167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • جام فرعوني به کف گيريم و پس موسي نهاد
    هر چه فرعونيست در ما بيخش از بن برکنيم
  • ننگ اين مسجد پرستان را در ديگر زنيم
    چون که مسجد لافگه شد قبله را ويران کنيم
  • چون جمال قرب و شرب لايزالي در رسيد
    جامه چون عاشق دريم و شور چون مستان کنيم
  • هر چه از پيشي و بيشي هست در اطراف ما
    ما بر آن از دل صلاي «من عليها فان » کنيم
  • طبل جانبازي فرو کوبيم در ميدان دل
    بي زن و فرزند و بي خان و سر و سامان شويم
  • گه بعون همرهان چون آتش اندر دي بويم
    گه به دست ملحدان چون آب در آبان شويم
  • از پي بغداد و کرخ و کوفه و انطاکيه
    زهرمان حلوا شود آنشب که در حلوان شويم
  • در غريبي درد اگر بر جان ما غالب شود
    چون نباشد اين عزيزان سخت بي درمان شويم
  • همرهان با سرخ رويي چون به پيش ماه شب
    ما به زير خاک چون در پيش مه کتان شويم
  • نام و ننگ و لاف و اصل و فضل در باقي کنيم
    تا سزاوار قبول حضرت قرآن شويم
  • گر چه در ريگ روان عاجز شويم از بي دلي
    چون پديد آيد جمال کعبه جان افشان شويم
  • چون علاي دين و دولت آنکه از اقبال او
    لاله رويد از ميان خاره در فصل خران
  • ميزبان بودند عالم را دو يوسف در دو قحط
    يوسف غزني به دين و يوسف مصري به نان
  • هر که دين خواهد که دارد چون شما بايد خطر
    هر که در خواهد که دارد چون صدف بايد دهان
  • شير اصلي معني اندر سينه دارد همچو خاک
    شير رايت باشد آن کو باد دارد در ميان
  • از پي بخت ازل را فرخي در شعر خويش
    پيش ازين گفتست بيتي من همي گويم همان
  • حرمتي يابي چنان گر في المثل در صف حرب
    تير دشمن پيشت آيد چفته گردد چون کمان
  • چو گويي در خم چوگان فگن خود را به حکم او
    که چوگاني ست از تقدير و ميدانيست از ايمان
  • نبيني هيچ ويراني در اطراف جهان دل
    چو کردي قبله دين را به زهد و ترس آبادان
  • کزين دريافت سر دل امين در کوي تاريکي
    وزين بشنود بوي جان برون از آب و گل سلمان
  • همه در دست کار دين همه خونست راه حق
    ازين درد آسمان گردان وز آن خون حلقها قربان
  • اگر بر عقل چرب آيد يقين دان کان گمان باشد
    وگر در شرع افزايد گمان بر کان بود فرمان
  • خضر زين راه شد در کوي کابي يافت جان پرور
    سکندر از ره ديگر برون آمد چو تابستان
  • همه دادست بي دادي چو تو در کوي دين آيي
    همه شاديست غم خوردن چو داني زيست با هجران
  • چو بوتيمار شو در عشق تا پيوسته ره جويي
    چو بلبل بر اميد وصل منشين هشت مه عريان