167906 مورد در 0.16 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • گرچه در زير اسب دارد چون کسي بالاي اوست
    چون خران بارکش زين بر فرس آسوده نيست
  • چو مردان نفس سرکش را بزنجير رياضت ده
    که کس مر شير را ناورد بي زنجير در طاعت
  • هوا را خاک بر سر کن بدست همت وآنگه
    چو آب اندر دهان آتش بکف مي گيرد در طاعت
  • برو اندر صف مردان چو غازي تيغ زن با خود
    درآور نفس کافر را بيک تکبير در طاعت
  • ازين سان موعظت مي گوي با خود سيف فرغاني
    درآور نفس سرکش را بدين تدبير در طاعت
  • تو چون گنجي و حب مال مارست اي پسر در تو
    سخن بشنو برو از خود بافسون مار بيرون کن
  • اگر از دست حکم دوست تيغ آيد ترا بر سر
    سپر در رو مکش جوشن درين پيکار بيرون کن
  • سرت را در فسار حکم خويش آورد نفس تو
    گر از عقل افسري داري سر از افسار بيرون کن
  • گرت در دل نيامد عشق و عاشق نيستي باري
    برو با عاشقان او ز دل انکار بيرون کن
  • برو گر عاشق از جاني برو اي سيف فرغاني
    گرت در دل جز او چيزيست عاشق وار بيرون کن
  • اي تو از بهر بريشم زده در دنيا چنگ
    گر نه اي ناي برو از دم او باد مگير
  • هرگز اولاد (تو) بعد از تو غم تو نخورند
    زر بشادي خور و در دل غم اولاد مگير
  • بر اميد قرب تو داريم تا صبح اجل
    در شب هجر تو وقتي خوشتر از روز وصال
  • نفس سرکش چون تواند ساخت با اندوه عشق
    کي تواند خورد اگر با سک بود نان در جوال
  • گر کمال خويش خواهي گام زن وز ره ممان
    زآنکه چون در سير باشد بدر خواهد شد هلال
  • تا تويي اي سيف فرغاني ازين پس در سخن
    زين نمط مگذر که بعد از حق نباشد جز ضلال
  • در سماع از گفته تو شورها خواهند کرد
    دم بدم ارباب وجد و هر نفس اصحاب حال
  • جهد کن تا ز سحاب غم جانان چو صدف
    قطره يي در دهنت افتد و گوهر گويي
  • بلبل ناطقه را شور چو در طبع افتد
    از پي گل رخ خود شعر چو شکر گويي
  • ملک از چرخ فرود آيد و در رقص آيد
    گر تو زين پرده چو مطرب غزلي برگويي
  • با يزيد انبازي اندر خون شاهي چون حسين
    چون تو در حرب از براي شمر جوشن مي بري
  • به ز بيداري بود جاي دگر سگ را و گر
    بر در اصحاب کهفش بهر خفتن مي بري
  • دلت که اوست خضر در جهان هستي تو
    از آن بمرد که آب حيات تو نان شد
  • کنون سزد که ز چشم تو خون چکد چو کباب
    چو در تنور ندامت دل تو بريان شد
  • اي ترا در کار دنيا بوده دست افزار دين
    وي تو از دين گشته بيزار و ز تو بيزار دين