167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • در مه آذر ز آذر گل برآري ساعتي
    قطره اي آب ار ز روي لطف بر آذر زني
  • صورت اقبال را ماني که از نيروي فعل
    بر جهاني بر زني گر در جهاني بر زني
  • ليک روي عالم آنگه برفروزد چون نبيد
    گر همه خود را به زردي چنگ در ساغر زني
  • در دو صف آتش ز طبع و آبروي يکدگر
    مي برند از خنجر آتش مزاج آب رنگ
  • گه بر سر عقل را سايه کند تيغ يمان
    گه بهر دل در غم سفته کند تير خدنگ
  • آن زمانت گر در آن هيئت فلک بيند شود
    نجم بر روي فلک چون نقطه بر پشت پلنگ
  • خاصه اين بنده کز آب نظم مدحت ناگهان
    شد چو درياي محيط از در مدحت با نظام
  • جاه و مقدار تو از زينت بدان موضع رسيد
    کاسمان عقل و جان در تحت چونين جاه باد
  • هر چه در گيتي حکيمي بود يک يک سوي تو
    آمد و برخواند شعر و صله بستد رفت شاد
  • خويشتن را در تو مهتر چون بپيوستم ز بيم
    رحمتي کن بر چو من شاعر که رحمت بر تو باد
  • مکمن قرآن به جز صدر مکين الدين مدان
    تا همي ممکن شود جز در پي ممکن مباش
  • تا چنو تاجي بود بر فرق اصفاهان مدام
    چون خرد در سر، درو سازند پس شاهان مقام
  • نيست گردد بي گمان از خاطر او حشو و لحن
    آب گردد استخوان ناچار در حلق هماي
  • اخطل و اعشي در آن جانب شده صاحب نفير
    شاکر و جلاب ازين جانب شده صاحب نفر
  • معني اندر جوشن لفظ آمده پيش مصاف
    خود بر سر همچو کيوان تيغ در کف همچو خور
  • مر خرد را خاطر من در زمان دادي جواب
    من ندانم خواجه داند تا کرا باشد ظفر
  • در سعادت همچنين آسوده بادي سال و ماه
    از بزرگان و ز بزرگي مر ترا اقبال و جاه
  • اي دل ار جانانت بايد منزل اندر جان مکن
    ديده در گبري مدار و تکيه بر ايمان مکن
  • در ميان عاشقان بي آگهي چشم و دهان
    اشک عاشق وار پاش و نعره عاشق وار زن
  • چهره چون دينار گردان در سراي ضرب دوست
    پس به نام مفخر دين مهر بر دينار زن
  • آن نکو نامي که بيرون برد چون همنام خويش
    رخت عشق از هشت باغ و هفت بام و پنج در
  • کاذبات را حلم او چون صبح کاذب پرده وار
    صادقان را علم او چون صبح صادق پرده در
  • هر که بر وي دوزباني کرد چون پرگار و کلک
    و آنکه در صدرش دورويي کرد چون تيغ و تبر
  • حسن عقلش آب و آتش بود و اين کس را نبود
    کاتش از بام اندر آمد آب راه در گرفت
  • عقل کاري داشت در سر ليکن اندر خدمتش
    چون سر و کاري بدينسان ديد کار از سر گرفت