167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • از پي مالي که امسالت مگر حاصل شود
    در پي اين سروران از دست دادي پار دين
  • بحث و تکرار از براي دين بود در مدرسه
    وز تو آنجا فوت شد اي عالم مختار دين
  • در چراگاه جهان خوش خوش همي کن گاوليس
    چون خر نفس ترا بر سر نکرد افسار دين
  • سيف فرغاني برو آثار دين داران بجان
    در کتب مي جو، قوي مي کن بدان آثار دين
  • ورچه شعر از علم دين بيرون بود، چون عارفان
    تا تواني درج کن در ضمن اين اشعار دين
  • گدا که خوار بود بهر لقمه بر در خلق
    همين که نزد توانگر عزيز شد نان مرد
  • برون شو از مکان و کون تا زيشان نشان يابي
    چو در کون و مکان باشي نيابي جاي درويشان
  • شب قدرست و روز عيد هر ساعت مه و خور را
    اگر خود را بگنجانند در شبهاي درويشان
  • رو بدست عشق زنجير ادب بر پاي نه
    وآنگه اين در زن که اندر حلقه مردان شوي
  • عاقبت چون يوسف اندر ملک مصر و مصر ملک
    عزتي يابي چو روزي چند در زندان شوي
  • تا چو کودک در شکم آسوده دارد مر ترا
    رو بنه بر خاک و بر پشت زمين غافل مباش
  • گر چه در صحراي دنيا دانه نعمت بسيست
    همچو مرغ از دام او اي دانه چين غافل مباش
  • ور چو يوسف همچو مادر بر تو مي لرزد پدر
    از برادر خصم داري در کمين غافل مباش
  • خلق پيش از تو بسي رفتند و بودندي چو من
    مرگ داري در قفا اي پيش بين غافل مباش
  • در نعيم آباد جنت گر سرور جان خوهي
    زآن دلي کز بهر او باشد حزين غافل مباش
  • سيف فرغاني اگر چه همچو من در راه دوست
    پيش ازين حاضر نبودي بعد ازين غافل مباش
  • در خود ار خواهي که بيني دم بدم آثار حق
    يک دم از اخبار ختم المرسلين غافل مباش
  • آن نمي بيني که از گرماي تابستان گداخت
    همچو يخ در آب برفي کز زمستان باز ماند
  • من نپندارم که تأثيري کند در حال تو
    خرقه يي با تو گر از آثار مردان باز ماند
  • وآنکه را در نفس خيري نيست مشتي بدسرشت
    از براي نفع خود بر شر دلالت مي کنند
  • در آن زمان که ز هستي خويش پر بودم
    نبود همتم از قيد اين و آن خالي
  • تا چند باشد اي جان پيش در تو ما را
    چون مرغ بهر دانه از خاک بوسه چين لب
  • هنگام شعر گفتن شوقت مرا قرين دان
    زآن سان که در خموشي (با) لب بود قرين لب
  • وين جهان سفله شان چون هيچ دامن گير نيست
    زو قدم بيرون زده سر در گريبان فارغند
  • کرده اند از بهر رقص از سر نشاطي در سماع
    وز دو کون افشانده دست اين پاي کوبان فارغند