نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.
ديوان خواجوي کرماني
اين چه سحرست که
در
چشم خوشت ميبينم
وين چه شورست که
در
لعل شکر خاست ترا
در
جان خانان ختا کافر نميکرد اين جفا
اي بس که
در
عهد تو ما ياد آوريم آن جاق را
هر صبحدم کاندر غمش جام دمادم
در
کشم
چشمم بياد لعل او
در
خون کشد آياق را
فرهاد شورانگيز اگر
در
پاي سنگي جان بداد
گفتار شيرين بي سخن
در
حالت آرد سنگ را
ياد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت
در
دهان شکر و
در
ديده گهر بود مرا
چرا از کعبه برگردم که گر خاري بود
در
ره
برآرم آه و
در
يکدم بسوزانم مغيلانرا
من باغم دل ساخته و سوخته
در
تب
و او از دم دود من دلسوخته
در
تاب
اي خط سبز تو همچون برگ نيلوفر
در
آب
قند مصر از شور ياقوت تو چون شکر
در
آب
تا بر آب افکند زلفت چنبر از سيلاب چشم
پيکرم بين غرقه
در
خونست چون چنبر
در
آب
هر چه نتوان يافت
در
ظلمت ز آب زندگي
من همان
در
تيره شب مي يابم از جام شراب
خيمه برصحن چمن زن که کنون
در
بستان
نتوان رفت ز بوي گل و ريحان
در
خواب
از تو خواجو غايبست اما تو با او
در
حضور
عالمي
در
حسرت آبي و عالم غرق آب
در
رهت خواجو بتلخي جان شيرين داد و رفت
هر گز آمد
در
دلت کايا کجا رفت آن غريب
در
تکلم لعل شيرينت چو مي شد
در
فشان
چشمه هاي آب حيوان از دهان مي آمدت
زين سان که
در
قفاي تو از غم بسوختيم
گوئي که دود سوخته ئي
در
قفاي ماست
در
رهش خواجو بآب ديده و خون جگر
دل چو دريا کرده و خر
در
خلاب انداختست
مگذر ز ما که خاطر ما
در
قفاي تست
دل بر اميد وعده وجان
در
قفاي تست
هر زمان نعلم
در
آتش مي نهد زلفت وليک
جان ما خود
در
بلاي غمزه جادوي تست
هر چه
در
باب لب لعل تو گويد خواجو
جمله
در
گوش کن اي دوست که مرواريدست
هر که چون ماه نو انگشت نما شد
در
شهر
همچو ابروي تو
در
باده پرستان پيوست
ايکه
در
حسن و لطافت
در
جهانت يار نيست
تا نپنداري که ما را جز تو ياري ديگرست
چگونه
در
تو رسم تا ز خود برون نروم
چرا که هستي من
در
ميان حجاب منست
گر عرب را گفتگوئي هست با ما
در
ميان
حال ليلي گو که مجنون همچنان
در
جستجوست
زلف هندوي تو
در
تابست و ما را تاب نيست
چشم جادوي تو
در
خوابست و ما را خواب نيست
چه دهم شرح جمال تو که
در
معني حسن
آيتي نيست که
در
شان رخت نازل نيست
در
سر زلف سياه تو چه سوداست که نيست
وز غم عشق تو
در
شهر چه غوغاست که نيست
چشم صورت بين نبيند روي معني را بخواب
زانکه
در
هر کان درو
در
هر صدف دردانه نيست
مرغ وحشي گر ببوي دانه
در
دام اوفتد
تا چه مرغم زانکه دامي
در
رهم جز دانه نيست
جان فداي تو اگر قتل منت
در
خور دست
خنک آن کشته که
در
خاطر قاتل بگذشت
هر چه
در
باب
در
ميخانه چشمم نظم داد
گو مغان بر دير بنويسند اگر بايد نوشت
تا بود گوي کواکب
در
خم چوگان چرخ
گوي دلها
در
خم زلف چو چوگان تو باد
تا دلم
در
خم آن زلف سمن سا افتاد
کار من همچو سر زلف تو
در
پا افتاد
هر نفس کو جلوه کبک دري خواهد نمود
ناله کبک دري
در
کوه و
در
خواهد فتاد
دشمن ار با ما بمستوري
در
افتد باک نيست
زانک با مستان
در
افتد هر که برخواهد فتاد
هيچش بدست نيست که تا
در
ميان نهد
سري که داشت با تو کمر
در
ميان نهاد
زانرو که
در
جهان بجمالت نظير نيست
هر کس که ديد روي تو سر
در
جهان نهاد
خم
در
قد چون چنبر خواجو فتد آن دم
کز باد صبا
در
سر زلف تو خم افتد
خواجو چو برد سوز غم هجر تو
در
خاک
آتش ز دل سوخته اش
در
کفن افتد
چو
در
کنار مني گو کمر برو ز ميان
که هيج با تو مرا
در
ميان نمي گنجد
هر کس که سري دارد جان
در
قدمش بازد
جان
در
قدمش بازد هر کس که سري دارد
مهي که منزل او
در
ميان جان منست
کناره از
در
او از چه باب بايد کرد
مردم چشم من از بهر نثار قدمت
اي بسا
در
که درين قصر دو
در
گرد آورد
در
مهر تو چون لاله رخساره بخون شويم
از بسکه دلم هر دم خون
در
جگر اندازد
فرهاد صفت خواجو دور از لب شيرينت
فرياد و فغان هر دم
در
کوه و
در
اندازد
تو
در
خواب خوش نوشين و من
در
حسرت خوابي
دريغ اين چشم بيدارم که خوابي هم نمي ارزد
يک شمه زين شمائل
در
شاخ گل نيابي
يک ذره زين ملاحت
در
ماه و خور نباشد
سر اگر
در
سر کار تو کنم دوري نيست
کانکه
در
دست تو افتاد ز سر ننديشد
آنکه
در
رسته بازار وفا زر مي زد
در
رخ خويش نظر کرد و ز زر باز آمد
در
اشک ما نگه کن و از سيم
در
گذر
بر روي ما نظر فکن و نقش زر مبند
خواجو چو نيست
در
شب هجران اميد روز
با تيره شب بسر برو دل
در
سحر مبند
صفحه قبل
1
...
584
585
586
587
588
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن