167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • اکمل دولت و دين اي شرف منصب تو
    در کمال شرف و قدر ازان سوي کمال
  • در جهان شبه نظير تو که ممکن نبود
    همچو آسايش اهل نظر و فضل محال
  • التماس از در الطاف تو تا کي نکنم
    چون بود رنج همه گنج شود مالامال
  • نعمت و محنت ايام چو باقي نبود
    عمر فاني چه کنم در طلب نعمت و مال
  • به دور شحنه عدل تو در زمانه کسي
    به غير خون صراحي نريخت خون حرام
  • خيال تيغ تو گر در ضمير کاهربا
    گذر کند شودش پر ز خون لعل مشام
  • کمان چرخ مرا در نهاد پر چون تير
    ز خانه خودم افکند، دور دشمن کام
  • در جهان مکرمت هستي حسن
    هم به خلق و هم به جود و هم به نام
  • حکمت اگر به پشت فلک پا در آورد
    خنگ فلک ز ضعف نهد بر زمين شکم
  • داعي که مي زند قدم صدق صاحبا
    در شارع محبتت از عالم قدم
  • چندان بقات باد که اين نيلگون افق
    گردون کشد در آخر روز از بقم رقم
  • در گرفت از دولتت کارم چو شمع
    اين زمانه پروانه اي مي بايدم
  • از کمال فسحت ملک تو چون رانم سخن
    نقص ها در ملک جمشيد و فريدون آورم
  • در فضيلت چشم با ابرو ندارد نسبتي
    مي نشيند ابروان پيوسته بر بالاي چشم
  • در دولت ز تو شده مفتوح
    مکرمت بر وجود تو مختوم
  • هم جناب تو با ستاره قرين
    هم عديل تو در زمانه عديم
  • اي در جبين صبح نمايت چو آفتاب
    انوار سروري ز صباح صبي عيان
  • مير فخرالدين مبارک شاه کز تعظيم و قدر
    فخر دارد در زمان او زمين بر آسمان
  • در دياري کاندرو ز اهل کرم ديار نيست
    ناگهان افتاده و درمانده ام پا بست تن
  • ز هجرت نبوي رفته هفصد و چل و چار
    در آخر رجب افتاد اتفاق حسن
  • خاطر من نکند درک ثناي تو که يم
    پيش عقل است مبرهن که نگنجد در عين
  • تا چو قرص ذهب مهر فتد در دم صبح
    روي آفاق شود لجه درياي لجين
  • مير سپاه فلک به بارگه خويش
    کرد اميري طلب زهر در خانه
  • تا کند از سروران خيل کواکب
    کوکبه اي در مواکب تو روانه
  • اي قبله مقبلان در تو
    حاجت نه به مکه و مدينه
  • در حجره تو که باد معمور
    باشد همه چيزها بدي نه
  • در خاطر توست گنج معني
    وز فضل تو را بسي دفينه
  • حلقه بي زر چه زني بر در دوست
    آهن سرد چرا مي کوبي
  • رسوم ظلم و قوانين عدل در عالم
    به تيغ و کلک تو برداشتي و بنهادي
  • ز دست خيل سخايت که عادت کان کرد
    نشسته دست گهر در حصار پولادي
  • اي وزيري که گر ز کلک تو ابر
    داشتي مايه در چکانيدي
  • مجاوران ديار خراب را ديدم
    در آن خرابه خراب و شکسته و باکي
  • به خاک رهگذار حبيب مي گفتم
    که اي غلام تو آب حيات در پاکي
  • بسي ازين کلمات و حديث رفت و نبود
    در آن منازل خاکي بجز صدا حاکي
  • نمي ارزدم اين تنعم بدان
    که در آخرم خشت بالين کني
  • حاجيان روي صفا در کعبه جان کرده اند
    عاشقان عزم طواف کوي جانان کرده اند
  • طالبان روضه اش طوبي لهم در باديه
    اولين منزل سرابستان رضوان کرده اند
  • از بهار چين به بوي سنبل پرچين او
    آهوان مشک را ره در بيابان کرده اند
  • بر در آن کعبه دل، بسته جانها حلقه وار
    ذکر خير داور داراي دوران کرده اند
  • ماه ملک آراي برج سلطنت سلطان اويس
    در دريا فيض درج سلطنت سلطان اويس
  • باغ رخسار تو را امروز آبي ديگرست
    در کمند طره ات پيچي و تابي ديگرست
  • هندوي مالک رقاب طره را گو کين ستم
    بس که در دور فلک مالک رقابي ديگرست
  • ماه ملک آراي برج سلطنت سلطان اويس
    در دريا فيض درج سلطنت سلطان اويس
  • ساخت در چشمش خيالش جايگه وين طرفه تر
    کز خيالش جمله عالم خيمه برتر مي زند
  • ماه ملک آراي برج سلطنت سلطان اويس
    در دريا فيض درج سلطنت سلطان اويس
  • ماه ملک آراي برج سلطنت سلطان اويس
    در دريا فيض درج سلطنت سلطان اويس
  • باد ازان دست چنار انداخت کاندر عهد تو
    مرغ از دست چناري در چمن فرياد کرد
  • ماه ملک آراي برج سلطنت سلطان اويس
    در دريا فيض درج سلطنت سلطان اويس
  • در جهان تا سايه خورشيد را باشد نشان
    سايه خورشيد چترت بر جهان پاينده باد
  • شهسوار همتت بر خنگ چوگاني به حکم
    آسمان را در خم چوگان چو گوي افکنده باد
  • جان خود را عزيز مي داريم
    که تو را جاي کرده در جانيم
  • ز آب رز شربتي بساز حکيم
    که در آن شربت است صحت ما
  • سرما شد ز کوي دوست بلند
    در سر کوي اوست دولت ما
  • ملک هر دو جهان به خاشاکي
    در نيايد به چشم همت ما
  • عارفان در نعيم آب رزند
    وه چه خوش نعمتي است نعمت ما
  • در صبوحي که جام مي خندد
    صبح را گو بر آفتاب مخند
  • گر برندم به حشر با رندان
    تا در آتش نهند همچو سپند
  • وعظ و افسانه در نمي گيرد
    پيش ما اين حديث کمتر گو
  • عود را گو شمال چند دهي
    سخن خوش به گوش او در گو
  • مي پرستان نگر که در معني
    سر فرازند و پاي برجايند
  • از کمند تو سر نمي پيچم
    چه کنم چون فتاد در گردن
  • دست در دامنت زديم چو گرد
    بر ميفشان به خاکيان دامن
  • در دل من خيالت آمد و گفت
    ليس في الدار غيرها ديار
  • آنچنان شعر من به دولت شاه
    در مزاج زمانه کرده اثر
  • هر چيز که غير عشق بيند
    در مذهب ماست از مناهي
  • غم بر دل من چو در زد آتش
    اي پير مغان چه مي زني تن
  • آن دردي سال خورد پيش آر
    کو پير من است در همه فن
  • پيري ز پي صفاي باطن
    يک چند نشسته در بن دن
  • سر دو جهان نموده ما را
    در جام جهان نما معين
  • اين است دو کون جمع ليکن
    مقصود يکي است در ميانه
  • از خاک در توام مکن دور
    زنهار که خاک من هم آنجاست
  • از مهر تو ماه بي خور و خواب
    در کوي تو عقل بي سر و پاست
  • آن روز که خاک ما شود گرد
    مشکل ز در تو بر توان خاست
  • اي چشم تو را به گوشه ها در
    افتاده هزار مست و بيمار
  • سوداي دو سنبل تو در چين
    بر هم زده حلقه هاي بازار
  • از شاخ اميد بر کسي خورد
    کز خويش بريد و در تو پيوست
  • يک شب دل من به زلف او بود
    گم کرد در آن شب سيه راه
  • يار از دم آتشين دمي گرم
    زد بر من و در گرفت ناگاه
  • تو گنج دو عالمي از آن رو
    کردند به خاک در نهانت
  • از توست صلات در حق ما
    وز ما صلوات بر روانت
  • رفت آتش کفر پارس بر باد
    شد آب سياه ساوه در خاک
  • مهر و فلک است از برايت
    ملک و ملک است در پناهت
  • در عين سفيدي و سياهي
    ذات تو خرد چو نور ديده
  • اي بر خردت هزار توجيح
    در دست تو سنگ کرده تسبيح
  • اي هفت فلک به رسم درخواست
    حلقه شده بر در سرايت
  • آورده ام اين ثنا و دارم
    در خواه ز حضرتت دعايي
  • تا در رأفت گشاد راه حوادث ببست
    چون کمر کين ببست برج دو پيکر گشاد
  • مفردي از خيل اوست آنکه به تنها شبي
    از طرف باختر تا در خاور گشاد
  • قامت رعناي خويش کرد نگه زير زلف
    فتنه و آشوب در عالم بالا فکند
  • مصلحت من نهاد دل همه در دامنش
    رفت و علي رغم من آن همه دريا فکند
  • در غم هجرم جهان سوخت و راضي شدم
    گر به غمم مي شود کار جهان ساخته
  • تا ز در طالعش کسب سعادت کند
    کرده گرو مشتري خامه به بازار اوست
  • حکمت اگر پاي در پشت سپهر آورد
    خنگ فلک بر زمين بس که بمالد شکم
  • طره از چهره براند از که آن زلف سياه
    در سپيدي عذار تو اثر پيدا کرد
  • روز رخسار تو تا با شب زلفت بنشست
    در جهان قاعده شام و سحر پيدا کرد
  • چرخ پيروزه وش حلقه صفت چون لؤلؤ
    حلقه در گوش، کمين هندوي لالاي تو باد
  • دوستان روز وداع است فغان در گيريد
    دل به يکبارگي از جان و جهان برگيريد
  • شمع خورشيد به آه سحري بنشانيد
    وز تف سوز جگر بار دگر در گيريد
  • مردم چشم جهان رفته به خواب است ز اشک
    خوابگاهش همه در گوهر احمر گيريد
  • حاجيان بر صف کعبه سيه در پوشيد
    تا قيامت همه فرياد و علي الله کنيد