نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
در
دري را از قلم،
در
رشته جان کرده ضم
پس باز بگشاده ز هم، بر شاه والا ريخته
در
پختن سوداي تو خام است ما را راي تو
ما زر و سر
در
پاي تو، خاقاني آسا ريخته
بل خشت زرين ز آن بنان،
در
خوي خجلت شد نهان
چون خشت گل
در
آبدان، از دست بنا ريخته
از لفظ من گاه بيان،
در
مدحت اي شمع کيان
گنجي است از سمع الکيان،
در
سمع دانا ريخته
چون روغن طلق است طل بحر دمان زيبق عمل
خورشيد
در
تصعيد وحل آتش
در
اعضا داشته
درياي عقلي
در
دلش، صحراي قدسي منزلش
از نفس کل آب و گلش صفوت
در
اجزا داشته
ز آن ميي کاتش زند
در
خوانچه زرين چرخ
خوانچه کرده و آب حيوان
در
ميان انگيخته
از لبت چون گل شکر خواهم که داري
در
جواب
زهر کان
در
سنبل است از ناردان انگيخته
در
ساغر صهبا نگر،
در
کشتي آن دريا نگر
بر خشک تر صحرا نگر کشتي به رفتار آمده
مطرب چو طوطي بوالهوس انگشت و لب
در
کارو بس
از سينه بربط نفس،
در
حلق مزمار آمده
آن چنگ ازرق سار بين، زر رشته
در
منقار بين
در
قيد گيسووار بين پايش گرفتار آمده
سخن
در
ماتم است اکنون که من چون مريم از اول
در
گفتن فرو بستم به مرگ عيسي ثاني
خاک
در
خدايگان گر به کف آوري
در
او
هشت بهشت و چار جوي از بر سدره بنگري
در
کف آهوان بزم آب رز است و گاو زر
آتش موسوي است آن
در
بر گاو سامري
گر حج و عمره کرده اند از
در
کعبه رهروان
ما حج و عمره مي کنيم از
در
خسرو سري
تيزتر از کبوتري برج به برج مي پرد
بيضه زر همي نهد
در
به
در
از سبک پري
خدت زلف و رخ کند از پي سنبل و سمن
شانه
در
آن مربعي، آينه
در
مدوري
در
خمکده زن نقب که
در
طاق فلک صبح
هم نقب زد و مرغ بر آن داد گوائي
نزل وعلف نيست نه
در
شهر و نه
در
ده
اينجا چه اميري کني، آنجا چه گدائي
خورشيد مني، من به چراغت طلبم ز آنک
من
در
شب هجران و تو
در
ابر خفائي
ري
در
قفاي جان من افتاد و من به جهد
جان مي برم که تيغ اجل
در
قفاي ري
از خام کاري خوي او افغان کنم
در
کوي او
گر شحنه بدگوي او
در
حلقم افغان نشکند
اي
در
آبدار تواني ز پيچ و خم
در
آب شد ز شرمم صد راه زير آب
هر که
در
دريا رود گر قي کند عذرش نهند
آنکه دريا شد
در
او گر قي کند معذور است
شير سيه برهنه ز هر زر و زيوري
سگ را قلاده
در
گلو و طوق
در
دم است
من
در
کمان نظاره که ناگه بريد بخت
چون آب
در
دويد و چو آتش زبان کشيد
ز بنده بوي برند آن و اين
در
اين صنعت
اگرچه موي برند اين و آن
در
اين بنياد
در
آن چه عيب که از سرب بشکند الماس
هنر
در
آن، که ز الماس بشکند پولاد
گويند که سلطان مهين بر
در
گنجه است
در
گنجه کنون بين که ز بغداد فزون شد
از آدمي چه طرفه که ماهي
در
آب نيز
جان را ز حرص
در
سر کار دهان کند
آتش کجا
در
آب فتد چون فغان کند
در
آب چشم از آتش سودا من آن کنم
چون ببيني زين دو معني آفتابم زانکه هست
در
حضور آرايش و
در
غيبت آسايش ز من
بر
در
من بگذرد بيند مرا
در
خاک و خون
با رقيب از طنز گويد کاين فلان است آنچنان
سرکشان از عشق تو
در
خاک و خون دامن کشند
من کيم
در
کوي عشقت کاين رقم بر من کشند
با خسان درساختي تا بر
در
و
در
بزم تو
من غم هجران کشم و ايشان مي روشن کشند
هر زمان
در
کوي تو خاقاني آسا عالمي
آستين بر جان فشانند و کفن
در
تن کشند
در
شب و روزش دو خادم روز و شب
جوهر اين و عنبر آن
در
شرق و غرب
تو
در
چاه تحير مانده وز بهر خلاص تو
خيال او رسن
در
دست بر بالاي چاه اينک
در
بزم عيش افروختن کوه از سماع آموختن
همچون سپند از سوختن
در
رقص و افغان آيدت
ور بت پرستان را به جان ندهند
در
کعبه امان
کوي بتان را کعبه دان، زمزم خمستان بين
در
او
چون شد هوا سنجاب گون، گيتي فنک دارد کنون
در
طارم آتش کن فزون روباه خزران بين
در
او
چنگ است عريان وش سرش صدره بريشم
در
برش
بسته پلاسين ميزرش، زانوش پنهان بين
در
او
خوش عطسه روز است مي، ريحان نوروز است مي
در
شب افروز است مي، زان
در
شبستان تازه کن
تيز است چون بازار او، عاجز شدم
در
کار او
جان
در
خط دلدار او مدهوش و حيران ديده ام
اميد عدلش ملک را چون عقل
در
جان پرورد
خورشيد فضلش خلق را چون لعل
در
کان پرورد
در
مکتب مرديش دان از لوح شادي عشر خوان
هر طفل دولت کاسمان
در
مهد دوران پرورد
تا کشوري
در
آب و
در
آتش نهفت خاک
شش کشور از وفات تو بر ما گريسته
آه من حلقه شود
در
بر و من حلقه آه
مي زنم بر
در
اميد مگر باز کنم
ز آهنين جان که
در
اين غم دل خاقاني راست
خانه آتش زده بينند چو
در
باز کنم
در
سيه کرده و جامه سيه و روي سيه
به سيه خانه چرخ آيم و
در
درگيرم
صفحه قبل
1
...
583
584
585
586
587
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن