167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • خصم گويد که روا نيست نظر در رويش
    من اگر هست و اگر نيست روا مي نگرم
  • روي زيباي تو آرام و قرار از من برد
    من دگرباره در آن روي چرا مي نگرم
  • هر طرف مي نگرم تا که ببينم رويت
    چون تو در جان مني من بکجا مي نگرم
  • هر چه در قبضه الاست ز اعيان وجود
    لقمه يي ساز از آن بهر دهان لا را
  • آن کو بجست و جوي تو پا در رکاب کرد
    لطف تو تا بحضرت تو همعنان اوست
  • آفتاب آسا شدم بر بام روزن بسته بود
    سايه يي بر من فگن کاينک ز در بازآمدم
  • بوي عشق از دل شنودم نزد او گشتم مقيم
    دوست را در خانه ديدم و زسفر بازآمدم
  • عنصري طبع چون در کار و صفت عاجزست
    من ز ديده انوري وز دل سنايي مي کنم
  • يا چو زن در خانه بنشين عاشق کار تو نيست
    عشق نيکو مي شناسد مرد کار خويش را
  • شور تا در من فگندي عيش بر من تلخ شد
    دفع تلخي چون کنم زين طبع شيرين کار خويش
  • شاه بازانيم و جز بر خاک آن در کي نهيم
    بيضه چون آب اشتر مرغ آتش خوار خويش
  • همچو نقطه در ميان افتاد مه گويي چو زد
    آن خط چون دايره گرد رخت پرگار خويش
  • در گلشن جمال تو روي تو آن گل است
    کز عکس خود چو لاله کند هر گياه را
  • نان لطف اي شاه در زنبيل فقرم ار نهي
    همچو من درويش شد چون تو توانگر را گدا
  • از هواي تو هرآنکس را که در دل ذره ييست
    روز و شب گو همچو ذره چرخ مي زن درهوا
  • جاي عاشق در دو عالم هيچ کس نارد بدست
    کندران عالم که پاي اوست آنجا نيست جا
  • اي غم عشق تو چون مي طرب افزاي دگر
    همچو من مانده در عشق تو شيداي دگر
  • رخ زرد کرد رويم از آن دم که نطع خويش
    افگند شاه مهر تو در خانه دلم
  • در چو دربهر بود چون تو نباشد صافي
    گل چو بر شاخ بود چون تو بر عنايي نيست
  • مدتي شد که من از عشق تو سودا دارم
    غم و اندوه ترا در دل و جان جا دارم
  • در آن زمان که دلم ميل با جمالي داشت
    نبود بي خبر از سر عشق و حالي داشت
  • کسي که عشق تو بروي گذر کند چون برق
    چو ابر گريد و چون رعد در خروش بود
  • گفته اي نزد توآيم بر من اين منت منه
    گر بيايي زآب چشمم در بدامن مي بري
  • آب عزت در دهان کن خاک پايش بوسه ده
    زآنکه اين معشوق رابر لب گزيدن شرط نيست
  • رو ببوي از دور قانع شو که در گلزار او
    خيره چون باد صبا برگل وزيدن شرط نيست