167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • اين چه سحرست که در چشم خوشت ميبينم
    وين چه شورست که در لعل شکر خاست ترا
  • در جان خانان ختا کافر نميکرد اين جفا
    اي بس که در عهد تو ما ياد آوريم آن جاق را
  • هر صبحدم کاندر غمش جام دمادم در کشم
    چشمم بياد لعل او در خون کشد آياق را
  • فرهاد شورانگيز اگر در پاي سنگي جان بداد
    گفتار شيرين بي سخن در حالت آرد سنگ را
  • ياد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت
    در دهان شکر و در ديده گهر بود مرا
  • چرا از کعبه برگردم که گر خاري بود در ره
    برآرم آه و در يکدم بسوزانم مغيلانرا
  • من باغم دل ساخته و سوخته در تب
    و او از دم دود من دلسوخته در تاب
  • اي خط سبز تو همچون برگ نيلوفر در آب
    قند مصر از شور ياقوت تو چون شکر در آب
  • تا بر آب افکند زلفت چنبر از سيلاب چشم
    پيکرم بين غرقه در خونست چون چنبر در آب
  • هر چه نتوان يافت در ظلمت ز آب زندگي
    من همان در تيره شب مي يابم از جام شراب
  • خيمه برصحن چمن زن که کنون در بستان
    نتوان رفت ز بوي گل و ريحان در خواب
  • از تو خواجو غايبست اما تو با او در حضور
    عالمي در حسرت آبي و عالم غرق آب
  • در رهت خواجو بتلخي جان شيرين داد و رفت
    هر گز آمد در دلت کايا کجا رفت آن غريب
  • در تکلم لعل شيرينت چو مي شد در فشان
    چشمه هاي آب حيوان از دهان مي آمدت
  • زين سان که در قفاي تو از غم بسوختيم
    گوئي که دود سوخته ئي در قفاي ماست
  • در رهش خواجو بآب ديده و خون جگر
    دل چو دريا کرده و خر در خلاب انداختست
  • مگذر ز ما که خاطر ما در قفاي تست
    دل بر اميد وعده وجان در قفاي تست
  • هر زمان نعلم در آتش مي نهد زلفت وليک
    جان ما خود در بلاي غمزه جادوي تست
  • هر چه در باب لب لعل تو گويد خواجو
    جمله در گوش کن اي دوست که مرواريدست
  • هر که چون ماه نو انگشت نما شد در شهر
    همچو ابروي تو در باده پرستان پيوست
  • ايکه در حسن و لطافت در جهانت يار نيست
    تا نپنداري که ما را جز تو ياري ديگرست
  • چگونه در تو رسم تا ز خود برون نروم
    چرا که هستي من در ميان حجاب منست
  • گر عرب را گفتگوئي هست با ما در ميان
    حال ليلي گو که مجنون همچنان در جستجوست
  • زلف هندوي تو در تابست و ما را تاب نيست
    چشم جادوي تو در خوابست و ما را خواب نيست
  • چه دهم شرح جمال تو که در معني حسن
    آيتي نيست که در شان رخت نازل نيست
  • در سر زلف سياه تو چه سوداست که نيست
    وز غم عشق تو در شهر چه غوغاست که نيست
  • چشم صورت بين نبيند روي معني را بخواب
    زانکه در هر کان درو در هر صدف دردانه نيست
  • مرغ وحشي گر ببوي دانه در دام اوفتد
    تا چه مرغم زانکه دامي در رهم جز دانه نيست
  • جان فداي تو اگر قتل منت در خور دست
    خنک آن کشته که در خاطر قاتل بگذشت
  • هر چه در باب در ميخانه چشمم نظم داد
    گو مغان بر دير بنويسند اگر بايد نوشت
  • تا بود گوي کواکب در خم چوگان چرخ
    گوي دلها در خم زلف چو چوگان تو باد
  • تا دلم در خم آن زلف سمن سا افتاد
    کار من همچو سر زلف تو در پا افتاد
  • هر نفس کو جلوه کبک دري خواهد نمود
    ناله کبک دري در کوه و در خواهد فتاد
  • دشمن ار با ما بمستوري در افتد باک نيست
    زانک با مستان در افتد هر که برخواهد فتاد
  • هيچش بدست نيست که تا در ميان نهد
    سري که داشت با تو کمر در ميان نهاد
  • زانرو که در جهان بجمالت نظير نيست
    هر کس که ديد روي تو سر در جهان نهاد
  • خم در قد چون چنبر خواجو فتد آن دم
    کز باد صبا در سر زلف تو خم افتد
  • خواجو چو برد سوز غم هجر تو در خاک
    آتش ز دل سوخته اش در کفن افتد
  • چو در کنار مني گو کمر برو ز ميان
    که هيج با تو مرا در ميان نمي گنجد
  • هر کس که سري دارد جان در قدمش بازد
    جان در قدمش بازد هر کس که سري دارد
  • مهي که منزل او در ميان جان منست
    کناره از در او از چه باب بايد کرد
  • مردم چشم من از بهر نثار قدمت
    اي بسا در که درين قصر دو در گرد آورد
  • در مهر تو چون لاله رخساره بخون شويم
    از بسکه دلم هر دم خون در جگر اندازد
  • فرهاد صفت خواجو دور از لب شيرينت
    فرياد و فغان هر دم در کوه و در اندازد
  • تو در خواب خوش نوشين و من در حسرت خوابي
    دريغ اين چشم بيدارم که خوابي هم نمي ارزد
  • يک شمه زين شمائل در شاخ گل نيابي
    يک ذره زين ملاحت در ماه و خور نباشد
  • سر اگر در سر کار تو کنم دوري نيست
    کانکه در دست تو افتاد ز سر ننديشد
  • آنکه در رسته بازار وفا زر مي زد
    در رخ خويش نظر کرد و ز زر باز آمد
  • در اشک ما نگه کن و از سيم در گذر
    بر روي ما نظر فکن و نقش زر مبند
  • خواجو چو نيست در شب هجران اميد روز
    با تيره شب بسر برو دل در سحر مبند