167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • بيا و جامه جان چاک زن به دست مرا
    چو لطف او به کرم در پي رفوست نکوست
  • دم به دم خون دل از ديده روان بايد کرد
    حاصل ديده در آن آب روان بايد جست
  • خيز با ما خوش در اين دريا درا
    خويش را ميشو که وقت شست و شو است
  • لطف آن سلطان ما را انتهائي هست نيست
    در دو عالم غير او يک پادشاهي هست نيست
  • بي خيال روي او نقشي نبيند چشم ما
    بي هواي عشق او در کوه سنگي هست نيست
  • دل به دريا داده ايم و آبروئي يافتيم
    در محيط عشق او جز ما نهنگي هست نيست
  • نعمت الله اين سخن از ذوق مي گويد به تو
    اين چنين مستانه قولي در کتابي هست نيست
  • ديده جانم به نور طلعت او روشن است
    غير نور روي او در ديده جان هيچ نيست
  • عشق زلفش در سر ما ديگ سودا مي پزد
    هرکه دارد اين چنين عشقي ز سودا چاره نيست
  • نعمت الله در خرابات است و با رندان حريف
    هرکه دارد عشق اين صحبت از آنجا چاره نيست
  • در همه جان جز که هم جان هيچ نيست
    تن چه باشد زانکه هم جان هيچ نيست
  • در هر دلي که مهر جمال حبيب نيست
    گر جان عالم است که با ما قريب نيست
  • هر قطره اي که در نظر ما گذر کند
    چون نيک بنگريم ز ما بي نصيب نيست
  • عمر به باد هوا، داد در اين گفت و گو
    ميل صوابي نکرد، راه خطا رفت رفت
  • به اميدي که مگر خاک در او گردم
    ميل دارم که چو بادي به هوا خواهم رفت
  • در نظر نقش خيال روي او بايد نگاشت
    هر چه او بنمايدت نقشي از آن بايد گرفت
  • درد دردت گر دهد چون صاف درمان نوش کن
    ور مي صافي دهد در دم روان بايد گرفت
  • عقل مخمور است و ما مست و خراب افتاده ايم
    در چنين وقتي نباشد عقل را بر ما گرفت
  • تا که سوداي خيالش در سويدا جا گرفت
    چون سر زلفش وجودم مو به مو سودا گرفت
  • مابه جاروب مژه خاک درش را رفته ايم
    گرد خاک آن در او دامن ما را گرفت
  • آمد دل و در دام سر زلف تو افتاد
    مرغي است مبارک که فتاده است به دامت
  • هيچ است اين جهان وتو دل را در آن مپيچ
    واين بند پيچ پيچ مپيچان به پات هيچ
  • ان يکاد از نفس روح امين در شب و روز
    دافع چشم بدان از رخ نيکوي تو باد
  • ما سر به در خانه خمار نهاديم
    پا بر سر ما هر که نهاد او بسر افتاد
  • دردي است دلم را به درمان نتوان داد
    عشقي است در اين جان که به صد جان نتوان داد