نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان سلمان ساوجي
اکمل دولت و دين اي شرف منصب تو
در
کمال شرف و قدر ازان سوي کمال
در
جهان شبه نظير تو که ممکن نبود
همچو آسايش اهل نظر و فضل محال
التماس از
در
الطاف تو تا کي نکنم
چون بود رنج همه گنج شود مالامال
نعمت و محنت ايام چو باقي نبود
عمر فاني چه کنم
در
طلب نعمت و مال
به دور شحنه عدل تو
در
زمانه کسي
به غير خون صراحي نريخت خون حرام
خيال تيغ تو گر
در
ضمير کاهربا
گذر کند شودش پر ز خون لعل مشام
کمان چرخ مرا
در
نهاد پر چون تير
ز خانه خودم افکند، دور دشمن کام
در
جهان مکرمت هستي حسن
هم به خلق و هم به جود و هم به نام
حکمت اگر به پشت فلک پا
در
آورد
خنگ فلک ز ضعف نهد بر زمين شکم
داعي که مي زند قدم صدق صاحبا
در
شارع محبتت از عالم قدم
چندان بقات باد که اين نيلگون افق
گردون کشد
در
آخر روز از بقم رقم
در
گرفت از دولتت کارم چو شمع
اين زمانه پروانه اي مي بايدم
از کمال فسحت ملک تو چون رانم سخن
نقص ها
در
ملک جمشيد و فريدون آورم
در
فضيلت چشم با ابرو ندارد نسبتي
مي نشيند ابروان پيوسته بر بالاي چشم
در
دولت ز تو شده مفتوح
مکرمت بر وجود تو مختوم
هم جناب تو با ستاره قرين
هم عديل تو
در
زمانه عديم
اي
در
جبين صبح نمايت چو آفتاب
انوار سروري ز صباح صبي عيان
مير فخرالدين مبارک شاه کز تعظيم و قدر
فخر دارد
در
زمان او زمين بر آسمان
در
دياري کاندرو ز اهل کرم ديار نيست
ناگهان افتاده و درمانده ام پا بست تن
ز هجرت نبوي رفته هفصد و چل و چار
در
آخر رجب افتاد اتفاق حسن
خاطر من نکند درک ثناي تو که يم
پيش عقل است مبرهن که نگنجد
در
عين
تا چو قرص ذهب مهر فتد
در
دم صبح
روي آفاق شود لجه درياي لجين
مير سپاه فلک به بارگه خويش
کرد اميري طلب زهر
در
خانه
تا کند از سروران خيل کواکب
کوکبه اي
در
مواکب تو روانه
اي قبله مقبلان
در
تو
حاجت نه به مکه و مدينه
در
حجره تو که باد معمور
باشد همه چيزها بدي نه
در
خاطر توست گنج معني
وز فضل تو را بسي دفينه
حلقه بي زر چه زني بر
در
دوست
آهن سرد چرا مي کوبي
رسوم ظلم و قوانين عدل
در
عالم
به تيغ و کلک تو برداشتي و بنهادي
ز دست خيل سخايت که عادت کان کرد
نشسته دست گهر
در
حصار پولادي
اي وزيري که گر ز کلک تو ابر
داشتي مايه
در
چکانيدي
مجاوران ديار خراب را ديدم
در
آن خرابه خراب و شکسته و باکي
به خاک رهگذار حبيب مي گفتم
که اي غلام تو آب حيات
در
پاکي
بسي ازين کلمات و حديث رفت و نبود
در
آن منازل خاکي بجز صدا حاکي
نمي ارزدم اين تنعم بدان
که
در
آخرم خشت بالين کني
حاجيان روي صفا
در
کعبه جان کرده اند
عاشقان عزم طواف کوي جانان کرده اند
طالبان روضه اش طوبي لهم
در
باديه
اولين منزل سرابستان رضوان کرده اند
از بهار چين به بوي سنبل پرچين او
آهوان مشک را ره
در
بيابان کرده اند
بر
در
آن کعبه دل، بسته جانها حلقه وار
ذکر خير داور داراي دوران کرده اند
ماه ملک آراي برج سلطنت سلطان اويس
در
دريا فيض درج سلطنت سلطان اويس
باغ رخسار تو را امروز آبي ديگرست
در
کمند طره ات پيچي و تابي ديگرست
هندوي مالک رقاب طره را گو کين ستم
بس که
در
دور فلک مالک رقابي ديگرست
ماه ملک آراي برج سلطنت سلطان اويس
در
دريا فيض درج سلطنت سلطان اويس
ساخت
در
چشمش خيالش جايگه وين طرفه تر
کز خيالش جمله عالم خيمه برتر مي زند
ماه ملک آراي برج سلطنت سلطان اويس
در
دريا فيض درج سلطنت سلطان اويس
ماه ملک آراي برج سلطنت سلطان اويس
در
دريا فيض درج سلطنت سلطان اويس
باد ازان دست چنار انداخت کاندر عهد تو
مرغ از دست چناري
در
چمن فرياد کرد
ماه ملک آراي برج سلطنت سلطان اويس
در
دريا فيض درج سلطنت سلطان اويس
در
جهان تا سايه خورشيد را باشد نشان
سايه خورشيد چترت بر جهان پاينده باد
شهسوار همتت بر خنگ چوگاني به حکم
آسمان را
در
خم چوگان چو گوي افکنده باد
جان خود را عزيز مي داريم
که تو را جاي کرده
در
جانيم
ز آب رز شربتي بساز حکيم
که
در
آن شربت است صحت ما
سرما شد ز کوي دوست بلند
در
سر کوي اوست دولت ما
ملک هر دو جهان به خاشاکي
در
نيايد به چشم همت ما
عارفان
در
نعيم آب رزند
وه چه خوش نعمتي است نعمت ما
در
صبوحي که جام مي خندد
صبح را گو بر آفتاب مخند
گر برندم به حشر با رندان
تا
در
آتش نهند همچو سپند
وعظ و افسانه
در
نمي گيرد
پيش ما اين حديث کمتر گو
عود را گو شمال چند دهي
سخن خوش به گوش او
در
گو
مي پرستان نگر که
در
معني
سر فرازند و پاي برجايند
از کمند تو سر نمي پيچم
چه کنم چون فتاد
در
گردن
دست
در
دامنت زديم چو گرد
بر ميفشان به خاکيان دامن
در
دل من خيالت آمد و گفت
ليس في الدار غيرها ديار
آنچنان شعر من به دولت شاه
در
مزاج زمانه کرده اثر
هر چيز که غير عشق بيند
در
مذهب ماست از مناهي
غم بر دل من چو
در
زد آتش
اي پير مغان چه مي زني تن
آن دردي سال خورد پيش آر
کو پير من است
در
همه فن
پيري ز پي صفاي باطن
يک چند نشسته
در
بن دن
سر دو جهان نموده ما را
در
جام جهان نما معين
اين است دو کون جمع ليکن
مقصود يکي است
در
ميانه
از خاک
در
توام مکن دور
زنهار که خاک من هم آنجاست
از مهر تو ماه بي خور و خواب
در
کوي تو عقل بي سر و پاست
آن روز که خاک ما شود گرد
مشکل ز
در
تو بر توان خاست
اي چشم تو را به گوشه ها
در
افتاده هزار مست و بيمار
سوداي دو سنبل تو
در
چين
بر هم زده حلقه هاي بازار
از شاخ اميد بر کسي خورد
کز خويش بريد و
در
تو پيوست
يک شب دل من به زلف او بود
گم کرد
در
آن شب سيه راه
يار از دم آتشين دمي گرم
زد بر من و
در
گرفت ناگاه
تو گنج دو عالمي از آن رو
کردند به خاک
در
نهانت
از توست صلات
در
حق ما
وز ما صلوات بر روانت
رفت آتش کفر پارس بر باد
شد آب سياه ساوه
در
خاک
مهر و فلک است از برايت
ملک و ملک است
در
پناهت
در
عين سفيدي و سياهي
ذات تو خرد چو نور ديده
اي بر خردت هزار توجيح
در
دست تو سنگ کرده تسبيح
اي هفت فلک به رسم درخواست
حلقه شده بر
در
سرايت
آورده ام اين ثنا و دارم
در
خواه ز حضرتت دعايي
تا
در
رأفت گشاد راه حوادث ببست
چون کمر کين ببست برج دو پيکر گشاد
مفردي از خيل اوست آنکه به تنها شبي
از طرف باختر تا
در
خاور گشاد
قامت رعناي خويش کرد نگه زير زلف
فتنه و آشوب
در
عالم بالا فکند
مصلحت من نهاد دل همه
در
دامنش
رفت و علي رغم من آن همه دريا فکند
در
غم هجرم جهان سوخت و راضي شدم
گر به غمم مي شود کار جهان ساخته
تا ز
در
طالعش کسب سعادت کند
کرده گرو مشتري خامه به بازار اوست
حکمت اگر پاي
در
پشت سپهر آورد
خنگ فلک بر زمين بس که بمالد شکم
طره از چهره براند از که آن زلف سياه
در
سپيدي عذار تو اثر پيدا کرد
روز رخسار تو تا با شب زلفت بنشست
در
جهان قاعده شام و سحر پيدا کرد
چرخ پيروزه وش حلقه صفت چون لؤلؤ
حلقه
در
گوش، کمين هندوي لالاي تو باد
دوستان روز وداع است فغان
در
گيريد
دل به يکبارگي از جان و جهان برگيريد
شمع خورشيد به آه سحري بنشانيد
وز تف سوز جگر بار دگر
در
گيريد
مردم چشم جهان رفته به خواب است ز اشک
خوابگاهش همه
در
گوهر احمر گيريد
حاجيان بر صف کعبه سيه
در
پوشيد
تا قيامت همه فرياد و علي الله کنيد
صفحه قبل
1
...
585
586
587
588
589
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن