167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • مرا بلطف خود الهام کرد داور نفس
    که دست بر در دل دار و پاي بر سر نفس
  • اگر از سيم و زر باشد ور از در و گهر باشد
    بابراهيم چون شايد بت آزر فرستادن
  • چو چيزي نيست در دستم که حضرت را سزا باشد
    ز بهر خدمت پايت بخواهم سر فرستادن
  • ز جيب فکر چو سر بر کند سخن در حال
    چو موي راست شود فرق او بشانه تو
  • اي که در مملکت قيصر و خاقان شاهي
    مي کن انديشه که کو قيصر و کو خاقانش
  • دل تنگ نيست گرچه بر او غم فراخ شد
    بط تر نگشت اگر چه بدريا در او فتاد
  • با چنين قامت و بالا چو درآيي در باغ
    سر بزير آورد و پاي تو بوسد عرعر
  • در دور ما از آتش بيداد ظالمان
    چون دوذ و سيل تيره شد آب و هواي خاک
  • تو چنان شاهي که در منشور دولت درج کرد
    عشق تو عشاق را انتم علي الحق المبين
  • دست قدرت بر نياورد از براي جان و دل
    مثل او اعجوبه يي در کارگاه ما و طين
  • صورتي دارد که در وي خيره گردد چشم عقل
    ديده معني خود روشن کن و رويش ببين
  • چون مگس آنجا بسي کردم دهان در تلخ و شور
    خوشتر از شيرين نديدم وز شکر باز آمدم
  • شکرستان ترا چون من مگس در خور بود
    زين سوم راندي من از سوي دگر باز آمدم
  • حامل در بود از مهر تو دل همچون صدف
    قطره يي بودم که رفتم چون گهر باز آمدم
  • من اشتر دل اگر يابم ترا در گردن آويزم
    جرس وار و کنم هردم ز درد دل فغان روشن
  • فراقت آنچه با من کرد پنهان در شب تيره
    کجا گفتن توان پيدا، کجا کردن توان روشن؟
  • چو در وصف جمال تو نويسم شعر خود، گردد
    مرا همچون يد بيضا قلم اندر بنان روشن
  • مرا در شب نمي بايد چراغ مه که مي گردد
    بياد روز وصل تو شبم خورشيد سان روشن
  • چو خندد لعل تو در حال خلقي را کند شيدا
    چو دم زد صبح گيتي را کند اندر زمان روشن
  • شبي در مجمع خوبان نقاب از روبر افگندي
    ز نورش شمع رخشان را چو آتش شد دخان روشن
  • من از دهشت درين حضرت سخن پوشيده مي گويم
    در اشعارم نظر کن نيک و حالم بازدان روشن
  • تو در سود و زيان خود غلط کردي نمي داني
    ازين سرمايه نزد تو شود سود و زيان روشن
  • شب ار چون شمع برخيزي و سوزي در ميان خود را
    بسان صبح روشن دل نشيني بر کران روشن
  • سوي آن بحر شعر ار کش ازين جو قطره يي بردي
    کجا آب سخن ماندي ورا در اصفهان روشن
  • بر هر دلي که کژدم عشق تو نيش زد
    از سينه ساخت در طلبت همچو مار پاي