بگذر
  • اگر گنجي طلبکاري که در ويرانه اي يابي
    بيا و نعمت الله جو به شهر کوبنان بگذر
  • در اين درياي بي پايان درآ با ما خوشي بنشين
    نشان بي نشان پرسي ز نام و از نشان بگذر
  • درآ در کنج دل بنشين که دل گنجينه شاه است
    بجو آن گنج سلطاني ز گنج شايگان بگذر
  • در ره او راه رو پاي چه باشد به سر
    چشم گشا و ببين سر پدر با پسر
  • ذات يکي و صفات بي عدد و بي شمار
    عين يکي در هزار مي نگر و مي شمر
  • نعمت الله رند سرمست است و با ساقي حريف
    روح محض است او ولي در صورت اهل بشر
  • گر به وجود ناظري هر دو يکي است در وجود
    ور به صفات مايلي اين دگر است و آن دگر
  • خرقه دادم، جرعه اي مي داد ساقي در عوض
    وه چه سوداي خوشي کرديم و هم سودي دگر
  • شاهد غيبي ما در مشهد جان حاضر است
    و اين عجب جز شاهد ما نيست مشهودي دگر
  • چو سيد ار تو نديدي جمال او به يقين
    بيا به ديده ما در جمال ما بنگر
  • آن گنج کنت کنزا ميجو ز هر چه يابي
    اسماي حق تعالي در شيخ و شاب بنگر
  • آن گنج کنت کنزا از اين و آن طلب کن
    اسماي حق تعالي در شيخ و شاب بنگر
  • جامي ز مي پر از مي در بزم ما روان است
    با ما دمي برآور آب و حباب بنگر
  • خوش بيا بر چشم ما بنشين چو ما
    سو به سو مي بين و در دريا نگر