167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • ريش در وعده مجنبان از سر حري بگوي
    از پي دوري ره من زود يا «لا» يا «نعم »
  • در هنرمندي چو سرو اندر چمن گاه نشاط
    گاه از نزهت به بال و گاه از شادي به چم
  • چنگري اي پارسا در عاشق مسکين به کين
    تا ز بد فعلي چه داري بر مسلمانان يقين
  • کم سگال ار نيستي عاشق کزان در آز تن
    مانده معني را بجاي و کرده صورت را گزين
  • جنت باقي کجا يابي و راه بي هوان
    تا تو باشي در هواي جوي شير و انگبين
  • اي به خواب غفلت اندر هان و هان بيدار شو
    در ره معني قدم مردانه و هشيار زن
  • هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نيند
    روي جز در حق مدار و حکم جز قرآن مکن
  • تاز دو عيد و يکي قدر چه خيزد ترا
    عيد همي بين و قدر در شکن موي او
  • از پي آن تيز خاطر قد کمان کردي ز غم
    پس چو تير اندر کمان در وي دل يکتاه کو
  • نطع پر اسب و پياده پيل و فرزين و رخست
    کار اينها شاه دارد در ميانه شاه کو
  • ايمن شده از عمر خود و گشت شب و روز
    در بي خردي کيسه به طرار سپرده
  • زان پيش که نوبت به سر آيد تو در آن کوش
    تا مرده زنده شوي اي زنده مرده
  • تا تو خود کي مرد آن باشي که خود را چون خليل
    در کف محنت چو گوي پهنه غازي کني
  • نيست سوداي دفاع تو که در بازار صدق
    با خس و خاشاک مي خواهي که بزازي کني
  • مگذران در لهو و بازي عمر ليکن روز حشر
    کيفر آن گاهي بري با حور عين بازي کني
  • اگر بودي دلت مشتاق در گفتار بسم الله
    ترا هر دم هزاران نعره «هل من مزيد» ستي
  • به هفت کشور تا شکر پنج و ده گويم
    نبود خواهم ساکن دو روز در يک جاي
  • شکر چدن آيد خرد و جان ز ره گوش
    چون در سخن آيد لب چون پسته مقالت
  • زانگونه مي صرف که چون يک دو سه خورديم
    در چشم خود از بي خبري هيچ نمانيم
  • در چشم سر و ديده سر مر همگان را
    باطنت به گل ماند و ظاهرت به نسرين
  • اي جان به فدايت که ببردي تو ز ما جان
    اي تن به فدايت که بر آيي ز در تن
  • گر باد و بروتم بجز از خاک در تست
    چون شانه تو خود سبلت و ريشم همه بر کن
  • چشم تو ز بس حور چو بتخانه چين باد
    وز خشم تو در ابروي بدخواه تو چين باد
  • اين شعر که در مدح تو امروز بخواندم
    حقا که چنين بود و چنانست و چنين باد
  • تا کي بود رازم نهفت، غم، خانه صبرم برفت
    لقمان چنين در صبر گفت، الصبر مفتاح الفرج