167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • از سخاي بي قياسش مدح ناخوانده تمام
    کلک او چون شخص خود مداح را در زر گرفت
  • لاجرم در دور او هر دم همي گويند اين:
    ياد باد آنشب که يار ما ز منزل برگرفت
  • او ز حکمت صدهزاران رمز ديد و دم نزد
    حاسدش از صورتي بادي چنين در سر گرفت
  • چون گرفت اندر نظر تيغ يماني در يمين
    بر نهد مر خصم را داغ غلامي بر جبين
  • کنيتش با اين لقب ز آنگونه در خورشيد هست
    اين و آن ده حرف اکنون خواهي آن و خواه اين
  • زهره در چرخ سيم تا شد مريدت زين سپس
    زهره را بي سبحه ننگارد همي نقاش چين
  • در حق خود هم ز حق تشريف او چون مي رسد
    هر زمان از حضرت سلطانت فرماني دگر
  • خاطر تيز تو تا در دين پديد آمد نماند
    نيز مر روح القدس را هيچ پنهاني دگر
  • از وراي پرده هاي کن فکان در علم عشق
    گوهري آري همي هر ساعت از کاني دگر
  • گاهم اين گفتي که در تو هيچ حکمت نيست زانک
    چون حکيمانت نبينم ساعتي مست و خراب
  • نه ز بد شعري به هر صدري ندارم اختلاط
    ليک بي معني همي در پيش هر خر خير خير
  • از براي پاره اي نان برد نتوان آبروي
    وز براي جرعه اي مي رفت نتوان در سعير
  • حاجت از تو خواست بايد من چه جويم از خسان
    در ز دريا جست بايد من چه جويم از غدير
  • خانه حاسد چو قلب نامت و نام پدرت
    زير و بالا باد و در نام محن محصور باد
  • در دوام بي نيازي بر مثال عقل و نفس
    جسمت از آرامش و جانت ز جنبش دور باد
  • نز براي آنکه تو در بند شعر و شاعري
    از پي تشريف شاعر سعي تو مشکور باد
  • تا بدان روزي که باشي قاضي حسن القضا
    در جهان دين تو باشي مفتي و اقضي القضات
  • آخر نه من زار توام در درد بسيار توام
    زار و گرفتار توام اي بي وفا اي پاسبان
  • زان قد علم نالم همي در خون دل پالم همي
    از او بدين حالم همي اي بي وفا اي پاسبان
  • معشوق خود را بنده ام در عالمش جوينده ام
    هستم برين تا زنده ام اي سنگدل اي پاسبان
  • من روز و شب گريان ترم وز عشق با افغانترم
    در درد تو حيرانترم اي سنگدل اي پاسبان
  • اي کودک زيبا سلب سيمين بر و بيجاده لب
    سرمايه ناز و طرب حوران ز رشکت در تعب
  • زلف و رخت چون روز و شب زان زلفکان بلعجب
    افگنده در شور و شغب جان و دل عشاق را
  • ناز همالان مکش زان که به هر انجمن
    از همه در علم و فضل افضلي و اوحدي
  • عيش هني شد چو يافت سيرت و زيب و لقات
    ديو زيان شد چو يافت در تو فر مرشدي